تبلیغات
♂رُمـــان خانهِ مَجــازی♂ - قسمت دوم رمان نبرد عشق
 
درباره وبلاگ


وبلاگ رمان نویسی


مدیر وبلاگ : heliya-L . aynaz80
نویسندگان
نظرسنجی
رمان موجود در وبلاگ را چقدر می پسندید؟









آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
♂رُمـــان خانهِ مَجــازی♂
صفحه نخست             تماس با مدیر           پست الکترونیک               RSS                  ATOM
یکشنبه 7 خرداد 1396 :: نویسنده : heliya-L . aynaz80


نام رمان: نبرد عشق

ژانر:عاشقانه،طنز، اجتماعی

خلاصه:داستان دختری به نام آیناز است که در تبریز مشغول گذراندن زندگی اش است. دوستی به نام یکتا دارد و ماجرا از جایی شروع میشود که یکتا نامزد میکند و...پایان خوش

اخمام بیشتر تو هم رفت..

-چه ربطی داره؟..من وقتی رد میکنم یعنی قصد ازدواج ندارم..حالا این دختر باشه یا اون دختر..

بابا با لبخند گفت: آریا جان حالا بریم ببینیم شاید ازش خوشت اومد..

آرشیدا با خنده گفت: شما و مامان یه جوری حرف میزنین انگار دختره رو دیدین..

خانوم جون نگاه جدی بهش کرد: مگه من نیتی جز خیر دارم؟..من اون دختر رو چند بار دیدم و اینطور فکر کردم که میتونه همسر شایسته ای برای آریا باشه..

آرشا: ناز میاره خانوم جون من قلقشو میدونم بسپارش به من..

 با عصبانیت گفتم: وقتی من نمیخوام یعنی نمیخوام..ناز چیه؟..

مامان با اخم: کم بد خلقی کن پسر..من باید آرزوی دامادی تو رو به گور ببرم؟

بابا نوچی کرد..

 مامان: خب راست میگم نوید..به اندازه ای که این پسر منو سر زن گرفتنش اذیت کرد، آرشا اذیت نکرد..

آرشا با تعجب گفت: بله؟..

-من راضی نیستم..برید ایران آرشا دختررو ببینه ولی من نمیام..من الان به تنها چیزی که فکر نمیکنم، ازدواجه..اصلا مگه همینطوری میشه شال و کلاه کرد و رفت به ایران؟..شرکت چی؟..کارخونه؟..اینارو باید به کی بسپرم؟..مگه من اینجا بیکارم؟

بابا با اطمینان گفت: از این بابت نگران نباش..شرلوک آدم خوبیه..میتونه اداره کنه..خودت که میشناسیشون..

دهنمو باز کردم که سامان گفت: اههههه..آریا تو رو جون هر کی دوست داری بس کن..با سرنوشت نمیشه جنگید پسر اینو آویزه ی گوشِت کن!..وقتی همه موافقن و دیگه هیچ بهانه ای وجود نداره چرا گیر سه پیچ میدی؟!

آرشا: یه کلوم از شوهرخواهر پیازمون..ببین..دهنشو باز نمیکنه نمیکنه نمیکنه وقتی هم باز میکنه میخواد یکم نصیحتت کنه، تو گوش نمیدی..

آرشیدا: آرشا خان حواست هست که زنش اینجا نشسته؟

خانوم جون لبخندی زد و گفت: دختری که برای آرشا در نظر گرفتم، اسمش شهرزاده و برای آریا هم..

مکثی کرد: یکتا..

آرشا با لبخند دندون نما زیر لب گفت: ای جان..ای جان..

آرشیدا: آریا قبول کن دیگه..آرشا که موافقه..

و رو به بابا گفت: بابا شما نظری ندارین؟

بابا نگاهی به مامان کرد: نظر من نظر خانوممه..منم موافقم..

آرشا: خب پس من فردا برم بیمارستان مرخصی بگیرم و پیش به سوی ایران..






نوع مطلب : رمان نبرد عشق، 
برچسب ها : نبرد عشق، رمان عاشقانه، رمان، آیناز80، هلیا14،
لینک های مرتبط :


پنجشنبه 20 مهر 1396 01:33 ب.ظ
سلام لطفا زودتر قسمت های بعدی این رمان رو بنویسید
یکشنبه 26 شهریور 1396 10:29 ب.ظ
سلام
تشکر از حضورتون
۱.آیا شما دونفر نویسنده هستید؟ب چه شکلی گروهی می نویسید؟
۲.رمان رو خوندم بده بستون گفتاریش خوب بود در واقع زیبایی داستان رو بیشتر میکرد.
۳.لطفا اشتباه املایی نداشته باشید مثل کلمه غیظ.
۴.من دوست دارم نویسنده قضایا رو احساسی شرح نده و این مورد تو داستان شما بود
۵. در کل قلم خوبی دارید آفرین
heliya-L . aynaz80 ممنون
پنجشنبه 23 شهریور 1396 09:50 ب.ظ
خییییییلی هم وبتون عالیه هم رمانتون
عالیهههه
heliya-L . aynaz80 مرسی
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.


 
   
   

زیبا سازی وبلاگ