تبلیغات
♂رُمـــان خانهِ مَجــازی♂ - قسمت چهل و ششم رمان نبرد عشق
 
درباره وبلاگ


وبلاگ رمان نویسی


مدیر وبلاگ : heliya-L . aynaz80
نویسندگان
نظرسنجی
رمان موجود در وبلاگ را چقدر می پسندید؟









آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
♂رُمـــان خانهِ مَجــازی♂
صفحه نخست             تماس با مدیر           پست الکترونیک               RSS                  ATOM
چهارشنبه 2 اسفند 1396 :: نویسنده : heliya-L . aynaz80
همیشه 
خاطره ای هست
که نفس آدم را برای لحظاتی میگیرد..!




نگار: راستی آیناز. اون مهمونی که گفتی با مانی میری، امروزه؟

-آره.

ستاره با نگرانی نگام کرد: آیناز یه وقت خطرناک نباشه؟

سرمو متعجب آوردم بالا و با خنده نگاش کردم: بسم الله خطرناک چیه؟ مگه قراره اونجا انتحاری ببندن؟ بعدشم مانی گفت اونجا همه مهندس وآدم حسابین.

لباشو کج کرد: مسخره منظورم از خطرناک جو مهمونیه. آخه تا حالا تو همچین مهمونیایی شرکت نکردی. تازه خیلی از همین آدم حسابیایی که میگی، ذاتشون...

حرفشو قطع کردم: ستاره جان مگه من قراره تنها برم؟ ناسلامتی مانی هم باهامه هاا. بعضی موقعا واقعا فکر میکنم مثل مامانم میشی.

ستاره: چیکار کنم خب نگران میشم دیگه.

-شما بیجا میکنی که بیخودی نگران میشی.

نگار: راست میگه بابا. واسه چی امل بازی درمیاری ستاره؟ یه مهمونیه بعدشم تموم میشه و میره دیگه.

هلیا حاضر و آماده با یه مانتوی مشکی و شال قرمز و شلوار مشکی، از اتاقش اومد بیرون و به طرف در رفت.

هلیا: من رفتم بای.

ستاره: به سلامت.

درو بست و خارج شد. نگار و ستاره بلند شدن و رفتن تو هال. و این یعنی من باید ظرفا رو بشورم.

بعد از اینکه ظرفا رو شستم و یکم با ستاره و نگار فیلم نگاه کردم، به ساعت نگاهی انداختم. هنوز پنج ساعت مونده بود.

صدای باز شدن در و به دنبالش صدای هلیا اومد.

هلیا: سلام بر خل و چلان گرامی. عشقتون تشریف آورد.

به سمت اتاقش رفت و بعد از تعویض لباساش، اومد تو هال و نشست رو مبل یه نفره. سه تا پاکت انداخت رو میز و با لبخند ژکوندی پای راستشو رو پای چپش انداخت و تکیه داد.

هلیا: اینم از بلیطا.

نگار با ذوق برشون داشت و نگاشون کرد: ایول بابا. دمت جیز.

هلیا: منو دست کم گرفتی؟ فردا ساعت 8 صبح شوت میشیم به سمت شهر عشاق.

ستاره: اگه یه بار تو عمرت به درد نخوردی، این دفعه واقعا به درد خوردی هلیا.

لبخند هلیا پهن تر شد: اینو میذارم پای خجالتت که نمیتونی بیای دستمو واسه تشکر ببوسی.

ستاره با حرص نگاش کرد: نه بابا، دیگه چی؟ اصلا وظیفت بوده.

با لبخند محوی نگاشون میکردم. ای کاش میتونستم برم. دلم واسه خونواده ی عزیزم لک زده بود. اگه نزدیک شدن تولد یکتا و قولی که بابتش به آرشا و آریا داده بودم نبود، معطل نمیکردم و همراهشون میرفتم!

از حموم خارج شدم و به اتاقم رفتم. یه تیشرت و شلوارک تا وقتی که حاضر بشم پوشیدم.

لباس دکلته رو برای بار چندم روبروم گرفتم و با دقت براندازش کردم. لبخندی رو لبم اومد. زمینه اش کرم رنگ بود که روش پارچه ی مشکی حریر مانندی که گلهای گیپوری درشتی به صورت دسته ای داشت، پوشونده شده بود. حریرگیپورش بالا تنه رو میپوشوند و به صورت یقه سه سانتی تا زیر گلو میومد.

آستیناشم حلقه ای بود. پشتش هم به اندازه ی بیست سانت چاک خورده بود. واقعا لباس شیک و خوشگلی بود.






نوع مطلب : رمان نبرد عشق، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


چهارشنبه 16 اسفند 1396 12:50 ب.ظ
لایییییییییییییک
سه شنبه 15 اسفند 1396 03:59 ب.ظ
ای ول باحال بود ممنون عزیزان من
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


 
   
   

زیبا سازی وبلاگ

ابزار امتیاز دهی