تبلیغات
♂رُمـــان خانهِ مَجــازی♂ - قسمت سی و چهارم رمان نبرد عشق
 
درباره وبلاگ


وبلاگ رمان نویسی


مدیر وبلاگ : heliya-L . aynaz80
نویسندگان
نظرسنجی
رمان موجود در وبلاگ را چقدر می پسندید؟









آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
♂رُمـــان خانهِ مَجــازی♂
صفحه نخست             تماس با مدیر           پست الکترونیک               RSS                  ATOM
سه شنبه 1 اسفند 1396 :: نویسنده : heliya-L . aynaz80
نیـــازی بـه انتــقام نیـست !

فـقط مـنتظر بـمان ..

آنـها کـه آزارت مـی دهند

سرانـجام بـه خـود آسیـب مـی زنند ..

و اگـر بـخت مـدد کنـد،

خــداوند اجـازه مـی دهد که تماشاگرشان باشی …!





-پس چرا من از این اتفاقات هیچی نمیدونم؟ اون زمان که من بودم.

سهند: خودت میدونی که یکتا نه اهل درد و دله و نه اهل مشورت. پس نباید ازش انتظار میداشتی که بهت همه چیو بگه. حالا گیریم که میگفت. اون همون جوری تو ذهنش از من یه دیو دو سر ساخته بود، خب قطعا ذهنیت تو هم راجع به من همینطور میشد.

مکثی کرد و لحنش آروم تر شد: هرچند همینطورم بود.

با کلافگی نگاش کردم.

سینشو صاف کرد و لبخندی زد: خب حالا بیخیال. مهم اینه که یکتا اون حیوونو فراموش کرده و..

ابروشو انداخت بالا و ادامه داد: حالا هم نامزد کرده.

باتعجب نگاش کردم: تو از کجا میدونی؟

اخم الکی کرد: ببخشید که من دائم با پدر و مادرش در ارتباطم.

-خب تو که میگی فراموشش کرده پس بازم دلیل نمیشه که ازت متنفر باشه.

سهند: یکتا آدم کینه ایه. از یه طرفم خواسته ی پدر مادرشه که جلو چشمش نباشم تا دوباره یاد اون روزا نیفته. بعدشم اون فکر میکنه من دشمن خونیشم که هر بار میخوام خوشیشو ازش بگیرم. و حالا هم فکر میکنه که این دفعه میخوام نامزدشو ازش بگیرم.

و بعدش خنده ی تلخی کرد: مسخرست مگه نه؟ از هر کسی رونده شدم. با این که قصدی ندارم ولی اینو هیچ کس نتونست بفهمه.

همینطور به چشماش که انگار غمی توش بود، خیره شدم. مطمئنم منظورش از اون هر کس منم بودم ولی دیگه فایده ای نداره.

پوفی کردم و نگاهی به ساعتم انداختم..

-خب حالا. کار اصلیتو بگو. دیگه داره دیرم میشه.

همونطور نگامو به چشماش دوخته بودم که سرشو انداخت پایین.

سهند: آیناز راستش من، من تو این سه سال اصلا نتونستم فراموشت کنم.

نمیدونم چرا ناخودآگاه خندم گرفت.

باتعجب نگام کرد: چرا میخندی؟

چیزی نگفتم که اخم کرد: من دارم باهات جدی حرف میزنم.

بعد از اینکه خندم تموم شد بهش رو کردم:

-تو منو چی فرض میکنی؟ خر؟ ببین سهند خان. من دیگه اون دختر 18 ساله سه سال پیش نیستما. هرچند اون موقع هم...

حرفمو قطع کرد: آیناز نمیخوام راجع به گذشته حرفی بزنیم.

همینطوربا اخم نگاش کردم که بالاخره دهنشو باز کرد.

سهند: میخوام باهام باشی. نه مثل سه سال پیش. ایندفعه واقعا میخوام داشته باشمت.

اخمم باز شد..نگاش کردم و لبخندی زدم. کم کم لبخندم به قهقهه تبدیل شد. انگار خنده دار ترین جک سالو شنیده باشم میخندیدم.

بیشتر کسایی که سر میزا نشسته بودن، با تعجب به ما نگاه میکردن. دو تا از پیشخدمتا هم با اخم نگاهمون میکردن.

سهند سعی داشت آرومم کنه. ولی مگه میتونستم جمعش کنم؟

سهند: آیناز چه خبرته؟ با توام آیناز عزیزم یه لحظه آروم باش.

عصبانی شد: د مگه چی گفتم اینقدر میخندی لامصب؟

کم کم خندم قطع شد و نگاش کردم. حالا سینم از خشم بالا پایین میشد.

-تو واقعا فکر میکنی من خرم یه جوری میگی نه مثل سه سال پیش، که انگار اون موقع عاشق سینه چاکت بودم و بعدش تو رفتی. میخوای باهات باشم؟ آره؟ میخوای واقعا داشته باشیم؟ باشه!

کیفمو چنگ زدم و بلند شدم.

-مگه تو خواب ببینی آقای عاشق پیشه.

بلافاصله بعد از من بلند شد.





نوع مطلب : رمان نبرد عشق، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


 
   
   

زیبا سازی وبلاگ

ابزار امتیاز دهی