تبلیغات
♂رُمـــان خانهِ مَجــازی♂ - قسمت بیست و دوم رمان نبرد عشق
 
درباره وبلاگ


وبلاگ رمان نویسی


مدیر وبلاگ : heliya-L . aynaz80
نویسندگان
نظرسنجی
رمان موجود در وبلاگ را چقدر می پسندید؟









آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
♂رُمـــان خانهِ مَجــازی♂
صفحه نخست             تماس با مدیر           پست الکترونیک               RSS                  ATOM
دوشنبه 2 بهمن 1396 :: نویسنده : heliya-L . aynaz80
سلام دوستای عزیز..
ببخشید تو این دوماه وب آپ نشد واقعا وقت نداشتیم سر بزنیم..
ولی خب تموم این دو ماه رو واستون جبران میکنیم و تند تند پستارو میذاریم..
ولی به شرطی که شما هم با نظراتتون همراهیمون کنید..




هلیا هم با خونسردی گفت: منو از جنس مذکر فاکتور بگیر عزیزم..

اخمام بیشتر توهم رفت و رو به هلیا با اخطار اسمشو صدا زدم..

یکتا پوزخندی زد: نترس قابل تشخیصه..

نگار با تمسخر گفت: هلیا جان الان که وقت این حرفا نیست..یکتا جون تازه نامزد کرده باید بهش تبریک بگیم..

و رو کرد به یکتا و با همون لحن ادامه داد: تبریک میگم عزیزم..ببخشید سرمون خیلی شلوغ بود نشد دیگه شخصا بیایم و زودتر بگیم..

و نگاشو به من دوخت: وقتی خبردار شدیم میخوای ازدواج کنی، واقعا خوشحال شدیم و بیشتر از اون واسه نامزدت که دختر به این نجیبی و لایقی گیرش اومده..نه بچه ها؟..

ستاره سرشو مسخره تکون داد: اون که صد درصد..

اینم تیکشو انداخت..خدا من از دست اینا چیکار کنم؟..

با حرص نگاش میکردم و اصلا از این بحث راضی نبودم..

یکتا باعصبانیت گفت: بفهم چی از دهنت درمیاد نگار خانوم..چند وقته ندیدمت زبونت درازتر شده..که خب میدونم اینم از اثرات دلنتگی زیاده..

نگار پوزخندی زد: خوبه که حداقل من زبونم رشد کرده..ولی متاسفانه وضعیت تو که هنوز زیر خط فقره..

یکتا یه قدم با عصبانیت به سمتش برداشت که دستشو گرفتم..

و در حالی که سوییچ ماشینو سمت ستاره میگرفتم، به نگار و هلیا توپیدم: بسه دیگه تمومش کنین..برین خونه تا کی میخواین اینجا بمونین؟..

ستاره سوییچو گرفت و سریع دست هلیا و نگارو که مات بهم نگاه میکردن و کشید..

ستاره: سریع بیای آیناز..

و رفتن..

یکتا دستشو از تو دستم کشید و با قدمای بلند به سمت ساختمون رفت و داخل شد..

دوییدم و دوباره دستشو گرفتم..

-صبر کن یکتا..

برگشت سمتم و در حالی که سعی میکرد صداش تو سالن بالا نره، گفت: واقعا برات متاسفم آیناز..تو هر وقت میای پیش من و هر اتفاقی میفته رو میری میذاری کف دست اون سه تا دوست حسودت؟..که بعدشم اینقدر صریح به من و شخصیتم توهین کنن..اصلا ازت انتظار نداشتم..





نوع مطلب : رمان نبرد عشق، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


سه شنبه 3 بهمن 1396 10:02 ق.ظ
واقعا هرچی بیشتر جلو میرم رمان قشنگتر میشه .... مرسی ایناز و هلیای عزیز فوق العاده زیباست این رمان
heliya-L . aynaz80 ممنون اجی
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


 
   
   

زیبا سازی وبلاگ

ابزار امتیاز دهی