تبلیغات
♂رُمـــان خانهِ مَجــازی♂ - قسمت سی و سوم رمان نبرد عشق
 
درباره وبلاگ


وبلاگ رمان نویسی


مدیر وبلاگ : heliya-L . aynaz80
نویسندگان
نظرسنجی
رمان موجود در وبلاگ را چقدر می پسندید؟









آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
♂رُمـــان خانهِ مَجــازی♂
صفحه نخست             تماس با مدیر           پست الکترونیک               RSS                  ATOM
یکشنبه 15 بهمن 1396 :: نویسنده : heliya-L . aynaz80
کلاغ از طوطی سوال میکنه :
برای‌ چه در قفس هستی؟
طوطی جواب میده:برای اینکه من حرف میزنم!
گاهی تاوان حرف‌زدن قفس است !



از این همه پرروییش عصبانی شدم..
-رو رو برم!..تو روز روشن اومدی سد راهم شدی و میگی لجبازی نکن سوار شو؟..چـشم..امر دیگه ای نداری آقا؟..
و سعی کردم کنارش بزنم..ولی سریع بازومو گرفت..
سهند: زیاد طول نمیکشه..خواهش میکنم..
اخم کردم: دستمو ول کن..
سریع ولم کرد..یه نگاه به چشمای ملتمسمش و یه نگاه به بی ام وش کردم..
*************
لبخند زد: چی میخوری؟..
با نفرت رومو ازش گرفتم: زهرمار..
و رو به گارسون گفت: دوتا اسموتی لطفا!..
وقتی گارسون رفت نگاشو بهم دوخت..موذب شالمو رو سرم مرتب کردم..
-سریع کارتو بگو من کلی کار دارم..
سهند: صبر کن عزیزم..نیازی به عجله نیست..
دندونامو بهم فشار دادم: من عزیز تو نیستم..میگم زودتر کارتو بگو نمیخوام ریختتو ببینم..
ابروهاشو انداخت بالا..
سهند: اینجوری صحبت کردن در شان یه خانوم دکتر زیبا نیستاا..
نفسام از عصبانیت تند شده بود..
-اینم بدون که همین خانوم دکتر زیبا به هیچ عنوان نمیتونه تحملت کنه..
لبخند کجی زد و بالاخره نگاشو ازم گرفت..
سهند: بالاخره میتونه..نگران نباش..
خوب شد همون موقع گارسون اومد وگرنه همین الان بلند میشدم بهش نشون میدادم چقدر میتونم تحملش کنم..
گارسون که رفت درحالی که سعی میکردم صدام بالا نره:
-بسه اینقدر شر و ور تفت نده..بهت میگم زودتر کارتو بگو گفتی زیاد طول نمیکشه..
اسموتی شو برداشت و شروع کرد به خوردن..
در همون حالم گفت: نیازی به خشونت نیست عزیزم..میخوام یه گفتگوی دوستانه داشته باشیم..
دیگه چیزی تا انفجارم نمونده بود..با عصبانیت کیفمو برداشتم و بلند شدم..
رو بهش داد زدم: نخیر مثل اینکه باید یه جور دیگه حالیت کنم..
همه ی کسایی که تو کافی شاپ بودن نگاشون به سمتم کشیده شد..ولی واسم مهم نبود..
با اخم دستمو گرفت و کشید..
سهند: چه خبرته؟..بشین جلب توجه نکن..بشین میگم بهت..
دستمو با شدت از تو دستش کشیدم و نشستم..
-یکتا خبر داره برگشتی؟!..
نگام کرد: هنوز نه..یعنی..چطور بگم..
کلافه نگاش کردم که سریع گفت: نه خبر نداره یعنی اصلا نباید بفهمه..
باتعجب نگاش کردم: نباید بفهمه؟..
سرشو تکون داد: آره..خب راستش یه اتفاقی افتاد و ما میونمون خراب شد..واسه همین میگم نفهمه بهتره..خودت که میشناسیش..اگه چیزی باب میلش نباشه، بَلبَشو به پا میکنه..و حالا این راجع به منه..اگه بفهمه اومدم اتفاق خوبی نمیفته..
موشکافانه نگاش کردم..حالا فهمیدم که ازم میخواد به یکتا نگم برگشته..هرچند هنوزم دلیلش برام گنگه..
-چه اتفاقی افتاد؟..بین شما که مشکلی نبود..
سرشو تکون داد: اونم جریان داره..نیما رو که یادته؟..
آروم سرمو تکون دادم..
ادامه داد: میدونی که یکتا اون موقع خیلی بهش وابسته بود..به هرحال اون موقع 19سال بیشتر نداشت و چشمش رو خیلی چیزا بسته بود..اصلا هیچی از نیما نمیدونست..ولی من از خیلی وقت پیش میشناختمش..سر یه موضوعی بهش اعتماد کرده بودم ولی اون بهم نارو زد..یه آدم پست و سواستفاده گر و فرصت طلب..که با کلی دوستت دارم و وعده های مسخره، به یکتا نزدیک شد..خلق و خوی یکتا هم اونموقع میدونی که چجوری بود..با یه ذره محبت از طرف جنس مخالف نرم میشد..و این شد که دلشو به کلی وعده وعید پوچ و عاشقتم های نیما خوش کرد..نیما چشمش رو مال و منال یکتا و خونوادش بود..میخواست با یکتا ازدواج کنه و واسه بعدش کلی نقشه داشت..من اون موقع نمیتونستم همینطور ساکت بشینم تا ببینم اونطوری با احساسات و سرنوشت یکتا و خونوادش بازی کنه..واسه همین سعی کردم از یکتا دورش کنم..نیما سوء پیشینه داشت..منم از همین موضوع استفاده کردم و انداختمش زندان..یکتا خیلی داغون شد..اصلا حاضر نبود حقیقتو باور کنه و بعدتر از اون منو مقصر دونست..از همون موقع تا حالا ازم متنفر شد و این شد که من خواستم ثواب کنم ولی کباب شدم..
با اخم بهش خیره شده بودم و تو فکر بودم..نیما دوست پسر یکتا بود ولی با بقیه ی دوست پسراش فرق میکرد..میفهمیدم که رابطشون با هم خیلی خوب بوده ولی یهو همه چی خراب شد..و بعدش هیچ وقت دیگه نتونستم دلیلشو بفهمم..تا همین امروز که...
اصلا باورم نمیشه اون سهندی که اون همه اذیتم کرد ، همچین کاری رو واسه یکتا کرده باشه.. 





نوع مطلب : رمان نبرد عشق، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


سه شنبه 12 تیر 1397 03:05 ب.ظ
Mү brother recommended I miɡht liқe tnis website.
He was еntirely right. Ꭲhіs post trulү maԁe mу ԁay.
Yoou cann't imagine just how much time I һad spent fоr this info!
Thanks!
پنجشنبه 31 خرداد 1397 06:57 ق.ظ
Tһank you for sharing yоur info. I reallʏ ɑppreciate your efforts and Ι am waіting for yօur further post thank you once
aɡaіn.
چهارشنبه 12 اردیبهشت 1397 02:20 ق.ظ
First of all I wanmt to say awesome blog! I had a
quick question that I'd like to ask if you don't mind. I
was curious to know how you center yourself and clear your thoughts before writing.
I've had a tough tine clearing my mind iin getting my ideas out.
I truly do take pleasure in writinng but it juszt seeems like the first 10 to 15 minutes are generally lost imply just
trying to figure oout how tto begin. Any uggestions or tips?
Appreciate it!
شنبه 1 اردیبهشت 1397 01:45 ق.ظ
Helloo there! This is mmy first commet here so I just wanted to give a quick shout oout
and tell youu I genuinely enjoy reading yor articles.
Can you suggest aany other blogs/websites/forums that cover
the sme subjects? Thanks a ton!
جمعه 4 اسفند 1396 05:27 ب.ظ
این نخستین بار نیست که مراجعه به این وبسایت را انجام دهم، من در حال مرور این صفحه وب هستم و هر روز اطلاعات خوبی از این دست بدست می آورم.
شنبه 21 بهمن 1396 09:40 ب.ظ
خیلی قشنگ شده فقط سهند با آیناز چیکار کرده؟
یکشنبه 15 بهمن 1396 10:35 ب.ظ
خیلی عالی بود ممنون از شما عزیزای دل بسیار زیبا و جالب .... موفق و شاد باشین...سپاااااااس
heliya-L . aynaz80 عزیزی گلم لطف داری
.خیلی ممنون
یکشنبه 15 بهمن 1396 10:34 ب.ظ
بسیار عالییییییییییههههههههه احسنت برشما دوستان هنرمند
heliya-L . aynaz80 خیلی ممنون فدات شم
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


 
   
   

زیبا سازی وبلاگ