تبلیغات
♂رُمـــان خانهِ مَجــازی♂ - قسمت سی و یکم رمان نبرد عشق
 
درباره وبلاگ


وبلاگ رمان نویسی


مدیر وبلاگ : heliya-L . aynaz80
نویسندگان
نظرسنجی
رمان موجود در وبلاگ را چقدر می پسندید؟









آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
♂رُمـــان خانهِ مَجــازی♂
صفحه نخست             تماس با مدیر           پست الکترونیک               RSS                  ATOM
یکشنبه 15 بهمن 1396 :: نویسنده : heliya-L . aynaz80

ﮐﻮﻟﻪ ﺑﺎﺭﯾﺴﺖ ﭘﺮ ﺍﺯ ﻫﯿﭻ
ﮐﻪ ﺑﺮ ﺷﺎﻧﻪ ﻣﺎﺳﺖ

ﮔﻠﻪ ﺍﺯ ﺩﺳﺖ ﮐﺴﯽ ﻧﯿﺴﺖ،
ﻣﻘﺼﺮ ﺩﻝ ﺩﯾﻮﺍﻧﻪ ﻣﺎﺳﺖ !..

#ﻗﯿﺼﺮ ﺍﻣﯿﻦ ﭘﻮر



خشم تموم وجودمو پر کرد و با عصبانیت هلش دادم..
داد زدم: داری چه غلطی میکنی دختره ی احمق؟..
حالت چشماش تغییری نکرد..
یکتا: نکن!..بذار یه بارم آرامش داشته باشیم..
-میخوام تا صد سال سیاه آرامش نداشته باشی..اگه اینو نمیدونی بدون یکتا..آرامش من با تو و کنار تو نیست..میفهمی؟..نیست..حالا هم از جلو چشمام گمشو..گمشووو..
دیگه به چشماش نگاه نکردم و بهش پشت کردم..
دستامو بالا بردم و پشت گردنم قفل کردم و سعی کردم نفسای تند و عصبیمو آروم کنم..
لحظه ی آخر صدای پاشنه های کفششو و باز شدن درو شنیدم..
یکتا: تو اینجا چیکار میکنی حمال؟..
برگشتم و یکتا و صدری رو روبروی هم دیدم..
یکتا: فالگوش وایساده بودی علاف؟..
چشمای ترسیده ی صدری فقط رو من بود..
صدری: نـ..نه به خدا..میـ..میخواستم واستون قهوه ب..بیارم مهندس..
نگام به فنجونای سینی تو دستش افتاد که داشت میلرزید..
یکتا با ناراحتی نگاشو ازم گرفت..تنه ی محکمی بهش زد و رفت..
که همه ی محتویات سینی از دست صدری افتاد و صدای شکستنش تو اتاق مسکوت پیچید..
حالا وقتش بود عصبانیمو سر یه نفر خالی کنم..
-واسه چی فالگوش وایساده بودی هااااا؟..مگه بیکاری؟؟..سریع این  گندتو جمعش کن تا نرفتی واسه تسویه..
سرشو با ترس تکون داد و نشست..
-مگه لالــی؟..
صدری: چـ..چشم..
و سریع شروع کرد به جمع کردن..
پشت سرش رادمهر اومد..اول باتعجب نگاهی به صدری و بعد به من انداخت..
رادمهر: اتفاقی افتاده مهندس؟..چی شده صدری؟..
برگشتم و دستمو تو موهام کشیدم..
-برو بیرون رادمهر..
داد زدم: بروو..
دستامو به دیوار شیشه ای تکیه دادم و سرمو انداختم پایین..
چشمامو بستم و نفس عمیقی کشیدم..
چرا همیشه خوشی هام لحظه ایه؟..چرا؟..
چشمامو باز کردم و نگامو به آسمون ابری شهر روبروم دوختم..
پس کجاست آرامشم؟!..

***************
*آیناز*
نشستم رو پله و شروع کردم به بستن بند کفشام..
داد زدم: مطمئین نمیخواین بیاین؟..





نوع مطلب : رمان نبرد عشق، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


یکشنبه 21 مرداد 1397 05:06 ق.ظ
I do not even knoᴡ thе wayy I finished up rigһt here,
howevеr I assumed this submit wɑs once gоod.

I don't recognize who yoᥙ're hoԝevеr certainly you ɑre going
to a well-known bloggyer if you arе not alreadу. Cheers!
یکشنبه 3 تیر 1397 08:58 ب.ظ
Нi thеre it's me, I am also visiting thiѕ web рage on a
regular basis, tһis web paցe is truly nice and the visitors are truⅼy sharing fastidious tһoughts.
دوشنبه 28 خرداد 1397 10:44 ب.ظ
This іs rеally inteгesting, You're a very skilled blogger.
Ӏ've joined your rss feed аnd look forward tо seeking more of youir
wonderful post. Also, I һave shared y᧐ur site in mу social networks!
جمعه 28 اردیبهشت 1397 01:14 ب.ظ
Hi, this weekend is good for me, as this point in tikme i am reading this fantastic informative piece of writing here at myy house.
شنبه 1 اردیبهشت 1397 01:09 ق.ظ
Youu actually maske itt seem so easdy with your presentatiion but I
find thios mayter tto be actually something that I thihk I would
neger understand. It seems tooo comploex andd very broad forr me.
Iam lookng forwatd forr your next post, I will ttry too gett thee hang off it!
شنبه 21 بهمن 1396 09:34 ب.ظ
طفلی آریا چی میکشه از دست این دختره جلف
heliya-L . aynaz80
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


 
   
   

زیبا سازی وبلاگ