تبلیغات
♂رُمـــان خانهِ مَجــازی♂ - قسمت پنجاه و یکم رمان نبرد عشق
 
درباره وبلاگ


وبلاگ رمان نویسی


مدیر وبلاگ : heliya-L . aynaz80
نویسندگان
نظرسنجی
رمان موجود در وبلاگ را چقدر می پسندید؟









آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
♂رُمـــان خانهِ مَجــازی♂
صفحه نخست             تماس با مدیر           پست الکترونیک               RSS                  ATOM
چهارشنبه 2 اسفند 1396 :: نویسنده : heliya-L . aynaz80
برای کفشی که
همیشه پایت را می زند
فرقی نمی کند
تو راهت را درست رفته باشی یا اشتباه.
هر مسیری را با او
هم قدم شوی
باز هم دست آخر
به تاول های پایت می رسی

آدم ها هم به کفش ها بی شباهت نیستند
کفشی که همیشه پایت را می زند
آدمی که همیشه آزارت می دهد
هیچ وقت نخواهد فهمید
تو چه دردی را تحمل کردی
تا با او همقدم باشی ... !






بلافاصله بعد از رفتن سهند، یه خانوم و آقا اومدن پیش مانی و باز دوباره مراسم معارفه ی من و سلام علیک و بحث. نفسمو دادم بیرون و آیینه مو از کیفم درآوردم و نگاهی به خودم انداختم. خب! چیزی نیست.

هی پشت سر هم میومدن و با مانی صحبت میکردن. نگاهی به پیست رقص انداختم. یه آهنگ شاد ایرانی گذاشته بودن و دختر پسرای زیادی وسط بودن. لبخندی زدم و نگاهی به مانی که گرم صحبت و خوردن نوشیدنیش بود انداختم. بلند شدم و به سمت پیست رفتم.

همش که نباید پیش مانی بشینم. با اومدنم به پیست، بیشتر نگاها به سمتم کشیده شد.

رقصم خوب بود و قشنگ میرقصیدم. بعد از یه دور رقص، یه پسره اومد نزدیکم.

یارو: میتونم افتخار یه دور رقص رو با این خانوم زیبا داشته باشم؟

نگاش کردم. به نظر پسر بدی نمیومد. یه لبخند کمرنگ داشت و نگاهشم معمولی بود.

سرمو تکون دادم و آهنگ شروع شد. با فاصله کنارش ایستادم و شروع کردم به رقصیدن. حداقل میخوام یه امشبو خوش باشم.

با تموم شدن آهنگ برگشتم پیش مانی. خداروشکر این دفعه کسی نبود سر میز.

مانی با اخم تصنعی نگام کرد: خوش گذشت؟

لبخندی زدم: بله .

مانی: واسه چی با من نمیرقصی؟

لبامو کج کردم: ببخشید که همکاراتون یهویی همین امشب دلشون واستون تنگ شد و جنابعالی هم گرم صحبت بودی و اصلا به خودت افتخار ندادی که با من برقصی.

خندید: خب الان که همکارام نیستن.

تا خواستم جوابشو بدم، یه دختر که تقریبا همسن و سال خودم بود اومد سمت میز ما.

اشاره ای به صندلی کنار مانی کرد و رو به مانی که باتعجب نگاش میکرد، با لبخند قشنگی گفت: میتونم بشینم؟

مانی همونطوری که نگاش بهش بود سرشو تکون داد. نگام فقط به صورت دختره بود. چقدر خوشگل بود. 

صورت گرد و سفید با چشمای درشت مشکی و لبای صورتی کوچیک و ابروهای کمونی و مژه های بلندی داشت. آرایشی هم که داشت خوشگلترش کرده بود. جثه ی ریزه میزه ای هم داشت. یه دکلته ی سورمه ای رنگ پوشیده بود که با پوست سفیدش هارمونی قشنگی ایجاد کرده بود. موهای فر و بلند مشکیش رو هم یه مدل ساده داده بود.

با لبخند نشست و رو به مانی با خنده گفت: تعجب نکنید. من عسلم! دختر آقای مجد. امـم..سهامدار شرکتتون.

الحق که اسمتم بهت میاد..عسل! به من نگاه کرد و با همون لبخندش گفت: شما هم باید آیناز خانوم باشی. درسته؟

سرمو تکون دادم که گفت: بابام چندین دفعه تو رو تو شرکت آقای نعیمی دیده بود. بهم گفت دختر عموش هستی.

-بله.

کم کم مانی از بهت خارج شد و لبخند گشادی زد: من تا حالا شما رو ندیده بودم یعنی..چرا پدرتون گفته بودن که یه دختر دارن که پاریس درس میخونه ولی...

عسل حرفشو قطع کرد: درسته..من همونم. تازه از پاریس برگشتم و...






نوع مطلب : رمان نبرد عشق، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


سه شنبه 15 اسفند 1396 04:37 ب.ظ
بسیار خوب و عالی
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


 
   
   

زیبا سازی وبلاگ

ابزار امتیاز دهی