تبلیغات
♂رُمـــان خانهِ مَجــازی♂ - قسمت چهلم رمان نبرد عشق
 
درباره وبلاگ


وبلاگ رمان نویسی


مدیر وبلاگ : heliya-L . aynaz80
نویسندگان
نظرسنجی
رمان موجود در وبلاگ را چقدر می پسندید؟









آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
♂رُمـــان خانهِ مَجــازی♂
صفحه نخست             تماس با مدیر           پست الکترونیک               RSS                  ATOM
سه شنبه 1 اسفند 1396 :: نویسنده : heliya-L . aynaz80

دلم آغوش می خواهد

که

نه زن باشد

نه مرد

خـــدایا . . .

زمین نمیایی ؟؟






استارت زدم ولی روشن نشد. دوباره گفت بزن که بازم روشن نشد.

بازم گفت. استارت زدم که این دفعه روشن شد. لبخند پهنی رو لبام اومد و با خوشحالی داد زدم: روشن شد!

چند دقیقه بعد سهند سوار شد. دستمالی برداشتم و به سمتش گرفتم. با لبخند ازم گرفت و دستاشو تمیز کرد. نگامو به بیرون دوختم.

-ممنون.

سهند: کاری نکردم که. ماشین عشقمو درست کردم.

وای خدا باز شروع کرد. روسریمو محکم تر کردم و نفس عمیقی کشیدم. برگشتم سمتش و انگشتمو به نشونه ی تاکید به طرفش گرفتم و دهنمو باز کردم که با خونسردی انگشتمو گرفت و آورد پایین.

باتعجب نگاش کردم.

سهند: چرا با یه حرف من سریع قاطی میکنی و گارد میگیری؟ عزیز من بیا یه بارم با آرامش با هم حرف بزنیم. بدون هیچ تنشی. بدون هیچ داد و بیداد و عصبانیتی تا وقتی که به نتیجه برسیم.

پرسشگر نگام کرد: هوم؟ چطوره؟

نگامو با اخم ازش گرفتم و به روبروم دوختم. یه جورایی باهاش موافق بودم. درسته که ازش خوشم نمیاد ولی چاره جز مدارا کردن باهاش نیست. تا سر فرصت یه کاری کنم گورشو گم کنه. حالا میفهمم که من هرچی بیشتر برای فرار بدوئم، اون واسه ی گرفتن من حریص تر میشه.

-حرف حسابت چیه؟

سهند: من که همون روز تو کافی شاپ میخواستم حرف حسابمو بهت بگم. ولی شما لطف کردی اصلا به من اجازه ی حرف زدن ندادی و سریع رفتی. از دلیل جواب ندادن به تلفنام و پیامایی که میدادم، هیچی نمیپرسم چون دلیلشو میدونم.

پوفی کردم و کلافه نگامو به درختای جوون تو خیابون دوختم.

نفس عمیقی کشید و مغموم نگاشو به روبرو دوخت: سه ساله که تو حسرت داشتنت میسوزم آیناز. سه سالی که واسه من سه قرن بود. شاید کم باشه ولی تو نمیدونی من اونجا تو چه جهنمی زندگی میکردم. ولی اینو باید اعتراف کنم بعضی وقتا که دنبال مقصر بودم، تو میومدی تو ذهنم.

آروم نگاش کردم. بدجور رفته بود تو حس.

سهند: هرچند دلیلی نداشت من عشقمو مقصر بدونم. تو این سه سال نه تنها نتونستم فراموشت کنم بلکه علاقم بیشتر شده بود. کار شب و روزم شده بود خیره شدن به عکس صورت قشنگتو...

ادامه نداد و سیبک گلوش بالا پایین شد.

-حالا گفتن اینا چه فایده ای داره؟

نگام کرد و آروم آروم نزدیکم شد. اخمام توهم رفت و خودمو چسبوندم به در. لبخندی زد و دستمو گرفت.

سهند: میخوام بدونی تو به همین راحتیا از قلب من بیرون نمیری آیناز. من..من ازت یه فرصت میخوام. یه فرصت دوباره واسه ثابت کردن خودم و عشقم به تو. یا شایدم فرصتی واسه ی عاشق کردن تو.

دیگه بیشتر از اون نمیتونستم تحمل کنم. از هر بهانه ای واسه فرار کردن از نگاه تب دارش استفاده میکردم. دستمو بیرون کشیدم و تک سرفه ای کردم.

لبخند کمرنگی زد و منتظر نگام کرد: این فرصتو بهم میدی؟






نوع مطلب : رمان نبرد عشق، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


جمعه 15 تیر 1397 12:13 ق.ظ
Hey there! I know thiѕ iѕ kinda off topic Ьut I was wondering which blog platform аre
you usіng for thiѕ website? Ӏ'm gеtting sick
and tired ᧐f Wordpress because I've had issues with hackers and I'm lоoking at alternatives fоr another platform.
I would be awesome if you could point me іn tthe dirrection оf a ɡood
platform.
یکشنبه 10 تیر 1397 02:51 ق.ظ
I loved ass much as you'll receive carroed օut riɡht һere.
Tһe sketch is attractive, your authored subject matter stylish.
nonetһeless, yоu command get got an impatience ovwr
thаt you wish be delivering the following. unwell unquestionably cоme
fսrther formerⅼy agɑin ѕince eхactly tһe ѕame nearly veгy οften insidе caѕе yoᥙ shield this hike.
شنبه 26 خرداد 1397 01:16 ب.ظ
Juѕt wisһ to sаy youг article is aas amazing.

Ꭲhe clearness for your put up is simply gгeat and thɑt i could think үоu're a professional
іn this subject. Fіne toցether wit yоur permission alloѡ
me to takе hold ⲟf your RSS feed tο stqy updated ԝith coming
near near post. Thank yoս a mіllion andd pⅼease carry onn the rewarding work.
دوشنبه 31 اردیبهشت 1397 10:52 ق.ظ
always i used to read smaller articles or reviews which as well clear thneir motive,
and that is also happening with this piece of writing which I am reading here.
سه شنبه 25 اردیبهشت 1397 10:35 ب.ظ
Hi there it's me, I am also visiting this web page regularly, this web page is genuinely fastidious and the users
are really sharing pleasant thoughts.
شنبه 1 اردیبهشت 1397 02:07 ق.ظ
This siote was... hoow doo Isayy it? Relevant!! Finally I have founnd sometying that helped me.
Appreciiate it!
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


 
   
   

زیبا سازی وبلاگ