تبلیغات
♂رُمـــان خانهِ مَجــازی♂ - قسمت چهل و یکم رمان نبرد عشق
 
درباره وبلاگ


وبلاگ رمان نویسی


مدیر وبلاگ : heliya-L . aynaz80
نویسندگان
نظرسنجی
رمان موجود در وبلاگ را چقدر می پسندید؟









آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
♂رُمـــان خانهِ مَجــازی♂
صفحه نخست             تماس با مدیر           پست الکترونیک               RSS                  ATOM
سه شنبه 1 اسفند 1396 :: نویسنده : heliya-L . aynaz80

آدمها را از روی عکسهایشان نشناسید

 آدمها،

 از بی حوصلگی هایشان...

از خستگی هایشان...

از دلتنگی هایشان...

از غصه هایشان..

از هیچ یک،

عکس نمی گیرند






دوباره نگامو به صورتش سوق دادم. الان اگه هر دختری تو موقعیت من میبود سریع قبول میکرد ولی نه من که هیچ حسی بهش ندارم. چشمای قهوه ایش برق میزد و منتظر بهم نگاه میکرد. لباش متناسب بود و ابرو هاش خوش فرم و دماغش که به صورتش میومد و پوستش گندمی بود.

نمیدونم چی از نگام خوند که لبخندی به پهنای صورتش زد.

*************

صدای نگار که از تو هال داد میزد و همینجور به اتاق نزدیک میشد، میومد.

نگار: آنی مامانت وقتی که خواب بودی زنگ زد و کلی از دستت شکار بود. منم خواستم ازت دفاع کنم، چاخان کردم که این ترم حجم درسا زیاده و نمیتونی زیاد باهاش...

وقتی رسید به اتاق، تکیه داد به چهارچوب در و با ابروی بالا رفته نگام کرد.

نگار: کجا به سلامتی؟

نیم نگاهی بهش انداختم و دوباره رژ لب صورتی رو به لبام کشیدم.

-باشه بعدا بهش زنگ میزنم.

نگار: کجا میری میگم؟

راضی از تیپ و آرایش محوم، نگامو از آیینه گرفتم و کیفمو برداشتم.

نگاش کردم و لبخند زدم: مانی باهام کار داره.

تکیه شو از چارچوب گرفت و بیرون رفت. منم از اتاق خارج شدم.

به سمت آشپزخونه رفت: باشه ولی توروخدا همین یه بارو زود بیا.

رفتم طرف در و بازش کردم: باشه. منتظر من نباشین شما شامتونو بخورین.

نگار: به سلامت.

درو بستم و بعد از پوشیدن کفشام، دوباره جلوی آیینه قدی تو راهرو ایستادم و به تیپم نگاه کردم.

یه مانتوی تنگ سفید با طرحای مشکی که روش یه کمربند پهن مشکی میخورد و یه جین مشکی و شال سفید پوشیده بودم.

با صدای گوشیم به خودم اومدم و نگاش کردم. اومد!

سریع از خونه خارج شدم و سوار سانتافه ی مشکی مانی شدم.

با لبخند رو کردم بهش و سلام دادم.

مانی: سلام خانوم خوشگل. شما این دخترعموی چلغوز ما رو ندیدی؟

با همون لبخندم نگامو ازش گرفتم: بهتره یه سر برین چشم پزشکی. چون دخترعموی خوشگلتون، سرومروگنده کنارتون نشسته.

باخنده راه افتاد.

-چه خبر؟ خوبی؟

مانی: تا همین دو دقیقه پیش که تو نبودی خوب بودم ولی الان که اومدی...






نوع مطلب : رمان نبرد عشق، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


یکشنبه 19 فروردین 1397 12:38 ق.ظ

Reliable material. Cheers!
generic cialis at walmart pastillas cialis y alcoho cialis pas cher paris generic cialis in vietnam cialis arginine interactio comprar cialis 10 espa241a we recommend cheapest cialis cialis generique cialis tablets cialis pills
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


 
   
   

زیبا سازی وبلاگ