تبلیغات
♂رُمـــان خانهِ مَجــازی♂ - قسمت چهل و چهارم رمان نبرد عشق
 
درباره وبلاگ


وبلاگ رمان نویسی


مدیر وبلاگ : heliya-L . aynaz80
نویسندگان
نظرسنجی
رمان موجود در وبلاگ را چقدر می پسندید؟









آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
♂رُمـــان خانهِ مَجــازی♂
صفحه نخست             تماس با مدیر           پست الکترونیک               RSS                  ATOM
چهارشنبه 2 اسفند 1396 :: نویسنده : heliya-L . aynaz80

 

در شبان غم تنهایی خویش ..

عابد چشم سخنگوی توام ..

من در این تاریکی ، من در این تیره شب جان فرسا

زائر ظلمت گیسوی توام..

 

گیسوان تو پریشان تر از اندیشه ی من

       گیسوان تو شب بی پایان

                              جنگل عطرآلود

       شکن گیسوی تو

                             موج دریای خیال

 

"حمیــد مصــدق "






بس که جیغ زده بودم صدام گرفته بود. فشار دستاشون رو بازوهای لختم امونمو بریده بود.

-توروخدا ولم کنین. ولم کنین لعنتیاااااااااااااا.

حتی جرئت نگاه کردن به پایینو نداشتم. عین سگ میلرزیدم. با شنیدن صدای ظریفی که طنین انداز سکوت وحشتناک دره شد، چشمام برقی زد.

-چه هوای خوبی!

باخوشحالی فریاد زدم: یکتـــــــا..

حضورشو با فاصله کنارم حس کردم. چرا صداش اینقدر سرما داشت؟

التماس و تمنا بود که تو جیغا و گریه هام شنیده میشد.

-یکتا به این عوضیا بگو ولم کنن. یکتا خواهش میکنم. یکتا من میترسم..

دستاشو پشتش قلاب کرد. نگاش فقط به روبرو بود.

یکتا: چرا میترسی؟ تو که باید شاد باشی..باید بخندی. بخند.

و دستاشو باز کرد و خنده ی مستانه ای کرد.

شوکه نگاش میکردم و حتی جیغ زدن و گریه هم یادم رفته بود. ناخودآگاه نگام به پایین حرکت کرد و روی لباسم متوقف شد. بیشتر شوکه شدم و دوباره به یکتا نگاه کردم.

هنوزم تو حصار دستای اون دوتا غول تشن اسیر بودم.

-چرا اینجوری میکنی یکتا؟ میگم منو از دست اینا نجات بده. یکتا با توام.

ولی اون فقط مستانه میخندید.

یکتا: بخند. بخند. به من بخند. به طعمه ای که گیر انداختی بخند. به سادگیم بخند.

یهو به سمتم یورش آورد و موهامو گرفت. از درد جیغ زدم.

با عصبانیت داد زد: ولی بالاخره این طعمه آزاد میشه. آزاد میشه و میشه قاتل جونت. قاتل تو..توی عوضی.

موهامو ول کرد و سرم به شدت پرت شد یه طرف. گریه هام شدید تر شد.

یکتا: شرشو کم کنین.

چشام تا آخرین حد گشاد شد و دنبال یکتایی که حالا داشت ازم دور میشد رفت.

جیغ زدم: یکتــــــا. چرا این کارو باهام میکنی؟ نــــــه.

و فریادم همزمان شد با پرت شدنم.

-آیناااااااااز.

چشام تا آخرین حد باز شد و با ضرب نشستم. نفس نفس میزدم.

صدای ستاره و هلیا و نگار تو سرم میپیچید ولی من با چشمای گرد، فقط به یه نقطه ی نامعلوم خیره شده بودم.

صدای نگران ستاره رو شنیدم: آیناز عزیزم قربونت برم آروم باش. فقط یه خواب بود. آیناز؟

رو به نگار با صدای بلند گفت: پاشو برو یه لیوان آب بیار.

نگار سریع بلند شد و رفت. احساس میکردم زبونم بند اومده.

حرکت دست هلیا رو صورتم احساس میکردم. و همینطور خیسی صورتمو..

هلیا: فدات شم گریه نکن. فقط داشتی خواب میدیدی.

تازه زبونم باز شد و با چشمای گشاد به ستاره نگاه کردم.

آروم حرف میزدم: سـ..ستاره میـ..میخواستن منو..منو..اون میخواست..

نگار با یه لیوان آب برگشت و با نگرانی بهم داد.






نوع مطلب : رمان نبرد عشق، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


شنبه 9 تیر 1397 05:34 ب.ظ
great publish, νery informative. Ι ponder ԝhy the
opposite experts ᧐f this sector don't realize tһis.

Yoᥙ must proceed y᧐ur writing. I'm sure,
you've a geeat readers' base аlready!
جمعه 28 اردیبهشت 1397 08:29 ب.ظ
Hi there! I simply would like to offer you a big thumbs up for the
great info you have got right here on thiss post.
I will be returning to your web site for more soon.
شنبه 1 اردیبهشت 1397 02:15 ق.ظ
Hello there, just became aware of yoiur blog trough Google, and foun that it's reallly
informative. I am gonna watch out for brussels. I'll be graeful iif you continue thuis iin future.

Manny peoplle wilpl be benefited from yourr writing. Cheers!
سه شنبه 15 اسفند 1396 03:50 ب.ظ
بسیار عالییییییییییههههههههه .... احسنت برشما
heliya-L . aynaz80 ممنون گل من
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


 
   
   

زیبا سازی وبلاگ

ابزار امتیاز دهی