تبلیغات
♂رُمـــان خانهِ مَجــازی♂ - قسمت بیست و هشتم رمان نبرد عشق
 
درباره وبلاگ


وبلاگ رمان نویسی


مدیر وبلاگ : heliya-L . aynaz80
نویسندگان
نظرسنجی
رمان موجود در وبلاگ را چقدر می پسندید؟









آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
♂رُمـــان خانهِ مَجــازی♂
صفحه نخست             تماس با مدیر           پست الکترونیک               RSS                  ATOM
کسی را دوست بدار که دوستت دارد
حتی اگر غلام درگاهت باشد
دست بکش از دوست داشتن کسی که دوستت نداردحتی اگر سلطان قلبت باشد
فراموش نکن زمان آدم وفادار را مشخص میکند نه زبان

#قمشه ای





بعد از سه سال تازه امروز، اینجا، تو باغ شمشک دیدمش..چرا بیخودی میترسم؟..کاری نمیکنه که..یعنی دیگه جرئتشو نداره..منم دیگه به اندازه ی کافی بزرگ شدم..
اصلا اومده که اومده..به من چه..
درسته که با دیدنش شوکه شدم و از حضورش ناراضیم..ولی دلیل نمیشه بزنم تو ذوق دوستام و اوقات تلخی کنم..
واسه همین بدون اینکه نگاش کنم، با دخترا همراه شدم و شروع کردم به صحبت و شوخی با مانی و بهنام..تا دیگه بیشتر از این با تغییر و گرفتگی حالم، نگرانشون نکنم..
باغ شمشک رو دوست داشتم..بزرگ بود و خوشگل و مجهز..چون تم سنتی داشت و کارکناش لباسای خوشگل و سنتی پوشیده بودن و با لهجه ی ترکی زیباشون، مهمونا رو سرویس دهی میکردن..
و از همه بیشتر فواره ای که وسط جمع تختا گذاشته بودن و صداش میرسید رو دوست داشتم..یه طرفم روی قسمت مشخصی یه گروه چهار نفره نشسته بودن و ساز میزدن و ترکی میخوندن..الحق که قشنگ میخوندن..
اکثر اوقات با مانی و دخترا میومدیم اینجا که بعضی وقتا هم بهنام باهامون همراه میشد..
انگار اون اعتماد به نفسه کار خودشو کرد چون تا سه ساعت بعدش که شامم بینش خوردیم، اصلا سهند رو آدم حساب نکردم و یه کلمه هم باهاش حرف نزدم..
ولی سنگینی نگاه نحسش رو هم تحمل میکردم..هر از گاهی هم با دخترا شوخی های مسخره ای میکرد و من اصلا راضی نبودم..
بالاخره اون شب خسته کننده گذشت و من موندم و یه ذهن درگیر و تا اذان صبح بیدار موندن..


*آریا*
شرکت بودم و داشتم پرونده ها رو بررسی میکردم..
تو اون یه ماهی که نبودم، خداروشکر اوضاع این شرکت تغییری نکرده بود و همه چی سرجاش بود..
خوبه حداقل رو به راهی اوضاع شرکتا، یه دلگرمیه برام..
با صدای زنگ گوشیم، نگامو فرستادم سمتش و ناخودآگاه لبخندی اومد رو لبم..
سامیار!..
اتصالو زدم که خودش بدون اینکه به من اجازه ی جواب دادن بده، شروع کرد..
سامیار: دستت درد نکنه..دست مریزاد..به تو هم میگن رفیق؟!..انگار نه انگار دو ماهه اومده ایران به منم هیچی نگفته..یه خبرم ازم نمیگیری بفهمی مردم زندم زن گرفتم نگرفتم هستم نیستم..آخه بیشعور وقتی میفهمی کلی کار دارم و نمیتونم بهت زنگ بزنم، تو مگه فلجی نمیتونی یه زنگ بهم بزنی؟..من باید از آرشا بشنوم اومدین ایران؟..





نوع مطلب : رمان نبرد عشق، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


جمعه 13 بهمن 1396 11:13 ب.ظ
ای ول دمتون گرمبسیار عالی مثل همیشه
heliya-L . aynaz80
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


 
   
   

زیبا سازی وبلاگ

ابزار امتیاز دهی