تبلیغات
♂رُمـــان خانهِ مَجــازی♂ - قسمت سی و نهم رمان نبرد عشق
 
درباره وبلاگ


وبلاگ رمان نویسی


مدیر وبلاگ : heliya-L . aynaz80
نویسندگان
نظرسنجی
رمان موجود در وبلاگ را چقدر می پسندید؟









آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
♂رُمـــان خانهِ مَجــازی♂
صفحه نخست             تماس با مدیر           پست الکترونیک               RSS                  ATOM
سه شنبه 1 اسفند 1396 :: نویسنده : heliya-L . aynaz80

 

بزرگی هیچ کس

شبیه رویاهای کودکی اش نشد..

رویاهایی که

تمام زندگی کودکیمان بودند





قفلو باز کردم و سوار شدم. استارت زدم که لبخند رو لبم ماسید.

دوباره استارت زدم. سه باره. بار چهارم. چرا روشن نمیشه؟

اخمام رفت تو هم و دست از تلاش نکشیدم. چت شده ساینا من که همین یه هفته پیش از تعمیرگاه برت داشتم.

با عصبانیت پیاده شدم و کاپوت رو باز کردم و نگاهی به سیم میمای روبروم انداختم. از سر ناچاری دستی به صورتم کشیدم. ای خدا حالا چیکار کنم؟ از شانس خوشگلم هیچ مردیم اونجا نبود تا حداقل بیاد یه کاری واسم کنه.

ماشینو دور زدم و درو باز کردم. خم شدم و از کیفم گوشیمو برداشتم که اونم خاموش بود.

با عصبانیت پرتش کردم رو صندلی و نگامو به طبقه ی سوم دوختم. باید به یکتا میگفتم جرثقیل خبر کنه.

با صدای توقف ماشینی کنارم، با خوشحالی نگامو پایین دادم که یهو تموم هیجانم فرو ریخت.

وای نه! درو بستم و با بیچارگی بهش تکیه دادم. گل بود به سبزه نیز آراسته شد!

چهار روز الکی خودمو تو خونه حبس کردم تا نبینمش که آخرشم...

لبخند همیشگیشو داشت: شما قیافتون واسم آشناست خانوم. قبلا جایی همو ندیدیم؟

زیرلب با زاری زمزمه کردم: چرا دست از سرم برنمیداری؟

نگه داشت و پیاده شد. یه تی شرت سورمه ای با شلوار جین مشکی پوشیده بود و موهاشم مثل همیشه داده بود بالا. ولی بخاطر عینکش چشماشو نمیدیدم. ولی اصلا بهش نمیخوره 30 سالش باشه.

اومد روبروم ایستاد.

سهند: دست از سرت برنمیدارم چون دوستت دارم.

کلافه زدم رو سینش: اه. بسه دیگه دیگه داری حالمو بهم بزنی. تو این وضعیتم ول کن نیستی؟

بعد از این حرف هلش دادم که یه میلیمترم از جاش تکون نخورد. آخه دختر چجوری میخوای این هیکلو تکون بدی؟

-برو کنار ببینم. اصلا تو اینجا چیکار...

با فکری که اومد تو ذهنم با شدت بیشتری هلش دادم و عصبی غریدم: کار توئه نه؟ تعقیبم میکردی آره؟ چی گیرت میاد اینقدر عذابم میدی؟ الان من چجوری اینو راه بندازم؟ گمشو اونور اه.

دیگه داشت گریم میگرفت. تو این وضعیتم فقط اینو کم داشتم.

با لبخند داشت نگام میکرد. آدم اینقدر زبون نفهم؟ دستامو گرفت.

سهند: چی میگی؟ من کی تو رو تعقیب کردم؟ خونه ی من دوتا خیابون بالاتره واسه همین باید از اینجا رد شم.

نگاهی به کاپوت انداخت و دستامو ول کرد و به سمت ماشینش رفت.

دستمال کهنه ای برداشت و به طرف ماشین من اومد.

آستیناشو بالا داد و خم شد و شروع کرد به دستکاری کردن. با تعجب نگاش میکردم.

سهند: درمورد اینم اولا باید بگم اینقدر بدبین نباش کار من نیست مگه مریضم همچین کاری کنم؟ ثانیا خیلی خوش شانسی که یه مهندس خوشتیپ خودرو ساز سر راهت قرار گرفت.

همینجور وایساده بودم و نگاش میکردم و حرفی نمیزدم.

نگام کرد و با ساعدش عرق پیشونیشو گرفت: چرا همینطوری اونجا وایسادی منو نگاه میکنی؟ برو سوار شو هر وقت بهت گفتم استارت بزن.

مسخ شده سرمو تکون دادم و ماشینو دور زدم و سوار شدم.

سهند: بزن.






نوع مطلب : رمان نبرد عشق، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


شنبه 2 تیر 1397 06:19 ق.ظ
Saved аs a favorite, Ilikme youг site!
یکشنبه 27 خرداد 1397 09:05 ب.ظ
Howdy! Someone in mу Facebook group shared this site with us sо I came tο give it a look.
Ι'm definiteely enjoying tһe infoгmation. I'm bookmarking and ᴡill
bee tweeting thіs to mү followers! Terrifikc blog ɑnd superb style
and design.
شنبه 26 خرداد 1397 01:32 ق.ظ
You actuaⅼly mazke іt appeasr really easy together with үoսr presentation Ƅut Ӏ to find this
matter tⲟ be actuallʏ something that I think I'ⅾ never understand.
It ѕeems too complicated and very wide foor me.
I аm looking forward foor yօur subsequent publish, Ι'll attempt to get tһe dangle of іt!
سه شنبه 22 خرداد 1397 11:40 ب.ظ
of coսrse lіke your websitye but you need to test the spelling ᧐n sеveral off your posts.
Many of thеm are rifde with spelling issues аnd Ι in fjnding it very troublesome tto tеll thе reality nevеrtheless I wіll surely come back aɡaіn.
چهارشنبه 26 اردیبهشت 1397 08:37 ب.ظ
Hello there, You have done a great job. I'll definitely digg it and personally suggest to my friends.
I'm sure they will be benefited from thjis web site.
شنبه 1 اردیبهشت 1397 02:00 ق.ظ
I amm sure this article has touched all the internet users,
its rezlly really nice piece off writinbg on building uup
nnew blog.
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


 
   
   

زیبا سازی وبلاگ