تبلیغات
♂رُمـــان خانهِ مَجــازی♂ - قسمت سی و هفتم رمان نبرد عشق
 
درباره وبلاگ


وبلاگ رمان نویسی


مدیر وبلاگ : heliya-L . aynaz80
نویسندگان
نظرسنجی
رمان موجود در وبلاگ را چقدر می پسندید؟









آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
♂رُمـــان خانهِ مَجــازی♂
صفحه نخست             تماس با مدیر           پست الکترونیک               RSS                  ATOM
سه شنبه 1 اسفند 1396 :: نویسنده : heliya-L . aynaz80


اگر قرار باشد خون را با خون شست،

دچار بدبختی میشویم

ببخشیم اما..

فراموش نکنیم

"نلسون ماندلا "







اشاره ای به سالن کرد: برو بشین.

سرمو با گیجی تکون دادم و وارد سالن شدم. چند دقیقه بعد صدای پارس خفیف سگی به گوشم خورد و بعدش یه سگ آشنا از پله ها سرازیر شد. ا اینکه همون گیزمیز بیریخته ی خودمونه!

با صورت درهم به این موجود چهارپای چندش خیره شدم که اول وایساد یکم منو با اون چشمای وزقیش نگاه کرد و بعد به سمت یکتا رفت و یکتا گرفتش.

یکتا: خوب خوابیدی گیزمو؟                                                       

یه لحظه فکر کردم که الان گیزمیز میگه: بله مامان خوب خوابیدم.

از فکر مسخرم خندم گرفت.

یکتا همونطور که گیزمیز تو بغلش بود، سرشو با غرور بالا گرفت: چطوره؟

شال و مانتومو درآوردم و نشستم.

لبخند محوی زدم: خیلی قشنگه. معلومه دیزاینر ماهری داشته.

روبروم نشست و توپ کوچیک قرمز رنگی رو کنارش بود، برداشت و یه طرف دیگه پرت کرد. گیزمیز هم از بغلش اومد بیرون و دوید طرف توپ و گرفتش و شروع کرد به بازی کردن باهاش. یکتا سوهان رو از رو میز برداشت و افتاد به جون ناخناش.

یه تاپ و شلوارک طرح پلنگ صورتی تنگ پوشیده بود و موهاشم گوجه ای بسته بود و آرایش همیشگیشو داشت.

یکتا: اون که بله. فکر کردی بابام جز ماهر کس دیگه ای هم انتخاب میکنه؟

دستی به موهام کشیدم و دوباره نگاهی به خونه انداختم.

-بر منکرش لعنت..

دوباره نگاش کردم و کلافه گفتم: یکتا مردم از فضولی. میگم اینجا کجاست؟ چرا گفتی اینجا بیام؟

خونسرد و بدون اینکه نگام کنه، جواب داد: اینجا خونمه.

چشمام گرد شد : خونه ی توئه؟

با اخم نگام کرد: نه پس خونه ی دوست پسرمه.

تکیه دادم و همونطور متعجب بهش خیره شدم.

بعد چند ثانیه بالاخره دهنم باز شد: چی شد که یهویی تصمیم گرفتی مستقل شی؟

یکتا: تا کی میتونستم پیش پدر مادرم باشم؟ به نظرم الان دیگه حق مستقل شدن رو دارم.

نگاهی بهم کرد و لبخند کجی اومد رو لبش.

یکتا: درضمن. من دیگه متعلق به خودم نیستم. نامزد دارم. نمیشد که آریا هر وقت که میخواست منو ببینه باید هلک هلک میومد عمارت بعدشم حضور پدر مادرم اونجا اذیتش میکرد و نمیشد که...

سرشو بالا گرفت و لبخندش پررنگ تر شد: و این شد که با کمک بابا اینجا رو خریدم. هم به نفع خودمه هم به نفع آریا. تازه وقتی هم فهمید کلی خوشحال شد و از این کارم استقبال کرد! خوبه نه؟

ابرومو انداختم بالا. حالا چرا اینا رو به من میگه؟

سرمو آروم تکون دادم و آروم گفتم: خب وقتی آریا از این کارت راضی بوده معلومه که خوبه.

یهو بحث رو عوض کرد.

یکتا: میدونستی تو اولین مهمونمی؟

-به به چه افتخاری. ولی یکتا من دارم میپزما یه شربتی آبی چیزی.

یکتا: اوه اوه راست میگی.






نوع مطلب : رمان نبرد عشق، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


چهارشنبه 14 شهریور 1397 10:00 ب.ظ
Ԍreat brat ! I wish to apprentice even ass you amend уour weeb site, how can i subscribe forr ɑ weblog website?
The account helped mee ɑ ɑppropriate deal. І have ƅeen а lіttle bit acquainted
of tһis your broadcast offered shiny сlear idea
دوشنبه 1 مرداد 1397 02:10 ب.ظ
This article will help the internet users for setting up new web
site or even a weblog from start to end.
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


 
   
   

زیبا سازی وبلاگ

ابزار امتیاز دهی