تبلیغات
♂رُمـــان خانهِ مَجــازی♂ - قسمت چهل و هشتم رمان نبرد عشق
 
درباره وبلاگ


وبلاگ رمان نویسی


مدیر وبلاگ : heliya-L . aynaz80
نویسندگان
نظرسنجی
رمان موجود در وبلاگ را چقدر می پسندید؟









آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
♂رُمـــان خانهِ مَجــازی♂
صفحه نخست             تماس با مدیر           پست الکترونیک               RSS                  ATOM
چهارشنبه 2 اسفند 1396 :: نویسنده : heliya-L . aynaz80
تسلایی بده به غرور شکسته ام

یک تبسم کن،

به مرور فراموش میکنی ...






نگاه مهربونش مهربون تر شد و لبخندی زد و ماشینو روشن کرد.

مانی: علیک سلام خانوم خانوما! معلومه که خوبم.

باذوق نگاهش کردم: چطورم مانی؟

دوباره لبخندی زد: محشر شدی.

داشت به سمت بالا شهر میرفت.

به تیپ خودش نگاه کردم. یه جین مشکی و با پیرهن مردونه ی سفید پوشیده بود و روشم یه کت اسپرت سورمه ای پوشیده بود. به صورتش نگاه کردم. موهای بور و لختشم داده بود بالا و ته ریشش بیشتر از هر وقت دیگه ای به صورت سفید و تمیزش میومد. لبخندی رو لبم اومد. چشماش قهوه ای بود و ابروهای مردونه ای داشت و بینی و لبایی که به صورتش میومد.

-به به. ببین خوشتیپ کردن مردم!

نیم نگاهی با خنده بهم انداخت: اینم صرفا واسه این بود که بریم چهارتا حوری ببینیم بلکه یکیشون ما رو پسندید و رفتیم سر خونه زندگیمون و چهارتا توله واسم زایید.

زدم زیر خنده. فکرشو کن! مانی با زن و چهارتا بچه. حتی فکرشم خنده دار بود.

با تعجب نیم نگاهی کرد: چرا میخندی؟ یعنی اصلا بهم نمیاد؟

با خنده سرمو به طرفین تکون دادم: زود زودم که برنامه میریزی.

اخم کرد: بخند باشه بخند. بالاخره که زن میگیرم. بابا دارم پیر میشم دیگه. 27 سالمه.

-چقدرم که زیاده.

بالاخره رسیدیم. سرمو برگردوندم و به باغی که دراش باز بود و تعدادی ماشین داخل میشدن نگاه کردم. وارد باغ شدیم و مانی یه کارت به نگهبان تو باغ داد و جلوتر رفت و کنار بقیه ماشینای مدل بالا نگه داشت.

مانی: بفرما رسیدیم. حالا پیاده شو.

درو باز کرد و پیاده شد. درو باز کردم و آروم و همونطوری که نگاه متعجبم به ویلا و باغ بزرگی که روبروم بود پیاده شدم.

باغ خیلی بزرگی بود. قسمتای شرقی و غربی باغ باغچه های طویلی که توشون گلای یاس و نرگس بود و چراغایی هم که جلوشون بودن، همه روشن بودن. درختای سبز زیادی هم وجود داشت. سنگ فرش های مرمر سفید هم به زیبایی و نمای اونا اضافه میکرد. نگامو به ساختمون ویلا دوختم. ساختمون بزرگی که معلوم میشد دوبلکس هست. نمای سفید و تراس های بزرگی داشت که با حفاظ های استیل پوشونده شده بود.

یکم جلوتر از ویلا، یه فواره ی مصنوعی بود که مجسمه ی یه پری کوچیک بود که داشت پر تو دستشو فوت میکرد و آب از از تو دهنش بعد از دستش رد میشد و تو حوضچه میریخت و نرده های طلایی رنگی حصارش کرده بودن.

پله های مرمر سفید که به فاصله ی کمی به در ورودی ویلا ختم میشد و مثل نرده های فواره دورش بودن.

دهنم از این همه زیبایی باز مونده بود ولی نمیدونم چرا با دیدن ویلا ناخودآگاه استرسی افتاد به جونم.

نفس عمیقی کشیدم و همراه مانی که منتظرم بود از پله های ورودی گذشتیم و وارد سالن شدیم. انگار مانی متوجه استرسم شد چون با اطمینان انگشتاشو تو انگشتام قفل کرد.

صدای موزیک تو کل سالن میپیچید. نگامو به دور و بر دوختم. داخل ویلا هم به اندازه یبیرونش قشنگ و بزرگ بود. همه چیز مدرن و شیک بود. قشنگ مشخص بود صاحبخونه خرپول و آدم حسابیه.

گوشه گوشه ی خونه پر بود از مبلمان. رو دیوار هم تابلوها و عکسای زیادی بود. هر 10 متر هم لوستر های خیلی خوشگل و بزرگی به سقف بود.

سالن از سمت راست به راه پله ها میرسید. تعدادی از مهمونا رو پیست مشغول رقص بودن. ظاهر فاخر و شیک زنا تو مهمونی خیره کننده بود. خیلیاشون لباسای خیلی بازی داشتن.

یه خدمتکار اومد پیشمون و شال و مانتومو ازم گرفت و رفت بالا.

تو آیینه قدی نزدیک در ورودی دوباره خودمو چک کردم.

یه مرد که بهش میخورد 30-32 سال داشته باشه، اومد نزدیکمون. کت و شلوار آبی به همراه پیراهن لیمویی پوشیده بود و یه کراوات مشکی هم داشت. چهارشونه بود ولی چهره ی معمولی داشت.

با صمیمیت زیادی با مانی دست داد و با خنده گفت: به به ببین کی اینجاست. مهندس نعیمی گل و خوشتیپمون. احوال شما آقا مانی؟

مانی هم دستشو فشرد و لبخندی زد: خیلی ممنون واقعا تبریک میگم بابت بُردِت سپهر جان.







نوع مطلب : رمان نبرد عشق، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


سه شنبه 15 اسفند 1396 04:07 ب.ظ
سپاس خیلی عالی بود ممنون
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


 
   
   

زیبا سازی وبلاگ

ابزار امتیاز دهی