تبلیغات
♂رُمـــان خانهِ مَجــازی♂ - قسمت چهل و دوم رمان نبرد عشق
 
درباره وبلاگ


وبلاگ رمان نویسی


مدیر وبلاگ : heliya-L . aynaz80
نویسندگان
نظرسنجی
رمان موجود در وبلاگ را چقدر می پسندید؟









آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
♂رُمـــان خانهِ مَجــازی♂
صفحه نخست             تماس با مدیر           پست الکترونیک               RSS                  ATOM
چهارشنبه 2 اسفند 1396 :: نویسنده : heliya-L . aynaz80

آنگاه که نمادی از امید در فنجان قهوه ات نمی بینی

و در طالعت نیز خبری از معجزه نیست

بدان که خـــداوند

همه چیز را به خودت سپرده تا ..

 

بهترین ها را بسازی





-ا چه تفاهمی!

خندیدیم و نگامو ازش گرفتم و به خیابونای تمیز تبریز که انگار تو مرداد ماه یه حال و هوای دیگه داشت، دوختم.

ذهنم ناخودآگاه رفت سمت سهند. تقریبا یه هفته از اون روز میگذره و رابطم کمی با سهند بهتر شده. هرشب بهم پیام میدیم و حتی دوبارم بعد از دانشگاه اومد دنبالم و باهم رفتیم بیرون. با اینکه خیلی بهم توجه میکنه و همش از عشقش برام میگه، ولی هنوزم نتونستم احساس خاصی نسبت بهش پیدا کنم و اون اعتمادی رو که باید، بهش داشته باشم.

هنوز هیچ کس از این رابطه خبر نداره و به نظرم دلیلی هم نداره کسی بفهمه؛ بالاخره که یه روزی سهند از زندگیم میره بیرون.

فرجه مون شروع شده بود و داشتم یه نفس راحت میکشیدم. دخترا گیر داده بودن که بریم شیراز. ولی فعلا وقتش نبود من هنوز خیلی کار داشتم.

با اینکه دلم بی اندازه واسه مامان و بابا و آرمان تنگ شده. از خبریم که نگار همین چند دقیقه قبل داد، فهمیدم اونا هم شاکین.

با توقف ماشین، به خودم اومدم و به رستوران روبروم نگاه کردم. رستوران آذرخش!

پیاده شدم و دستی به مانتوم کشیدم. همراه مانی وارد شدیم و سر میزی که رزرو کرده بود، نشستیم.

گارسون اومد و سفارشامون رو گرفت.

مانی نگاهی بهم کرد: به چی فکر میکردی؟

لبخند کمرنگی زدم: هیچی. فقط دلم واسه مامان و بابا و آرمان تنگ شده.

مانی: فرجه تون که شروع شده. چرا نمیری؟

نگامو ازش گرفتم: فعلا نمیشه. کارای عقب مونده زیاد دارم.

ابروهاشو انداخت بالا و چیزی نگفت.

بعد چند ثانیه سکوتو شکستم: راستی گفتی یه کاری داری باهام.

سرشو تکون داد: حالا بعد از شام بهت میگم!

یهو رو کرد بهم: راستی آیناز. یه سوالی از شبی که از شمشک برگشتیم، ذهنمو درگیر کرده. تو سهندو میشناسی؟

با چشمای گرد نگاش کردم و آب دهنمو قورت دادم. چرا اینقدر یهویی پرسید؟

سرمو خیلی آروم به طرفین تکون دادم و با لحن آرومی گفتم: نه. چطور مگه؟

مانی جان بشناسم هم من که نمیتونم به تو بگم!

مشکوک نگام کرد: آخه همون شب تا دیدیش یهو حالتت عوض شد. انگار انتظار دیدنشو نداشتی. یعنی..یه جورایی حالت گرفته شد.

با اخم نگامو ازش گرفتم. معلوم نیست چقدر ضایع بودم اون شب.

خنده ی مسخره ای کردم: نه بابا توهم زدی. من که اون آقا رو تا حالا یه بارم ندیده بودم.

فقط دعا میکردم زودتر بحثشو تموم کنه وگرنه معلوم نبود چه سوتی ای میدادم.

خداروشکر دیگه سوالی نپرسید. چند لحظه بعد غذا ها رو آوردن و شروع کردیم به خوردن.





نوع مطلب : رمان نبرد عشق، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


 
   
   

زیبا سازی وبلاگ

ابزار امتیاز دهی