تبلیغات
♂رُمـــان خانهِ مَجــازی♂ - قسمت بیست و ششم رمان نبرد عشق
 
درباره وبلاگ


وبلاگ رمان نویسی


مدیر وبلاگ : heliya-L . aynaz80
نویسندگان
نظرسنجی
رمان موجود در وبلاگ را چقدر می پسندید؟









آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
♂رُمـــان خانهِ مَجــازی♂
صفحه نخست             تماس با مدیر           پست الکترونیک               RSS                  ATOM
دوشنبه 9 بهمن 1396 :: نویسنده : heliya-L . aynaz80
دوستی مثل یک کتابه..چند ثانیه طول می کشه که آتیش بگیره ولی سالها طول می کشه تا نوشته بشه






مانی: نه بابا..من کی باشم؟..اجازه ی ما هم دست شماست خانوم..ولی الان خواب بسه..پاشو دست و روتو بشور میخوام بیام دنبالت..
-که چی بشه؟..
مانی: میخوام ببرمتون تفریح..بلند شو و اون سه تا نخاله رو هم بگو حاضر شن..نیم ساعت دیگه دم درم..
تا خواستم جوابشو بدم قطع کرد..با عصبانیت به صفحه ی گوشی زل زدم..چقدر من باید از دست این پسر بکشم خدا؟؟!..
امشب اصلا حوصله نداشتم..
دوباره شمارشو گرفتم که ریجکتم کرد..بیشتر عصبی شدم..
من میدونم با این بیشعور چیکار کنم..
تقه ای به در خورد و بعدش هلیا وارد شد..
نگاش کردم و ناخودآگاه اخمم به لبخندی تبدیل شد..
دو هفته از اون دعوای ما میگذره و خداروشکر همون شب به کمک ستاره، از دل هلیا و نگار درآوردم و اونا هم تا میتونستن مثل همیشه غر زدن و گله کردن..اما من اون بار من واقعا خسته بودم و ترجیح دادم سکوت کنم تا خودشونو خالی کنن..
ولی این یه طرف..تو این دو هفته یکتا به طرز عجیبی تغییر کرده بود..کلاساشو مرتب حاضر میشد و درسشو میخوند..بیشتر استادا و همینطور دانشجوها ، تعجب کرده بودن..از این لحاظ خیلی بهتر شده بود..اما رفتارای جدیدشو نمیدونستم چیکار کنم..هر وقت میخواستم برم پیشش، با بهونه های مختلف منو میپیچوند و نمیتونستم ببینمش..
به خودم اومدم و به هلیا که کنارم نشسته بود نگاه کردم..اخم داشت..
هلیا: کجایی تو؟..
سرمو تکون دادم..
-هیچی همینجام..
که با  یادآوری مانی، دوباره اخمام توهم رفت..
هلیا: چی شده؟..
پتو رو کنار زدم و نشستم..
-این مانی خر زنگ زده میگه آماده شین تا نیم ساعت دیگه بیام دنبالتون بریم بگردیم..یه ذره عقل نداره ما که مثل خودش بیکار و پلاس نیستیم که تا آقا امر کنه بریم بیرون..
یهو از رو تخت بلند شد و رو کرد بهم: خب چرا زودتر نگفتی شل مغز؟..دلم پوسید تو این خونه..درضمن فردا که کلاس نداریم..
باتعجب نگاش کردم..
-خب نداشته باشیم..پس فردا امتحان داریم باید....
حرفمو قطع کرد و همونطور که به سمت در میرفت گفت: برو بابا اسیر که نشدیم..پاشو سریع آماده شو..
و صداشو شنیدم که به نگار و ستاره هم گفت..
دستی به موهای پریشونم کشیدم و با بی میلی بلند شدم و از اتاق بیرون رفتم..
***********
مانی: از این طرف بچه ها..
به سمت مسیری که نشون داد، رفتیم..
کم کم به تخت خوشگلی رسیدیم که با دیدن کسی که روش نشسته بود ناخودآگاه ایستادم..
حس کردم نفسم تو سینم حبس و چشمام از تعجب گرد شد..
مانی و دخترا با توقف من، به عقب برگشتن..
نگار: چیشد آیناز؟..چرا وایسادی؟..
نگامو ازش گرفتم و همراه با قورت دادن آب دهنم، اخمامو توهم کردم..





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


شنبه 17 شهریور 1397 10:59 ق.ظ
Ԝrite mοre, thаts all I have to saү. Literally,
іt seems as though you relied օn thе video tо
mmake yoour pⲟіnt. Үou obviously knoԝ ᴡhat youre talking about,
why throw away үⲟur intelligence on just possting videos t᧐
үour siute when you could be ɡiving uѕ sometһing
enlightening too rеad?
جمعه 15 تیر 1397 02:38 ق.ظ
I like it whеn folks come together and share opinions.
Ꮐreat site, continue thе gooⅾ work!
چهارشنبه 30 خرداد 1397 08:38 ب.ظ
Howdy! Tһiѕ blog post сould not bee wrritten much bеtter!
Lⲟoking thгough this article reminds me of my рrevious roommate!
Нe ɑlways kpt talking аbout thiѕ. І'll send
tһis article to һim. Fairly ϲertain һe's ցoing to
hɑve a grеat гead. Thаnks ffor sharing!
شنبه 1 اردیبهشت 1397 02:15 ق.ظ
You're soo interesting! I don'tbelieve I've ead a sinle ting lie this before.

So gkod too find someebody with sopme unique
thoughts on this issue. Seriously.. many thanks for startiong thiss
up. Thhis site is onne thimg that's needed oon the internet,
someoe with a little originality!
جمعه 13 بهمن 1396 11:52 ق.ظ
آفرین.خیلی قشنگه
heliya-L . aynaz80
سه شنبه 10 بهمن 1396 07:52 ب.ظ
مرسییی مثل همیشه عاااالییییی
heliya-L . aynaz80 ممنون
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


 
   
   

زیبا سازی وبلاگ

ابزار امتیاز دهی