تبلیغات
♂رُمـــان خانهِ مَجــازی♂ - قسمت بیست و هفتم رمان نبرد عشق
 
درباره وبلاگ


وبلاگ رمان نویسی


مدیر وبلاگ : heliya-L . aynaz80
نویسندگان
نظرسنجی
رمان موجود در وبلاگ را چقدر می پسندید؟









آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
♂رُمـــان خانهِ مَجــازی♂
صفحه نخست             تماس با مدیر           پست الکترونیک               RSS                  ATOM
گاهی وقت‌ها؛

دادن شانس دوباره به کسی

مثل دادن یه گلوله اضافه است ،

برای اینکه بار اول نتونسته تو رو خوب هدف بگیره !

آلپاچینو#








نگامو ازش گرفتم و همراه با قورت دادن آب دهنم، اخمامو توهم کردم..
باتعجب نگام میکردن..
توقف بیشتر از اونو جایز ندونستم.سرمو تا حد امکان پایین انداختم و به سمتشون رفتم..هرچند انداختن سرم الکی بود..بالاخره که منو میبینه..
-هیچی بند کفشم باز شده بود..بیاین..
یعنی پیچوندن بهتر از این دیگه نتونستم پیدا کنم؟!..
ولی من الان تو وضعیتی نیستم که بتونم راه درست پیچوندن رو بگم..
بچه ها هم با اینکه معلوم بود قانع نشدن، ولی چیزی نگفتن و حرکت کردن..
به تخت نزدیک شدیم و تازه نگاه سهند و بهنام دوست و همکار صمیمی مانی بهمون افتاد..
کفشامونو درآوردیم و نشستیم..نگار و ستاره و هلیا به ترتیب کنار مانی و من کنار هلیا نشستم..و سهند و بهنام هم کنار مانی..
سلام و احوال پرسی شروع شد..
بهنام: خوب هستین که آیناز خانوم؟..چند وقتی هست که نمیبینمتون..
آره خوبم..عالیم..حالا که چشمم به جمال سهندجان روشن شد ،  مگه میشه بد باشم؟!..
لبخند زورکی ای زدم: خیلی ممنون ..به هرحال درس و کلاسای ما هست و کارای شما..زیاد نمیشه همو ببینیم..
بهنام: بله درسته..
سنگینی نگاشو احساس میکردم..
با سقلمه ای که هلیا به پهلوم زد ، حواسم جمعش شد..
آروم گفت: این پسره چرا داره اینجوری نگات میکنه؟..خوشم نمیاد ازش..
نگاهی به صورتم انداخت و کمی اخماش توهم رفت: خوبی تو؟..
سرمو آروم تکون دادم..
نگام ناخودآگاه به سهند افتاد..
چهرش پخته تر شده بود و همون اندازه جذاب باقی مونده بود..
ولی اصلا نگاه خوبی نداشت..اخم کردم و سرمو برگردوندم..
مانی پوفی کرد: بسه دیگه بابا اینقدر سنگین حرف نزنین..مگه ما شما رو نمیشناسیم؟..
همه خندیدن به جز من که به زور همون لبخند مسخره رو لبم نگه داشته بودم..
مانی نگاهی به دخترا انداخت و گفت: خب دیگه بیشتر از این کنجکاوتون نمیذارم و معرفی میکنم..
هلیا و نگار حرصی به مانی نگاه کردن و ستاره لبخندی زد..
مانی دستشو به طرف سهند گرفت: خب این آقای خوشتیپ که میبینین ، آقا سهنده که تو سرمایه گذاری واسه پروژه ی جدید شرکت ، باهامون همکاری میکنه!..
و دخترا رو هم یکی یکی معرفی کرد و اون با همه اظهار خوشبختی کرد..
بعد از معرفی من ، دستشو به طرفم دراز کرد و با لبخندی که اصلا ازش خوشم نمیومد، گفت: خیلی خوشبختم از آشناییتون آیناز بانو..
حتی از نگاه کردن به چشماش عارم میشد..چه برسه به شنیدن صداش..
به زور دهنم باز شد: منم همینطور..
از اینکه بهش دست ندادم، ضایع شد و عقب کشید..هه!..مثل اینکه فراموش کرده..
سرمو انداختم پایین..خدایا آخه چرا برگشته؟..چرا نگاش با اون روزا فرقی نکرده؟..
نمیدونم چیشد که یهو موجی از اعتماد به نفس به قلبم سرازیر شد و باعث شد سرمو بالا بگیرم..





نوع مطلب : رمان نبرد عشق، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


جمعه 13 بهمن 1396 07:37 ب.ظ
دوستان فقط فصل بیستوهفتم هستش بقیه رمان نیست میشه بیاین وبم توی وبم راهنماییم کنید که بقیه رومانتون کجاست؟؟ مرسی عزیزانممممم
جمعه 13 بهمن 1396 07:31 ب.ظ
سلام ایناز و هلیای عزیزخوبین؟ خیلی ممنون بابت رمان عالیییییییییهههههه مثل همیشه الان قسمت های بعدیشم میخونم خسته نباشین
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


 
   
   

زیبا سازی وبلاگ

ابزار امتیاز دهی