تبلیغات
♂رُمـــان خانهِ مَجــازی♂ - قسمت سی و ششم رمان نبرد عشق
 
درباره وبلاگ


وبلاگ رمان نویسی


مدیر وبلاگ : heliya-L . aynaz80
نویسندگان
نظرسنجی
رمان موجود در وبلاگ را چقدر می پسندید؟









آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
♂رُمـــان خانهِ مَجــازی♂
صفحه نخست             تماس با مدیر           پست الکترونیک               RSS                  ATOM
سه شنبه 1 اسفند 1396 :: نویسنده : heliya-L . aynaz80

شب سردیست دلم دیده ی تر میخواهد

دل آشفته ی من از تو خبر میخواهد

قهوه و شعر و خیال تو و این باد خنک

باز لبخند بزن قهوه شکر میخواهد

امشب آبستنم از تو غزلی شورانگیز

با خبر باش که این طفل، پدر میخواهد

غارتم کرده ای و خنده کنان میگویی

صید دل از کف یک سنگ هنر میخواهد

ترس در جام دلم ریخت در این راه اگر

یادم آمد سفر عشق، جگر میخواهد





یکتا: خب چند وقته ندیدمت.

ناخودآگاه پوزخندی رو لبم اومد و لحنم دلخور شد: بعد از دو سه هفته تازه یادت اومده؟

پوفی کرد: درگیر بودم. حالا میای یا نه؟

مکث کردم. بعد از چند ثانیه گفتم: خیلی خب. فعلـ..

سریع پرید وسط حرفم: نه نه! یه لحظه وایسا. اوم به این آدرسی که بهت میگم باید بیای.

**************

نگاهی به ساختمون شیک روبروم انداختم و دوباره آدرس رو خوندم.

یه ساختمون لوکس پنج طبقه با نمای کامپوزیت.

با قدمای نا مطمئن حرکت کردم و زنگ واحد 5 رو فشار دادم.

و بعد صدای یکتا رو شنیدم: بیا بالا.    و در با صدای تیکی باز شد.

بعد از اینکه جواب نگهبان رو دادم، سوار آسانسور شدم.

وارد طبقه ی سوم شدم و به سمت واحد 5 رفتم. در باز بود.

آروم سرکی کشیدم و درو باز کردم و وارد راهرو شدم.

-یکتا؟

یهو در بسته شد و بعدش صدای یکتا رو شنیدم.

یکتا: های.

برگشتم و باهاش چشم تو چشم شدم. لبخندی داشت.

بعد از چند ثانیه نگاه کردن، بی هوا بغلش کردم. انگار تازه فهمیدم دلم براش تنگ شده.

دستشو پشتم گذاشت: بسه دیگه پاچه خوار.

از بغلش بیرون اومدم و اخم کردم: الان حقت نیست بزنم چپ و راستت کنم؟ معلوم هست داری چیکار میکنی؟ سه هفته ست که یه جوری دست به سرم میکنی تا نبینمت. من که واسه اون روز تو دانشگاه ازت عذرخواهی کردم. هنوز ناراحتی؟

برم گردوند و هلم داد جلو.

یکتا: چرت نگو چه ربطی به اون داره؟ بیخیال الان یه چیز دیگه واجب تره. درضمن اون موضوع اونقدر ارزش نداره که من بخاطرش ناراحت بشم.

بی توجه به حرفش، باتعجب ایستادم و نگامو به این خونه ی جدید دوختم. تازه یادم افتاد کجا اومدم.

یه خونه ی نسبتا بزرگ بود. بعد از راهرو، یه سالن تقریبا بزرگ روبروم دیدم با کاغذ دیواری های گلبهی و سفید که تابلو های مختلفی روش بود. گوشه ی سمت راست یه ال سی دی به همراه بانداش گذاشته بود.

روبروش هم  یه کاناپه ی ال مانند بود و یه میزم روبروش.

یکم اونطرف تر هم چند تا مبل و صندلی چیده شده بود.

کمی جلوتر رفتم که پله های مارپیچ چوبی و خوشگلی رو دیدم که نرده های استیل هم قشنگ ترش میکرد و کنارش هم آشپزخونه بود.

وارد آشپزخونه اش شدم. باید بگم بیشتر از هر قسمت دیگه ی خونه، آشپزخونه اش نظرمو جلب کرد. یه آشپزخونه ی هایگلاس بود که براقیش واقعا نظر آدمو جلب میکرد. ترکیبی از رنگای قهوه ای سوخته و نباتی بود و سطح اپنش، زرد رنگ بود.

فکر کنم اون پله ها هم به اتاقا ختم میشد. در کل خیلی خوشم اومد!

-اینجا کجاست یکتا؟

و بهش نگاه کردم.





نوع مطلب : رمان نبرد عشق، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


یکشنبه 2 اردیبهشت 1397 09:01 ب.ظ
ابجی خودم می زارم
heliya-L . aynaz80 ملیکا جان معذرت میخوام کامنت هارو تازه دیدم. ببخشید من اطلاعاتتو گم کردم.
شنبه 25 فروردین 1397 04:31 ب.ظ
ابجی ببخشید من بخوام بزارم خیلی طول می کشه رمز عبور بهتون می دم خودتون زود بزارید من تا 35 گذاشتم اخه می دونی مجبورم رمانای دیگه ای هم که باید بزارم بزارم
heliya-L . aynaz80 باشه عزیزم میام
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


 
   
   

زیبا سازی وبلاگ

ابزار امتیاز دهی