تبلیغات
♂رُمـــان خانهِ مَجــازی♂ - قسمت سوم رمان نبرد عشق
 
درباره وبلاگ


وبلاگ رمان نویسی


مدیر وبلاگ : heliya-L . aynaz80
نویسندگان
نظرسنجی
رمان موجود در وبلاگ را چقدر می پسندید؟









آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
♂رُمـــان خانهِ مَجــازی♂
صفحه نخست             تماس با مدیر           پست الکترونیک               RSS                  ATOM
دوشنبه 8 خرداد 1396 :: نویسنده : heliya-L . aynaz80


نام رمان: نبرد عشق

ژانر:عاشقانه،طنز، اجتماعی

خلاصه:داستان دختری به نام آیناز است که در تبریز مشغول گذراندن زندگی اش است. دوستی به نام یکتا دارد و ماجرا از جایی شروع میشود که یکتا نامزد میکند و...پایان خوش

دیگه واقعا این بحث مسخره خستم کرده بود..

بلند شدم و همینطور که به سمت پله ها میرفتم گفتم: پس ایران بهتون خوش بگذره..

صداشون بلند شد اما من بی توجه به سمت اتاقم میرفتم..

*********

-بله؟

درو باز کرد و اومد داخل..

مامان: فردا پرواز داریم آریا..

نگاه بی تفاوتی بهش انداختم و دوباره به کتاب دوختم..

-به سلامتی..

دوباره تکرار کرد: فردا پرواز داریم..

کلافه نگاش کردم: خب که چی؟

مامان: شامل تو هم میشه..به مریم گفتم وسایلاتو جمع کنه..گفتم که آماده باشی..

کتابو انداختم رو میز و بلند شدم: صبر کن مامان..آماده باشم یعنی چی؟..مثل اینکه دو هفته دارم میگم نمیخوام شما هنوز نفهمیدین..

با عصبانیت گفت: مگه تو اون دخترو دیدی که میگی نه؟

عصبی شدم: شما دیدین؟

مامان: نه ندیدم..ولی خودت  میدونی خانوم جون خیلی کم پیش میاد از دختری اینقدر تعریف کنه..میریم میبینیش..هر چی تو رو نه پافشاری کنی، خانم جون بیشتر مصر میشه..

و اونم عصبی شد: د پسر یه دفعه رو حرف من نزن تا من  دلم خوش بشه..

و با ناراحتی از اتاق شد..

لبامو بهم فشار دادم..مادرم برام خیلی عزیز بود..شاید بد نباشه یه بار این دخترو ببینم..حداقل می ارزه به اینکه هرروز یه جوری اعصابم بهم بریزه..

************

*آیناز*

هونطور که زیرلب آهنگی رو زمزمه میکردم ، از حموم خارج شدم..

باید تا یادم نرفته به یکتا زنگ بزنم تا جزوه هاشو بگیرم...دختره ی تنبل...بازم من باید برم بجاش امتحان بدم.سر جلسه امتحان چون تعداد زیاده دیگه حضور غیاب نمیکنن...

به کسی هم کار ندارن...

فقط باید کارت ورود به جلسه داشته باشی که اونم دارم...اولین بارم نیست که بجای یکی دیگه امتحان میدم...

کمربند روبدوشامبرمو باز کردم..

 سشوار رو روشن کردم تا مو های خرماییمو که تا بازوهام بود رو خشک کنم...

همینطوری به آیینه خیره بودم که ناگهان رخ زیبای دختی را دیدم.. چشمان متوسط عسلی رنگ..پوست سفید..بینی متناسب ..لبای متوسط..

و این دختر کسی نبود جز من..

موهامو با یه کلیپس پشت سرم بستم...یه شلوار جین مشکی با مانتوی مشکی ساده.. شال سفید رنگی هم سرم کردم و یه رژ کالباسی زدم..

سوار ماشین شدم و به ستاره اس زدم که میرم خونه ی یکتا..

ماشینو یه جا پارک کردم و پیاده شدم..

زنگ عمارتشونو زدم و کاظم درو بازکرد..بهش سلام کردم و راه تا عمارت رو طی کردم..

-سلام آیناز..

برگشتم و بهار رو دیدم..لبخند بزرگی زدم..

بهار یکی از خدمه هاشون بود..18 سالش بود و از سر اجبار اینجا کار میکنه..

-سلام بهار چطوری؟

لبخند خسته ای زد: اِی..بد نیستم..از کله سحره بیدار شدم تا حالا چشم رو هم نذاشتم..

-چرا؟

بهار: نمیدونی مگه؟...

تا خواست ادامه بده صدای یکتا رو شنیدم..

با عصبانیت رو به بهار گفت: تو اینجا چیکار میکنی؟..یه ساعته مامان داره صدات میکنه اینجا هر و کر راه انداخته..بدو ببینم..

طفلی سریع رفت..

رومو طرف یکتا برگردوندم و بوسیدمش و سلام کردم..

-سلام خانم..احوال شما؟..

یکتا: خوبم..تو چطوری؟

با لبخند گفتم: میسی منم خوبم..

نگاهی به صورت و تیپش انداختم و سوت آرومی زدم..

-نه بابا..مثل اینکه تو بهتری..خبریه؟..

یکتا: آره..حالا بیخیال واسه چی اومدی؟..

-اومدم جزوه هاتو بگیرم خانم..

سرشو تکون داد و همینطور که به سمت ساختمون میرفت گفت: پس بیا تو سالن تا بیارم..






نوع مطلب : رمان نبرد عشق، 
برچسب ها : نبرد عشق، رمان عاشقانه، رمان، آیناز80، هلیا14،
لینک های مرتبط :


پنجشنبه 21 تیر 1397 07:24 ب.ظ
سلام رمان رو کامل میخوام ممنون اخه خیلی قشنگه
heliya-L . aynaz80 سلام عزیز، مرسی نظر لطفته
رمان هنوز در دست تایپ هست و کاملش در آینده از سایت کتاب ساز منتشر میشه.
پنجشنبه 21 تیر 1397 07:20 ب.ظ
داستان رو کامل میخوام ممنون
چهارشنبه 27 دی 1396 11:06 ب.ظ
That is a really good tip especially to those fresh to the blogosphere.
Short but very precise information… Many thanks for sharing this one.
A must read article!
دوشنبه 17 مهر 1396 09:45 ب.ظ
می گم رمانتو حیفه بزارینش تو نودهشتیا
یکشنبه 25 تیر 1396 03:03 ب.ظ
کی گفته دخترای خارجی ول اند؟:/
اتفاقا اونا خیلی بهتر از بعضی از دخترای ایرانین
-_______-
heliya-L . aynaz80 ما اسمی از دخترای خارجی بردیم ایا؟
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.


 
   
   

زیبا سازی وبلاگ