تبلیغات
♂رُمـــان خانهِ مَجــازی♂ - قسمت پنجاه و دوم رمان نبرد عشق
 
درباره وبلاگ


وبلاگ رمان نویسی


مدیر وبلاگ : heliya-L . aynaz80
نویسندگان
نظرسنجی
رمان موجود در وبلاگ را چقدر می پسندید؟









آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
♂رُمـــان خانهِ مَجــازی♂
صفحه نخست             تماس با مدیر           پست الکترونیک               RSS                  ATOM
چهارشنبه 2 اسفند 1396 :: نویسنده : heliya-L . aynaz80
زمانی حرف بزن،
که ارزش حرفت بیشتر از سکوتت باشد
و زمانی دوست انتخاب کن،
که ارزش دوستت بیش از تنهاییت باشد...!

#فرانسیسکو کولوآنه






دیگه به ادامه ی حرفاشون گوش ندادم و بلند شدم و آروم تو گوش مانی با لبخند گفتم: مثل اینکه افتخار من حالا حالا ها نصیبت نمیشه. من میرم دستشویی. خوش بگذره.

بعد با لبخند شیطونی ازشون دور شدم و نگاهی به دور و بر انداختم. خدا رو شکر سهند اینورا نبود.

از یه خدمتکار آدرس دستشویی رو پرسیدم که گفت طبقه ی بالا هست. برگشتم سمت پله ها که یه لحظه حس کردم خشکم زد.

با یه جام دستش با ژست خاصی ایستاده بود و با دوتا مرد حرف میزد. بیشتر بهش دقت کردم. کت تک مشکی با شلواری که رنگش یکی دو درجه از کتش کمرنگ بود و پیرهن جذب طوسی پوشیده بود.

هنوز منو ندیده بود. چند وقته ندیدمش؟ آخرین بار همون روزی که واسه ی بدرقه ستاره به شیراز رفته بودیم فرودگاه، دیدمش. آره اونجا بود.

به خودم اومدم و زودتر از اینکه سنگینی نگامو حس کنه، رفتم طرف پله ها.

هنوز اون پوزخند مسخرش که بی دلیل تو فرودگاه بهم زد، یادم نرفته. وارد دستشویی شدم و بعد از انجام کارم و تجدید آرایشم، اومدم بیرون.

برگشتم سر میزمون ولی نه مانی نه عسل هیچکدوم نبودن. با تعجب دور تا دور سالن رو نگاه کردم که چشمم رو پیست رقص ثابت موند و لبخندی رو لبم نشست.

داشت رو پیست رقص با عسل میرقصید. نفس عمیقی کشیدم و نشستم سرجام. ناخودآگاه نگام رفت سمت آریا. هنوز با اون دوتا مرده حرف میزد.

نگامو ازشون گرفتم و به مانی و عسل دوختم که ابروهام از تعجب بالا رفت. مانی عسل رو ول کرده بود و همونطور که با گوشیش حرف میزد، از پیست خارج شد. عسل با نگرانی دنبالش میومد. با تعجب بلند شدم و بهشون خیره شدم. مانی رسید به میز. حالت صورتش نگران بود و اخماش توهم بود.

مانی: تو مطمئنی نورایی؟

-....

با گیجی به عسل نگاه کردم و سرمو به معنی چی شده تکون دادم.

شونه هاشو انداخت بالا و همونطور با نگرانی نگام کرد: نمیدونم. داشتیم میرقصیدیم که یهو گوشیش زنگ خورد. نمیخواست جواب بده ولی با اصرار من که شاید یه نفر کار واجبی داشته باشه جواب داد. هنوز چند ثانیه نگذشته بود که نمیدونم چی بهش گفتن که...

مانی: باشه تو فقط سریع زنگ بزن به کاوه من همین الان خودمو میرسونم.

-....

عصبانی شد: چرا مزخرف میگی؟ به بهنام زنگ بزنی که چی بشه؟ تو همون کاری که گفتمو انجام بده من همین الان میام.

قطع کرد و یهو دستمو که بهت زده نگاش میکردم گرفت.

عسل: چی شده مانی؟

تو همون وضعیت به این فکر کردم که چرا اینقدر زود عسل با مانی صمیمی شد. خاک تو سرت آیناز. الان معلوم نیست چی شده اونوقت تو به این چرت و پرتا فکر میکنی؟

دستمو از دستش کشیدم بیرون و با نگرانی نگاش کردم و سوال عسل رو تکرار کردم.

تند تند شروع کرد به حرف زدن: ببین آیناز. یه اتفاق بد واسه شرکت افتاده که من همین الان باید خودمو برسونم اونجا وگرنه بدبخت میشم. الانم باید بریم.

سرشو به سمت عسل برگردوند: ببخشید ولی من باید سریع برم. به پدر سلام برسونید و ازشون عذرخواهی کنید.

بعد از این حرف دستمو کشید و خواست حرکت کنه که مقاومت کردم: صبر کن ببینم چه اتفاق بدی افتاده؟ چی شد یهو؟






نوع مطلب : رمان نبرد عشق، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


پنجشنبه 14 تیر 1397 05:26 ق.ظ
Ι love what yⲟu guys aree usually up too. This type of clever wоrk and
reporting! Keep up the awesome works guys I've you guys to mу own blogroll.
سه شنبه 12 تیر 1397 04:42 ب.ظ
Hey! I realize tһis iss srt of off-topic Ьut I һad to аsk.
Dоes operating a well-established blog ѕuch as yours take a massive amount ѡork?
I'm comрletely new to bblogging ƅut Ι Ԁ᧐ wrіte iin my journal оn a daily basis.
I'd like to start ɑ blog so I can easily share my experience and views online.
Please let me ҝnoԝ if yⲟu have any suggestions or tips fоr new aspiring bloggers.
Aрpreciate it!
سه شنبه 29 خرداد 1397 08:42 ق.ظ
Wow that was odd. I just wrote an really long comment but aftr I clicked
submit my comment dіdn't aрpear. Grrrr... well I'm not writing aⅼl that ⲟvеr agaіn.
Reɡardless, juѕt ѡanted to saу wonderful blog!
یکشنبه 30 اردیبهشت 1397 01:04 ق.ظ
Heya i am for the forst time here. I came across this board andd I find It really useful & it helped me out a lot.

I hope to give something back and aid others like you aieed me.
دوشنبه 3 اردیبهشت 1397 08:31 ب.ظ
My family aall the time say hat I am wasting myy
time here aat net, however I know I am gettng knkwledge
every day by readihg sufh pleasant articles or reviews.
شنبه 1 اردیبهشت 1397 02:08 ق.ظ
fantastric publish, very informative. I wonde why tthe opposite experts of this secfor doo noot notihe this.
You must proceed yojr writing. I amm sure, you have a grsat readers' base already!
سه شنبه 15 اسفند 1396 04:38 ب.ظ
ممنون واقعا احسنت برشما
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


 
   
   

زیبا سازی وبلاگ