تبلیغات
♂رُمـــان خانهِ مَجــازی♂ - قسمت چهل و هفتم رمان نبرد عشق
 
درباره وبلاگ


وبلاگ رمان نویسی


مدیر وبلاگ : heliya-L . aynaz80
نویسندگان
نظرسنجی
رمان موجود در وبلاگ را چقدر می پسندید؟









آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
♂رُمـــان خانهِ مَجــازی♂
صفحه نخست             تماس با مدیر           پست الکترونیک               RSS                  ATOM
چهارشنبه 2 اسفند 1396 :: نویسنده : heliya-L . aynaz80
کسی که بهشت را بر زمین نیافته است
آن را در آسمان نیز نخواهد یافت
خانۀ خدا نزدیک ماست
و تنها اثاث آن، عشق است

#امیلی دیکنسون






دو روز پیش که همراه نگار رفته بودم بازار، خریدمش. هم چشم منو هم چشم نگارو گرفته بود. ستاره و هلیا هم وقتی دیدنش، خیلی ازش تعریف کردن. وقتی هم که پروش کردم، واقعا بهم میومد.

خیلی جیگر بود. با صدای باز و بسته شدن در، نگامو از لباس گرفتم.

نگار با تعجب نگام کرد: هنوز حاضر نشدی؟ ساعت داره پنج میشه ها.

-ببخشید که تازه از حموم اومدم.

لباس رو ازم گرفت و رو تخت گذاشت. انگشتاشو توهم قفل کرد و به طرف جلو کشید که صدای ترق تروقی داد.

نگار: خیلی خب پس بشین که میخوام لولو رو تبدیل هلو کنم.

اخم کردم و نشستم رو صندلی میز توالت: یه نگاه تو آیینه به قیافت بندازی میفهمی لولو کیه.

قری به گردنش داد و دست به کار شد.

نگار: این مشکل چشای توئه که بانویی به زیبایی منو لولو میبینی.

خندیدم. ولی راستم میگفت. با اون چشمای زمردی رنگ و لبای قلوه ای صورتیش و بینی متناسب و پوست سفیدش، هلویی بود واسه خودش!

نگار یه دوره مقدماتی آرایشگری دیده بود. اول خوب موهامو با سشوار خشک کرد و بعدش فر درشت کرد. فرق کج باز کرد و از دو طرف فرقی که باز کرده بود، دسته ای از موهای جلوش رو برد پشت سرم و با هم فیکسشون کرد. موهاموی پشت سرم رو هم پوش داد.

با موهام یه بافت تقریبا کلفت درست کرد و از یه طرف سرم حالت تل مانندی به طرف دیگه سرم برد و با همون حالت روی موهام قرار داد.

مدل خیلی نازی بود. بهم میومد.

حالا نوبت آرایشم بود. خوبه همون دو روز پیش همراه نگار به آرایشگاه رفتیم و به صورتم سر و سامونی دادم. فقط یه مقدار زیر ابرو برداشته بودم و صورتمو اصلاح کرده بودم. ولی گفتم آرایشگره دست به موهام نزنه.

نگار اول با کرم پودر پوست صورتمو یه دست کرد و سایه ی طلایی و مشکی به چشمام زد که رنگ عسلی چشمام، بیشتر به چشم اومد. بعد کمی ریمل که مژه های بلندمو قشنگ تر کرد و بعد رژ گونه ی آجری که توش رگه های صورتی هم دیده میشد، به گونه هام زد. و آرایشمو با یه رژلب مایع قهوه ای روشن تموم کرد.

یه خورده لبام تو چشم بود ولی خب دیگه نمیشه کاریش کرد.

لباسمو با کمک نگار پوشیدم که چقدرم پوشیدنش سخت بود. گوشواره های قلبی شکلمو که روشم یه نگین الماسی شکل بود، به گوشام زدم.

گردنبند طلام با پلاک قلبی خوشگلش رو هم برداشتم و به گردنم بستمش.

به خودم تو آیینه خیره شدم و لبخندی زدم. خیلی ناز شده بودم.

با صدای سوتی از آیینه دل کندم و به هلیا نگاه کردم.

لبخندی رو لباش بود و به من نگاه میکرد: به به چه خانومی خوشگلی. بعید میدونم تو اون آینازی که شبیه گرگای آلفا بود، باشی.. و خندید.

نگار لبخند دندون نمایی زد: کار منه دیگه.

نگاه حرصی به هر دوشون انداختم. ستاره اومد تو اتاق و نگاش بهم افتاد.

کم کم لبخندی رو لبای اونم اومد: چقدر خوشگل شدی آیناز. امشب پسر کشون راه نندازی دنبال خودتااا.

لبخند مثلا خجولی زدم و الکی سرمو پایین انداختم.

هلیا با دستش بهم اشاره ای کرد و با خنده گفت: بابا خجالتت از پهنا تو لوزالمعدم.

سرمو آوردم بالا و با حرص بهش نگاه کردم: مرض..همیشه گند میزنه تو حس و حالمون.

خندیدن. نگاهی به ساعت انداختم و با عجله بلند شدم. ده دقیقه دیگه مانی میومد اون وقت من بیخیال نشستم با اینا بحث میکنم.

عطرمو به گردن و قفسه سینه و مچ دستام زدم. صندلای مشکی رنگ رو پام و مانتوی مشکیم رو تنم کردم. شال گیپور مشکی رو هم سرم انداختم. بعد از برداشتن کیف ستم از اتاق خارج شدم.

گوشیم تو دستم لرزید و عکس مانی روش افتاد.

-بچه ها خداحافظ من رفتم.

وقتی جوابمو دادن از خونه خارج شدم. سوار سانتافه ی مانی شدم و سعی کردم نفسامو به خاطر دوییدن آروم کنم.

برگشتم سمتش و لبخند زدم: سلام خوبی؟






نوع مطلب : رمان نبرد عشق، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


پنجشنبه 4 مرداد 1397 12:23 ق.ظ
Simply want to say your article is as amazing.
The clarity in your post is just cool and i can assume you're an expert on this subject.
Well with your permission allow me to grab your feed to keep updated with
forthcoming post. Thanks a million and please
continue the gratifying work.
شنبه 1 اردیبهشت 1397 12:50 ق.ظ
Gredat post. I useed too bee checking continuosly thhis weblog and I am impressed!
Extrdmely useftul information specifically the final phase :) I deal with sch info a
lot. I usd to be seeking this particulawr ibfo for a long time.
Thamks annd best off luck.
سه شنبه 15 اسفند 1396 04:04 ب.ظ
لایییییییییییک بی نظیر بود
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


 
   
   

زیبا سازی وبلاگ

ابزار امتیاز دهی