تبلیغات
♂رُمـــان خانهِ مَجــازی♂ - قسمت بیست و نهم رمان نبرد عشق
 
درباره وبلاگ


وبلاگ رمان نویسی


مدیر وبلاگ : heliya-L . aynaz80
نویسندگان
نظرسنجی
رمان موجود در وبلاگ را چقدر می پسندید؟









آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
♂رُمـــان خانهِ مَجــازی♂
صفحه نخست             تماس با مدیر           پست الکترونیک               RSS                  ATOM
جمعه 13 بهمن 1396 :: نویسنده : heliya-L . aynaz80
مثل بادبادک باش
با اینکه میدونه زندگیش 
به نخی بنده
بازم تو آسمون میرقصه
و میخنده

همیشه بخند بدون که
نخ زندگیت دست خداست






لبخندم به لبخند تلخی تبدیل شد..حق داشت دلخور باشه..خیلی بی معرفت شده بودم..
ولی اون نمیدونه از وقتی اومدیم ایران ، همش جنجال و درگیری داشتم و واسه همین به کل یادم رفته بود..
-چطوری دیوونه؟.. یه ذره نفس بکش..
هنوزم دلخوریش از صداش مشخص بود..
 سامیار: من که خوبم ولی مطمئنم تو بهتری و اینقدر بهت خوش میگذره که دیگه حتی رفیق قدیمیتم فراموش کردی..
- کی گفته من تو رو فراموش کردم؟..مگه میشه؟..
سامیار: ولی مثل اینکه شده..
دستی به چشمام کشیدم..
-ببخش سامیار..میدونم حق داری..اما وقتی دیدمت و همه چیو برات گفتم، میفهمی چقدر بهم خوش گذشته!!!..
دوباره مسخره بازیش شروع شد..
سامیار: چشم..امر دیگه ای نیست آقا؟..من حالا حالاها باهات قهرم و شما هم وظیفه داری بیای و ازم دلم دراری و بوسم کنی و کلی التماسم کنی تا ببخشمت..شااااااید دلم به رحم اومد و اجازه بدم دستمو ببوسی و اون موقع میبخشمت..
لبخندی زدم..باید اعتراف کنم دلم حتی واسه روانی بازیای این پسر تنگ شده بود..
-خب حالا کی وقت دارم واسه دست بوسی؟!..
سامیار: تازه دیشب از اصفهان برگشتم و سرم خلوته..امشب میتونی بیای..درضمن شام یادت نره..
-نازتو بخرم شامم تو حلقومت بریزم..نوکر گیر آوردی؟..
سامیار: تازه همین که به غلامی پذیرفتمت خودش خیلیه..اونم دست بوسی میخواد!..
-امشب که همو میبینیم؟..
سامیار: پس چی؟..جرئت داری بزن زیرش..دیگه داری پول تلفنمو زیاد میکنی چقدر فک میزنی تو..
لبخند آروممو حفظ کردم: میبینمت..
و قطع کردم..
سرمو تکیه دادم و چشمامو بستم..از خیلی چیزا غافل شده بودم..خیلی چیزا..
اما دلم نمیخواست به مسببش فکر کنم و آرامشمو بهم بزنم..
با صدای تلفن چشمامو باز کردم..
-بله؟..
صدای حرصی منشی تو گوشم پیچید..
صدری: روز بخیر مهندس ببخشید  یه خانومی اومدن و اصرار دارن شما رو ببینن..
اخمام تو هم رفت..
-کیه؟..
بعد چند ثانیه صدای عصبیشو شنیدم..
صدری: میگن نامزدتونن..
چند لحظه ساکت شدم..در واقع تعجب کردم..یکتا چرا اومده شرکت؟.. اخمام بیشتر شد و دستی کشیدم تو موهام..
-بگو بیاد..
تلفن رو گذاشتم سرجاش و نفس پرحرصمو بیرون دادم..
در باز شد و قبل از خودش بوی عطرشو احساس کردم..
و زیاد طول نکشید که شیک روبروم نشسته بود و با لبخند بهم خیره شده بود..
یه مانتوی کوتاه قرمز با شلوار تنگ سفید و شال سفیدی که حالا رو شونش بود و موهای طلاییش بیرون بود..
اما من در حالی که دستامو رو میز قلاب کرده بودم، جدی بهش نگاه میکردم..
-چرا اینجا اومدی؟..
پاشو رو پاش انداخت و دورتا دور اتاق رو نگاه کرد..
یکتا: خب اومدم ببینم نامزدم، رئیس چه جور جاییه..
و یه دفعه سرشو برگردوند سمتم..
یکتا: این منشیتم باید اخراج کنی..اصلا خوشم نیومد ازش..خیلی پررو و فوضول بود!..اصلا مگه باید واسه رفتن به اتاق نامزدم اجازه بگیرم؟..
تغییری تو حالتم ندادم و همونطور جدی نگاش میکردم..
چند لحظه نگام کرد و وقتی کم آورد سرشو انداخت پایین..





نوع مطلب : رمان نبرد عشق، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


جمعه 13 بهمن 1396 11:19 ب.ظ
خیلی قشنگ بود ایناز و هلیای عزیز واقعا رمانتون عالیییییههههه
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


 
   
   

زیبا سازی وبلاگ

ابزار امتیاز دهی