تبلیغات
♂رُمـــان خانهِ مَجــازی♂ - قسمت سی و هشتم رمان نبرد عشق
 
درباره وبلاگ


وبلاگ رمان نویسی


مدیر وبلاگ : heliya-L . aynaz80
نویسندگان
نظرسنجی
رمان موجود در وبلاگ را چقدر می پسندید؟









آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
♂رُمـــان خانهِ مَجــازی♂
صفحه نخست             تماس با مدیر           پست الکترونیک               RSS                  ATOM
سه شنبه 1 اسفند 1396 :: نویسنده : heliya-L . aynaz80

من تمام شعرهایم را در وصف نیامدنت سروده ام..

اگر یک روز ناگهان ناباورانه سر برسی ..

  دست خالی ..

       حیرت  زده..

از شاعر بودن استعفا خواهم کرد

نقاش میشوم!!

تا ابدیت.. نقش پرواز را بر میله های تمام قفس های دنیا خواهم کشید..






و داد زد: بهااار، بهااار.

باتعجب نگاش کردم.       

-مگه بهارم هست؟

یکتا: آره بهش گفتم دو سه روزی بیاد اینجا رو جمع و جور کنه.

بعد از این حرف، بهارو دیدم که از پله ها سرازیر شد و اومد پایین.

نگاش کردم و لبخند زدم: به به بهار خانوم. احوال شما؟

سرشو تکون داد و اونم متقابلا لبخندی زد: سلام ممنون، خیلی خوش اومدی.

یکتا اخمی بهش کرد: اگه بخوای میتونی بیای همینجا بشینی ابراز دلتنگی کنیا. بدو دوتا شربت بیار ببینم.

بهار چشمی گفت و به سمت آشپزخونه رفت.

دیگه این برخورداش با بهار واسم عادی شده بود ولی اصلا این طرزشو دوست نداشتم. چه پدرکشتگی با این طفلی داشت نمیدونم.

چند دقیقه بعد همزمان با اومدن بهار از آشپزخونه، گوشی یکتا زنگ خورد.

با گفتن "الان میام" گوشیشو برداشت و از پله ها بالا رفت.

نگاهی به بهار کردم ولبخندی زدم: بیا بشین ببینمت.

و به جای خالی کنارم اشاره کردم. از خداخواسته شربتا رو گذاشت رو میز و اومد کنارم لم داد و چشماشو بست.

بهار: اوف خدا هلاک شدم چقدر گرمه.

با لبخند نگاش کردم، خم شدم یکی از شربتا رو برداشتم و به طرفش گرفتم.

-بخور حالت جا بیاد.

چشماشو باز کرد و لبخند قشنگی زد. شربتو ازم گرفت و یه نفس سر کشید.

لیوانو ازش گرفتم و رو میز گذاشتم.

بهار: آخ آیناز اگه بدونی چه آرامشی دارم.

متعجب نگاش کردم که لبخندی زد: رفتن یکتا از عمارت مساویه با آرامش من و بقیه خدمتکارا، ندیدن ریختش، داشتن اعصاب راحت از نشنیدن جیغ جیغاش، خلاصی از شر اراجیفش و دستوراش و..

آهی کشید: تحقیراش.

دستشو گرفتم و فشردم. خواستم حرفی بزنم که صدای پای یکتا رو که از بالا میومد، شنیدم.

بهار سریع بلند شد و لیوانمو برداشت و برد آشپزخونه.

یکتا اومد و نشست. بهارم همون موقع لیوانمو که دوباره از شربت و یخ پر بود آورد گذاشت و بعد از لبخندی که به من زد، با اجازه ی یکتا دوباره رفت بالا.

حدودا تا یه ساعت بعدش با یکتا از هر دری حرف زدم و کم کم عزم رفتن کردم.

لباسامو  پوشیدم و بعد از برداشتن کیفم بلند شدم. یکتا هم بعد از من بلند شد.

-خب پس از این به بعد اینجا رو سرت خراب میشم. دیگه کاری نداری؟

یکتا: نه. بای.

لبخندی زدم و از خونه خارج شدم.

بعد از خداحافظی با پیرمرد نگهبان که فهمیدم آقای کریمی هست، از ساختمون خارج شدم و به سمت ماشین که اون طرف خیابون پارک بود رفتم.






نوع مطلب : رمان نبرد عشق، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


جمعه 5 مرداد 1397 07:21 ب.ظ
What's up, I read your blogs like every week. Your writing style is awesome, keep up the good work!
سه شنبه 12 تیر 1397 08:10 ب.ظ
Vеry nice article, just what I was looking fοr.
یکشنبه 3 تیر 1397 11:15 ب.ظ
An outstanding share! Ӏ haqve ϳust forwarded thiѕ onto a colleague who was conducting а lіttle homework on tһіs.

And he actᥙally ordered me lunch due tto the fact hat І discovered iit fοr him...
lol. So alⅼow me to reword tһis.... Ƭhanks for the meal!!
But yeah, thanx for spending the timе to discuss tһiѕ topic hre on your site.
جمعه 1 تیر 1397 08:14 ق.ظ
Thankk yoᥙ, I have just been searching for information about this subject
fоr a while and yοurs is the greatest I've found out till now.

However, what ɑbout the Ьottom lіne? Are you positive
in гegards to tһe supply?
جمعه 28 اردیبهشت 1397 02:11 ب.ظ
My brotherr recommended I would possibly like thus blog.
He was once entirely right. This post truly mae my day.
You can not consider just how so much time I had spent for tis info!
Thaank you!
سه شنبه 25 اردیبهشت 1397 02:17 ب.ظ
Hi, always i used to check website posts here early inn the
break of day, for the reason that i like to learn more and more.
شنبه 1 اردیبهشت 1397 02:09 ق.ظ
Attractiv portionn of content. I ssimply stumbledd upon your website and in accessioln capital too
say thnat I get in fact enjyed account yur blg posts.
Anyway I'll be subgscribing in your feeds oor evven I successs you
gett admission tto constantly quickly.
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


 
   
   

زیبا سازی وبلاگ

ابزار امتیاز دهی