تبلیغات
♂رُمـــان خانهِ مَجــازی♂ - قسمت پنجاهم رمان نبرد عشق
 
درباره وبلاگ


وبلاگ رمان نویسی


مدیر وبلاگ : heliya-L . aynaz80
نویسندگان
نظرسنجی
رمان موجود در وبلاگ را چقدر می پسندید؟









آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
♂رُمـــان خانهِ مَجــازی♂
صفحه نخست             تماس با مدیر           پست الکترونیک               RSS                  ATOM
چهارشنبه 2 اسفند 1396 :: نویسنده : heliya-L . aynaz80
هر وقت 
از دست کسی یا چیزی ناراحت شدی 
فقط یه لحظه به نبودنش 
یا 
نداشتنش فکر کن .!..





سپهر خندید: خیلی ممنون. واقعا از شانسم بود که تونستم مناقصه به اون بزرگی رو ببرم والی هیچ امیدی نداشتم خصوصا با وجود شرکت (...).

مانی: من که همیشه میگم تو خوش شانسی.

تازه نگاش به منی که کلافه به خوش و بششون نگاه میکردم، افتاد.

ابروهاشو داد بالا و به مانی نگاه کرد: معرفی نمیکنی مانی؟

مانی با لبخند دستشو رو کمرم گذاشت: آیناز جان، دخترعمو و عزیزدل بنده هستن.

سپهر لبخندی زد و دستشو گذاشت رو سینش و کمی خم شد: سلام عرض میکنم آیناز خانوم. عذر میخوام اینقدر از دیدن مانی خوشحال شدم اصلا شما رو ندیدم. خوب هستین؟

خیلی مودب و موقر حرف میزد. لبخند محوی زدم: خیلی ممنون. تبریک میگم بهتون.

خندید و با دستش به سالن اشاره کرد: متشکرم شما لطف دارین. خیلی خیلی خوش اومدین بفرمایید خوش باشید.

دستی به شونه ی مانی زد: میبینمت. و رفت سمت بقیه ی مهمونا.

مانی دستمو کشید و رفتیم سمت یه میز خالی و نشستیم.کمی بعد یه خدمتکار با یه سینی جام مشروب، اومد سمتمون.

مانی یه جام برداشت و گفت: واسه خانوم شربت بیارین.

خدمتکار چشمی گفت و رفت. میدونستم مانی هیچوقت زیاده روی نمیکنه.

مانی نگاهی بهم کرد و لبخند زد: چه لباس قشنگی داری.

-مرسی. راستی این مرده همون صاحب مهمونیه دیگه؟

سرشو تکون داد: آره. مهندس سپهر رهرو. خیلی آدم خوبیه.

-آره معلوم بود.

همون خدمتکار اومد و یه لیوان شربت گذاشت جلوم و رفت. سنگینی بعضی نگاهای مردا رو احساس میکردم و همین باعث میشد کلافه شم. ولی خودمو با وجود مانی آروم کردم.

-به به آقا مانی!

با شنیدن صدای آشنایی سرمو آوردم بالا که چشمم تو یه جفت چشم قهوه ای قفل شد و برای یه لحظه نفسم تو سینم حبس شد.

مانی هم سرشو برگردوند و به سهند که کنارش نشسته بود، نگاه کرد.

با تعجب و لبخند گفت: ااا تویی سهند؟ اینجا چیکار میکنی پسر؟

لبخند زد: منم دعوت بودم خب. چطوری؟

مانی خندید: خوبم تو چطوری؟

سهند نگاشو فرستاد سمت من و بهم خیره شد و لبخند نه چندان خوشایندی رو لباش اومد.

با نگاه خاصی گفت: عالـیم. و بعد از این کلمه دور از چشم مانی چشمکی به من زد.

اصلا از نگاهش خوشم نیومد. کلافه دستمو بردم سمت گوشم و الکی گوشمو لمس کردم. حرکاتم از کلافگی بود. هنوز نتونستم به این نگاهای مسخرش عادت کنم. ناخودآگاه بیشتر به مانی نزدیک شدم.

با همون لبخند و نگاهش به من گفت: سلام عرض میکنم پرنسس زیبا. چه سعادتی که شما رو اینجا زیارت کردم. خوبین؟

یه لبخند زدم و فقط به یه "خیلی ممنون" اکتفا کردم.

مانی مشغول صحبت با سهند شد. یه نگاه بهش کردم. کت و شلوار طوسی با یه پیراهن مارک سفید پوشیده بود. موهای مشکیش رو هم مثل همیشه داده بود بالا.

نگامو ازش گرفتم و به پیست رقص دوختم و وانمود کردم که اصلا حواسم بهشون نیست.

بعد از چند دقیقه صحبتشون، سهند نگاشو به من دوخت و بلند شد: خیلی خب. من دیگه میرم پیش سپهر..فعلا. و بعد از لبخندی که به من زد، رفت.






نوع مطلب : رمان نبرد عشق، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


دوشنبه 8 مرداد 1397 12:11 ق.ظ
كاش عكس هم میزاشتیدتابهتره میفهمیدم باغ چه شكلیه
heliya-L . aynaz80 عکس مکان ها رو گذاشتن خوب نیست عزیزم. نویسنده باید اونقدر توی بخش توصیفات عالی عمل کنه که خواننده بتونه فضا رو توی ذهنش مجسم کنه. اما حالا با این نظر شما ما باید روی توصیف باغ سپهر بیشتر کار کنیم. مرسی از وقتی که میذاری
سه شنبه 15 اسفند 1396 04:17 ب.ظ
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


 
   
   

زیبا سازی وبلاگ