تبلیغات
♂رُمـــان خانهِ مَجــازی♂ - قسمت بیست و یکم رمان نبرد عشق
 
درباره وبلاگ


وبلاگ رمان نویسی


مدیر وبلاگ : heliya-L . aynaz80
نویسندگان
نظرسنجی
رمان موجود در وبلاگ را چقدر می پسندید؟









آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
♂رُمـــان خانهِ مَجــازی♂
صفحه نخست             تماس با مدیر           پست الکترونیک               RSS                  ATOM
شنبه 27 آبان 1396 :: نویسنده : heliya-L . aynaz80
پارت 21
بازم ببخشید بابت تاخیر

چی بگم؟..هر چیم که بگم قبلا گفتم..هم من..هم مامانت..هم بابات..هم نگار و ستاره..مانی هم گفته..همشون میشه حرفای تکراری که تو بازم بی اعتنا ازشون رد میشی..

اخم کردم: ببین اگه میخوای باز بری پای منبر و موعظه هاتو شروع کنی بهت بگم اصلا حوصلشو ندارم..ای بابا..

پوفی کرد: کلاس تموم شد باهاشون دهن به دهن نشی..

ابروهام پریدن بالا: ببخشید؟؟؟!!

نگام کرد: چیه؟..اون دوتا نفهمن..از تو هم خوششون نمیاد..حالا یه چی تو بگی یه چی اونا، اتفاق خاصی نمیفته..فقط شان خودتو میاری پایین..

-یعنی بذارم با همین چرندیات و فکرای منفیشون، آبرومو تو کل دانشگاه ببرن؟

هلیا: آخه بی عقل..بی مغز..خنگ..نفهم..یه جو عقل نداری...

-اوووووووووووو..

هلیا: خب راست میگم دیگه..آخه کسی اون دوتا مشنگو آدم حساب میکنه که تو نگرانی؟..از قدیمم گفتن خدا خرو دید بهش شاخ نداد..بیخیال بابا..

یه کم نگاش کردم و لبامو  غنچه کردم و با ابروی بالا رفته گفتم: میدونی، انقدر تو خونه موندی و به قول خودت بوی ترشیدگیت بلند شده که رو مُخِتَم تاثیر گذاشته..اصلا نمیدونم چرا به چشمم نمیاد که تو انقدر منطقی و بزرگونه حرف میزنی..

 و بعد  غش غش خندیدم..ولی با پس کله ای که بهم زد، نه تنها خندم قطع شد بلکه فکر کنم کلم تو کل محوطه دانشگاه یه چرخی زد و برگشت..

دستمو رو جایی که زده بود گذاشتم و با چشمای گرد شده م نگاش کردم..

هلیا مسخره گفت: هه هه هه..چه قدر دلقک بودی تو ما خبر نداشتیم..حالا اون موقع یه چیزی گفتم تا بشینیم با هم چاره اندیشی کنیم تو این جامعه ای که یه خواستگار چشم پاک پیدا نمیشه، روم برچسب نزنن مسخره..

-خب به من چه..بیا برو به همون چشم پاکان بگو بیان خواستگاریت!..من بیچاره رو چرا میزنی؟..البته حقم دارن..کدوم مردی زن وحشی میخواد؟؟

با چشماش واسم خط و نشون کشید: نه خیر مثل اینکه دوباره دلت میخواد..

و دست آهنینِ شو آورد بالا!..

سریع گفتم: قربونت برم نه چرا دلم بخواد خودم میرم واست یه شوور پیدا میکنم که دنیا دیگه مثل اونو نداشته باشه!!..

صدا ستاره بلند شد..

ستاره: به به..یاد بگیر نگار خانوم..ببین دوست باید همینجوری باشه..باید موقع بدبختی ها و بیچارگی ها و درموندگی ها، به فکر دوستت باشی وکمکش کنی!..

راست میگه ها ترشیدگی هم خودش یه بدبختیه..

هلیا: نه خیر مثل اینکه تو و آیناز امروز هوس نوازشای منو کردین..(همون کتک زدن)

خندیدم و بلند شدم..

نگار: آینازجان جدیدا مثل اینکه خیلی تو دل استادا مخصوصا نصرتی و سجادی جا پیدا کردیااا..

اول به اون نگاه کردم بعد به هلیا..

-هلیا جان پس لطفا زحمت نوازش ایشونم خودت بکش حوصله ندارم..

نگار: ول کن بابا..آیناز مانی نمیاد امروز؟

با ابروهای بالا رفته، نگاش کردم..

-جووووون..دیگه امری نداری عزیزم؟..مانی چرا باید بیاد؟..

هلیا با خنده گفت: بچه گرسنشه..

-خیلی بیشعوری واقعا..مگه مانی نوکرتونه که زحمت سیر کردن شکمتونم اون بکشه؟..همون دوبارم که تیغش زدین، چشم منو دور دیده بود..

نگار پشت چشمی نازک کرد و گفت: برو بابا توام..با اون پسرعموی تحفت..

ستاره خندید و گفت: بیخیال آیناز..این امروز دلش از یه جای دیگه پره..با آقا شایان کات کرده..

الکی زدم رو صورتم..

- آخه چرا؟..چطور ممکنه؟!..چطور میتونه چشمشو روی اون همه خاطره ببنده و راحت بگذره؟!..آخه چرااااا؟!!

بعدش هممون به جز نگار خندیدیم..

نگار: دختره ی(....) فکر کردی خیلی بامزه ای؟..آخه بیشعو.....

حرفشو ادامه نداد و چشمش به پشت سرم ثابت موند..

یهو سوت نگار بلند شد..

ستاره: لا حول ولا قوه الا بالله العظیم!

هرسه تاشون به پشت سرم خیره شده بودن..

با کنجکاوی برگشتم و...

ابروهام از تعجب پرید بالا..

هلیا با لودگی گفت: یکتا اینجا..اینجا یکتا..یکتا اینجا..اینجا یکتا..

هنوز نگام به یکتا بود که از ماشین مدل بالایی پیاده شد و داشت به سمت دانشگاه میومد..

-اه..ببند فکتو هلیا دو دقیقه..

و بعد از این حرف به سمت یکتا که حالا وارد محوطه شده بود و داشت با یکی از پسرایی که نمیشناختم حرف میزد رفتم..

ستاره: آیناز..

یکتا: اوه..آره..یه مدتم سفر بودم ولی اون روزایی که من اومدم ندیدمت..

بهش رسیدم..

با تعجب گفتم: یکتا؟..

اون پسره دستشو به طرف یکتا دراز کرد..

پسره: واقعا امروز غافلگیر شدم..و همچنین خوشحال..من دیگه برم..خوش باشی..

یکتا خندید: می تو..بای پوری(پوریا)..

نگام به دست پسره بود که دست یکتا رو می فشرد..یه لحظه برق حلقه ش به چشمم خورد..

نمیدونم چرا ولی یه لحظه این جمله تو ذهنم اومد..

خیلی بی غیرتی آریا..

چهرم درهم شد..پسره رفت..

سرمو آوردم بالا..

-تو اینجا چیکار میکنی یکتا؟

هلیا: اوا آیناز..اینم سواله تو میپرسی؟..مطمئنا یکتا جون برای دلبری نیومدن اینجا..حتما خواستن دیداری با اساتید داشته باشن..

خدا خفت کنه هلیا..حالا تیکه نندازی چه مرگت میشه؟

چشم غره ای واسش رفتم..

یکتا: اوهوم چرا که نه؟..البته واسه یه چیز دیگه م اومدم..فهمیدم یه نفر خیلی دلش برام تنگ شده، این شد که این تصمیمو گرفتم..

و با پوزخند و نگاه معناداری هلیا رو برانداز کرد..





نوع مطلب : رمان نبرد عشق، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


دوشنبه 11 دی 1396 07:30 ب.ظ
سلااااام :)
خوبین؟
یه آپ جدید دارم که خوشحال میشم سر بزنین
جمعه 17 آذر 1396 10:47 ب.ظ
سلام...موفق باشین
من رمان خیلی دوست دارم ولی نمیدونم چرا اصلا نمیتونم این رمان های مجازی رو بخونم..همش چشمم درد میکنه..
ممنون ک بهم سر زدی
دوشنبه 13 آذر 1396 09:33 ب.ظ
چقدر من از این دختره یکتا بدم میاد..ولی رمانتونو دوست دارم..
لطفا قسمت بعدی رو زودتر بذارین.
یکشنبه 12 آذر 1396 08:09 ب.ظ
اومممممممممم چه شود قسمت بعدی
heliya-L . aynaz80
چهارشنبه 1 آذر 1396 03:21 ب.ظ
سلام و هزاران درود خدمت هلیا و ایناز عزیز خوبین؟ خسته نباشین الان رمان و خوندم بسیار بسیار عالی مثل همیشه حرف نداشت... بیزحمت بقیه رمانو بزار و بهم خبر بده گداشتی مرسی موفق و شاد باشین
heliya-L . aynaz80 مرسی عزیزم..تو که همیشه به ما لطف داری..
چشم خبر میدیم از این به بعد..
دوشنبه 29 آبان 1396 02:15 ب.ظ
من به جای هلیا حرصم گرفت..
سریعتر قسمت بعدی رو بذارین عزیزان دلم..
heliya-L . aynaz80 چشم
شنبه 27 آبان 1396 02:20 ب.ظ
زهرا نیست من این قسمتو تو وبش براتون می زارم
وقت درسای بچه ها دیگه کم تر رمان می خونند
heliya-L . aynaz80 باشه
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


 
   
   

زیبا سازی وبلاگ