تبلیغات
♂رُمـــان خانهِ مَجــازی♂ - قسمت چهل و پنجم رمان نبرد عشق
 
درباره وبلاگ


وبلاگ رمان نویسی


مدیر وبلاگ : heliya-L . aynaz80
نویسندگان
نظرسنجی
رمان موجود در وبلاگ را چقدر می پسندید؟









آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
♂رُمـــان خانهِ مَجــازی♂
صفحه نخست             تماس با مدیر           پست الکترونیک               RSS                  ATOM
چهارشنبه 2 اسفند 1396 :: نویسنده : heliya-L . aynaz80
هر چقدر کمتر جواب انسان‌های منفی را بدهید،

از زندگی با آرامش بیشتری برخوردار خواهید بود.

این مردم اگر پیامبر هم بودن، هزار ایراد به کار خدا می‌گرفتند!

شما که جای خود دارید. 

پس به خاطر انسان‌های منفی زندگی‌ات را تباه نکن





ستاره ازش گرفت و آورد جلوی لبم و آروم آروم به خوردم داد. دستاشو با آرامش گذاشت رو شونه هام و خوابوندم.

ستاره: هیـس بخواب. دیگه هم بهش فکر نکن. بخواب.

ولی نمیشد. نمیشد بهش فکر نکنم. نمیتونستم به اون لباس عروسی که تنم بود، فکر نکنم!

چشمامو بستم و سعی کردم دیگه بهش فکر نکنم. ولی غافل از اینکه همین خواب، شد کابوس شب و روز زندگیم.

*************

با صدای آلارم گوشیم، چشمامو باز کردم. بی حوصله دستمو دراز کردم و زنگشو قطع کردم. نگاهی به ساعتش انداختم. 9:30

بلند شدم و کش و قوسی به بدنم دادم و خمیازه ای کشیدم. دیشب مانی پیام داده بود که 6 میاد دنبالم و میریم مهمونی.

با  یادآوری دیشب اخمام تو هم رفت. چه شب مزخرفی بود.

بهترین کار فراموش کردنش بود. پس بلند شدم و از اتاق خارج شدم. بعد از شستن دست و صورتم و مسواک، وارد هال شدم.

-صبح بخــــیر!

صدای نگار از تو آشپزخونه اومد.

نگار: بیا اینجا آیناز.

وارد آشپزخونه شدم و با دیدنشون که سر میز نشسته بودن و صبحانه میخوردن، لبخند زدم.

ستاره: صبح بخیر خانوم خانوما. بفرما بشین.

نشستم و کمی پنیر و مربا برداشتم و شروع کردم به خوردن.

هلیا: آیناز؟

نگاش کردم و بعد از قورت دادن لقمه ام گفتم: هوم؟

با ناراحتی نگام کرد: آیناز من میخوام برم شیراز.

با این حرفش، ستاره و نگارم به من خیره شدن.

نگاهی به هر سه تا شون کردم و شونه هامو انداختم بالا و دوباره مشغول شدم.

-خب برو.

متعجب گفت: همین؟ برم؟

-آره دیگه. میگی میخوام برم منم میگم برو. مگه باید من اجازه بدم؟

نگار: منم میخوام برم.

هلیا همونطور با تعجب گفت: ولی آخه..آخه تو گفتی نمیتونی.

-عزیزم..من گفتم "من" فعلا نمیتونم بیام. شماها که میتونین برین.

ستاره اخم کرد: یعنی چی؟ ما بریم و تو نیای؟ مگه میشه؟ میدونی سه ماهه نرفتی شیراز؟ فکر خونوادت نیستی؟  میبینی که مامانتم هرروز زنگ میزنه شکایت میکنه. اصلا تو اینجا چیکار داری؟

باتعجب نگاش کردم: اولا که میشه. همش که نباید با هم بریم. ثانیا خودتون میدونین که کارای من بیشتر از شماست.

آهی کشیدم و سرمو پایین انداختم: گذشته از این. شما که از دل من خبر ندارین. نمیدونین چقدر دلتنگشونم. ولی چیکار کنم؟

سرمو گرفتم بالا: نگران مامانمم نباشین. خودم راضیش کردم فرجه ی بعدی به تاخت برم شیراز. شما که دلتون میخواد، خب برین. واسه چی بخاطر من میخواین خودتونو علاف کنین؟ به هر حال خونواده های شمام چشم انتظارتونن.

بعد دوباره مشغول خوردن شدم!

نگار نگاه مرددی به ستاره انداخت: یعنی بریم؟

ستاره: من فقط نمیخوام مامان و بابات بیشتر از این اذیت شن. آرمانم که جای خود داره. حالا که میگی نمیتونی...

هلیا با هیجان گفت: پس همین فردا با اولین پرواز میریم شیراز.

لبخند کمرنگی زدم: اول از اوضاع پروازا مطمئن شو بعد.

هلیا: نه بابا انشالله که مشکلی نیست. همین الان میرم سه تا بلیط میگیرم.

و بلند شد و با عجله به سمت اتاقش رفت.

ستاره: اول بیا صبحونتو کامل بخور.

هلیا داد زد: بسه دیگه خوردم.

دوباره با لبخند نگاهی به نگار خوشحال و ستاره ای که میخندید نگاه کردم و به خوردنم ادامه دادم.







نوع مطلب : رمان نبرد عشق، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


سه شنبه 15 اسفند 1396 03:54 ب.ظ
رمان بسیار زیبا و جذاب
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


 
   
   

زیبا سازی وبلاگ

ابزار امتیاز دهی