تبلیغات
♂رُمـــان خانهِ مَجــازی♂ - قسمت بیست و چهارم رمان نبرد عشق
 
درباره وبلاگ


وبلاگ رمان نویسی


مدیر وبلاگ : heliya-L . aynaz80
نویسندگان
نظرسنجی
رمان موجود در وبلاگ را چقدر می پسندید؟









آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
♂رُمـــان خانهِ مَجــازی♂
صفحه نخست             تماس با مدیر           پست الکترونیک               RSS                  ATOM
دوشنبه 2 بهمن 1396 :: نویسنده : heliya-L . aynaz80
دوست خوب غم رو از بین نمیبره ! ..
اما كمک میکنه محكم سرپا باشیم ..
درست مثل چتر خوب كه ...
بارون رو متوقف نمیکنه ،
اما به ما كمک میکنه ...
راحت زیر بارون قدم بزنیم ... !




-هلیا و نگار کجان؟..

بدون نگاهی به من در حالی که ظرف خورش قیمه رو میذاشت رو میز جواب داد: هلیا خوابه..نگارم سر راه رفت کتابخونه..

سرمو تکون دادم و لبخندی زدم: چه عجب یه غذا ، سالم از زیر دستت اومد بیرون..

بدون اینکه به لحن شوخم بخنده، نشست رو صندلی..

مشکوک نگاش کردم و نشستم..

-خوبی ستی؟..

سرشو تکون داد و نگاشو ازم گرفت..

-چرا اینقدر هلیا زود خوابیده؟..

نگام کرد..احساس کردم یه پوزخند کمرنگ رو لباش اومد..

ستاره: تو خیلی دیر از پیش یکتا جونت برگشتی..

با تعجب نگاش کردم: وا!..چه ربطی داره؟..

انگار منتظر یه تلنگر بود تا منفجر بشه..

ستاره: چه ربطی داره؟..چه ربطی داره؟..الان ربطشو بهت میگم..ربطش اینه که جنابعالی با اون طرز برخوردت ، با زبون بی زبونی به ما  سه تا میگی گمشین برین خونه میخوام با یکتا جونم خلوت کنم چند وقته ندیدمش...ربطش اینه که تو اون موقع که یکتا راست راست تو چشم نگار نگاه میکرد و اونجوری چرت تفت میداد ، به جای اینکه پشت دوستات وایسی و جواب مزخرفاتشو بدی ، زرت و زرت واسه هلیا و نگار چشم غره میری که یه وقت به تیریپ یکتا خانوم بر نخوره..

چشمام گرد شده بود..

-آروم باش عزیز من..این  چرت و پرتا چیه؟..گمشین برین خونه چیه؟..یعنی من اینقدر بیشعورم؟..مگه تقصیر من بود؟..خودت که اونجا بودی..من تا رفتم پیشش ، یهو هلیا اومد وسط و شروع کرد به تیکه انداختن..یکتا که تا اون موقع اصلا ما رو ندیده بود.. اگه حرفی یا کاری کردم، فقط واسه این بود که نمیخواستم بحث بیشتر از اون بالا بگیره و مثل دفعات پیش بشه..

اخماش فوق العاده تو هم بود..

ستاره: دیگه داری شورشو درمیاری آیناز..بازم از یکتا دفاع میکنی؟..درسته تقصیر هلیا و نگارم هست..وقتی می فهمن اون دختر بیشعوره ، نباید باهاش دهن به دهن بشن..ولی حالا کاریه که شده..به نظرت اون دختره ی عوضی عقده ای اونقدری ارزش داره که صمیمی ترین ، بهترین و قدیمی ترین دوستات که از نوجوونی با هم بزرگ شدیم و حکم خواهرو واسه هم داریم ، اینقدر ازت ناراحت بشن و....





نوع مطلب : رمان نبرد عشق، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


جمعه 6 بهمن 1396 06:51 ب.ظ
ایول عشقم خیلییییییییی عالی بود
سه شنبه 3 بهمن 1396 09:47 ق.ظ
سلام هلیا و ایناز عزیزم خوبی؟ الان این پست رو خوندم بسیار عالییییییی بود... مثل همیشه خسته نباشین عزیزان دل
heliya-L . aynaz80
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


 
   
   

زیبا سازی وبلاگ