تبلیغات
♂رُمـــان خانهِ مَجــازی♂ - قسمت سی و پنجم رمان نبرد عشق
 
درباره وبلاگ


وبلاگ رمان نویسی


مدیر وبلاگ : heliya-L . aynaz80
نویسندگان
نظرسنجی
رمان موجود در وبلاگ را چقدر می پسندید؟









آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
♂رُمـــان خانهِ مَجــازی♂
صفحه نخست             تماس با مدیر           پست الکترونیک               RSS                  ATOM
سه شنبه 1 اسفند 1396 :: نویسنده : heliya-L . aynaz80

تا تو هستی که دستانم را بگیری،

آرزو میکنم که هر روز زمین بخورم..

کاش تابستان ها هم هوا برفی بود






ولی من با سرعت به سمت در رفتم و از کافی شاپ خارج شدم. سریع نگاهی به دور و برم انداختم و به سمت نزدیک ترین کوچه دوییدم.

به دیوار تکیه دادم و چشمامو بستم. بخاطر دوییدن ضربان قلبم بالا رفته بود و نفس نفس میزدم.

نگاهی به ساعتم انداختم. ساعت 4 شده بود.

صدای زنگ گوشیم بلند شد. کیفمو باز کردم و برش داشتم.

اخمام بیشتر توهم رفت.

یه پیام از یه شماره ی ناشناس بود:

(کجا رفتی تو؟ لعنتی ما هنوز داشتیم حرف میزدیم.آیناز؟)

یهو گوشی تو دستم لرزید. همون شماره ی ناشناس که بعید میدونم سهند نباشه.

ریجکتش کردم. آخه شماره ی منو از کجا پیدا کرده؟

من احمقو بگو که فکر میکردم آدم شده. ولی هنوز همون عوضی ای که بوده، هست!

دوباره نگاهی به گوشیم انداختم که متوجه تماسای از دست رفته ام شدم.

کلی تماس و پیام از هلیا و ستاره و نگار. میدونم نگرانم شدن. ساعت 12 از خونه خارج شده بودم و حالا چهار ساعت گذشته بود. گوشیمم که سایلنت بود.

یادم اومد که من باید ماشین رو هم از تعمیرگاه برمیداشتم. وای! از اینجا تا تعمیرگاه حدودا یه ساعتی راه بود. مطمئنم اگه برسم خونه، حسابم با کرام الکاتبینه.

خدا لعنتت کنه سهند.

تا وقتی که تاکسی گرفتم و به تعمیرگاه رسیدم و ماشینو برداشتم و به خونه رفتم، سهند 6-7 بار دیگه هم زنگ زد که ردش کردم.

***********

چهار روز گذشت. سعی میکردم زیاد از خونه خارج نشم تا یه وقت سهند رو نبینم. از تماسا و پیاما ی مزخرفش هیچی نگم بهتره.

موندم واقعا شمارمو از کجا گیر آورده. سه سال پیش سیم کارتم سوخت و من مجبور شدم عوضش کنم.

تو این چهار روز فقط پاچه میگرفتم. نمیدونستم تا کی این این وضعیت ادامه داره..کلافه و عصبی شده بودم.

تو این شرایط فقط برگشتن این پسره رو کم داشتم. واقعا خستم کرده بود.

یکتا رو هم طبق معمول به جز کلاسای دانشگاه نمیدیدم. بعدشم میرفت. نمیدونم دیگه اون چش شده.

تنها خوشحالیم زمانی بود که فهمیدم پروژه ی من و یکتا قبول شده بود و بعد از بررسیش مثل اینکه اشکالی نداشت.

با افتادن شی ای تو بغلم به خودم اومدم و بعدش با صدای نگار نگاش کردم.

با اخم گفت: بیا تحفه جونته. جواب بده.

و با غرولند ازم دور شد و رفت سمت اتاقش.

نگار: اه. همش یکتا. تو خوابم دست از سرمون برنمیداره ایکبیری.

با تعجب به صفحه ی گوشیم نگاه میکردم. یکتا به من زنگ زده؟

جواب دادم: الو؟

یکتا: سلام آیناز. چطوری؟

تعجبم از صدام مشخص بود: سلام. ممنون خوبم.

 نفس عمیقی کشید: چیکار میکنی؟

-کار خاصی نمیکنم.

مکثی کرد: اومـم. پس میتونی بیای پیشم؟

ابروهام پرید بالا: چرا؟






نوع مطلب : رمان نبرد عشق، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


شنبه 16 تیر 1397 01:29 ق.ظ
Ηelⅼo, i tһink that i saѡ уou visited my website s᧐ i came to “return tһe favor”.I am attempting to find thingѕ tο enhance my website!І suppose itѕ
ok too uѕe a few of y᧐ur ideas!!
چهارشنبه 13 تیر 1397 03:32 ق.ظ
I goot this site from my pal who shared with me concerning thіs site and at the mⲟment thios tіmе I аm browsing
thiѕ web ρage аnd reading vеry informativve
articles ⲟr reviews heгe.
دوشنبه 4 تیر 1397 01:00 ق.ظ
I have learn а fеw excellent stuff һere. Definitely price bookmarking fοr revisiting.

I wonder howw mych attempt yoս pⅼace to maқe thiѕ sort of fantastic informative site.
جمعه 1 تیر 1397 11:22 ق.ظ
Hi! Ι knoᴡ this iѕ kinda off topic nevertheless І'd figured І'd ask.

Would you be intеrested in trading lonks ⲟr maybe guest writinmg a blog post or vice-versa?
My blog discusses ɑ lot of tһe same subjects аs yours and I think wwe сould greeatly benefit
fгom еach other. If you are interested feel free to shoot me an email.
І ⅼоoҝ forward to hearing fгom you! Wonderful blog Ƅy thе way!
شنبه 1 اردیبهشت 1397 02:08 ق.ظ
Everything iss very oopen witgh a clear clarification off thhe challenges.
It wwas definitely informative. Yoour site is useful.
Many tuanks forr sharing!
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


 
   
   

زیبا سازی وبلاگ