تبلیغات
♂رُمـــان خانهِ مَجــازی♂ - قسمت چهل و سوم رمان نبرد عشق
 
درباره وبلاگ


وبلاگ رمان نویسی


مدیر وبلاگ : heliya-L . aynaz80
نویسندگان
نظرسنجی
رمان موجود در وبلاگ را چقدر می پسندید؟









آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
♂رُمـــان خانهِ مَجــازی♂
صفحه نخست             تماس با مدیر           پست الکترونیک               RSS                  ATOM
چهارشنبه 2 اسفند 1396 :: نویسنده : heliya-L . aynaz80

آنان كه با افكاری پاك و فطرتی زیبا در قلب دیگران جای دارند را

هرگز هراسی از فراموشی نیست

چرا كه،

جــــاودانند ..

 

" کـــــــوروش کبیـــــــر "





بعد از شام با کنجکاوی نگاش کردم: خب حالا اون حرف اصلیتو بگو.

مردد نگام کرد و لباشو با زبون تر کرد.

مانی: آیناز راستش..راستش یه خواسته ای ازت دارم که زیاد بزرگم نیست!

با کنجکاوی بیشتری بهش خیره شدم: چه خواسته ای؟

نفس عمیقی کشید: ازت میخوام تو یه مهمونی همراهم بیای.

بعد از چند لحظه ابرومو انداختم بالا و به صندلی تکیه دادم.

-چه مهمونی ای؟

مانی: یکی از شرکتایی که از خیلی وقت پیش باهاش قرارداد داشتیم و بعد از اونم بعضی جاها همدیگرو ملاقات میکردیم، تو یه مناقصه ای برنده شده! به همین مناسبت ترتیب یه جشنو داده. از من و بهنام و چندتا دیگه از مهندسا هم دعوت کرده. البته بهنام که رفته تهران و نیست. منم اگه بخوام برم خب باید بالاخره باید یه همراه داشته باشم.

اخمامو توهم کردم و دست به سینه صاف نشستم: این همه دختر تا الان دوروبرت بوده. چرا من؟

کلافه شد و پوفی کرد: آیناز جان..من اونا رو میشناسم که به تو گفتم.

با خنگی نگاش کردم: ها؟

دستی به چشماش کشید: من تا حالا مهمونیای زیادی رو باهاشون رفتم. ولی این یکی فرق میکنه. اونجا همه آشنان و کلی مهندس و همکاره.

شونه هامو انداختم بالا: خب باشه. که چی؟

اخم کرد: دختر تو چقدر شوتی. منظورم اینه که ممکنه از حدشون بیشتر برن. اونا این چیزا حالیشون نمیشه و واسشون فرقی نداره که من اونجا آبروم بره. حالا فهمیدی یا بیشتر توضیح بدم؟

-آهــان..گرفتم اوکی. ولی تو یه جوری میگی انگار اونجا همه تسبیح به دست وایسادن!

خندید: اتفاقا اصلا اینجوری نیست. واسه همین میگم ممکنه که جو زده بشن و رعایت نکنن.

ملتمس نگام کرد: جون داداش؟ میای؟

چند لحظه نگاش کردم و لبخندی زدم: مگه میتونم بگم نمیام؟

لبخد دندون نمایی زد: نوکرتم. خیلی خانومی!

پشت چشمی نازک کردم: نیازی به یادآوری نبود. اینو همه میدونن.

خندیدیم.

-کی هست حالا؟

مانی: پنجشنبه شب. یعنی چهار روز دیگه.

***********

صدای هق هقم توی فضای سرد و منفور میپیچید. حتی جرئت تقلا کردن هم نداشتم. نمیدونم از ترس بود یا از سرما که دندونام با شدت به هم برخورد میکردن. یکیشون تکونم داد و صدای نحس و بمش تو گوشم پیچید.

-خفه شو صداتو ببر. وگرنه بدتر از اونچه که فکرشو کنی سرت میاد.

اشکام بی مهابا رو صورتم میریختن و موهام به صورتم چسبیده بود.





نوع مطلب : رمان نبرد عشق، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


سه شنبه 15 اسفند 1396 03:42 ب.ظ
سلام ایناز و هلیای عزیزم خوبین؟ شرمنده دیر خدمت رسیدم.. ببخشبد... مثل همیشه عالییییییههههههه زیبا و جالب ممنونتون...
heliya-L . aynaz80
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


 
   
   

زیبا سازی وبلاگ