تبلیغات
♂رُمـــان خانهِ مَجــازی♂ - قسمت پنجاه و سوم رمان نبرد عشق
 
درباره وبلاگ


وبلاگ رمان نویسی


مدیر وبلاگ : heliya-L . aynaz80
نویسندگان
نظرسنجی
رمان موجود در وبلاگ را چقدر می پسندید؟









آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
♂رُمـــان خانهِ مَجــازی♂
صفحه نخست             تماس با مدیر           پست الکترونیک               RSS                  ATOM
چهارشنبه 2 اسفند 1396 :: نویسنده : heliya-L . aynaz80
میان پرواز تا پرتاب

تفاوت از زمین تا آسمان است

پرواز که کنی، آنجا می‌رسی که خودت می‌خواهی!

پرتابت که کنند، آنجا می‌روی که آنان می‌خواهند،






دستمو محکم تر کشید و صداشو بلند کرد: الان وقت این نیست که من واسه تو توضیح بدم آیناز. میگم باید هرچه زودتر خودمو اونجا برسونم میفهمــی؟

عسل رو کرد به من: عزیزم برو حتما اتفاق مهمی افتاده. نباید وقتو تلف کنین.

باز دستمو کشید که بیرون آوردمش و باعجله گفتم: خیلی خب باشه فقط صبر کن برم لباسامو بگیرم.

خواستم حرکت کنم که دیدم سپهر و سهند با عجله اومدن سمتمون.

سپهر با نگرانی رو کرد به مانی: چی شده مانی؟ کجا دارین میرین؟

سهندم همین سوالو ازش کرد. اخماش شدید توهم بود، لبمو گزیدم. الانه که قاطی کنه.

کلافه دستی به صورتش کشید و واسه اونا هم یه توضیح به صورت خلاصه داد.

بعد رو به من با صدای بلند گفت: تو که هنوز اونجا وایسادی. مگه قرار نبود بری لباس بپوشی؟

تند تند سرمو تکون دادم و برگشتم که با حرف سپهر متوقف شدم.

سپهر: خیلی خب باشه تو برو. ولی آیناز خانومو کجا میبری؟ تو برو بذار آیناز خانوم باشه.

مانی با تعجب اول به من و بعد به اون نگاه کرد: آیناز اینجا تنها بین این همه غریبه؟ مگه میشه؟

سپهر با دلخوری نگاش کرد: دستت درد نکنه. حالا ما غریبه شدیم؟ نگران نباش هم من هم سهند حواسمون بهش هست. تو سریع تر برو.

بعد از چند ثانیه مانی نگاه نگرانی به من و سپهر و سهند و عسل کرد: پس مواظبش باشین.

عسل: خداحافظ.

-به سلامت.

دوباره نگامون کرد و بعد از صاف کردن کتش، رفت و بین جمعیت گم شد. نمیدونم چرا نگران بودم. دلشوره داشتم. یعنی چی شده؟

عسل ناراحت نگام کرد: آیناز جون من میرم پیش بابام.

از کنارم رد شد. بد ضد حالی هم واسه این طفلی شد.

سپهر نگام کرد: آیناز خانوم منم میرم پیش بقیه مهمونا. فعلا

و یه نگاه به سهند انداخت و اونم رفت و حالا من مونده بودم و سهند.

با ناراحتی برگشتم سر جام و دستمو زیر چونم گذاشتم و به پیست نگاه کردم. ناخودآگاه اخمام توهم رفت. کاش با مانی میرفتم. دیگه اینجا باشم چیکار کنم؟ مخصوصا با وجود سهند و نگاهای آریا!

از خودم حرصم گرفت. خاک تو سر بی مصرفت کنن آیناز که زبونت همه جا درازه ولی موقع خودت بقیه باید برات تصمیم بگیرن.

با احساس گرمی شونم، برگشتم و به سهند نگاه کردم. لبخند داشت.

دهنشو باز کرد تا حرفی بزنه اما نذاشتم. نمیدونم چرا ولی با دیدن لبخندش حرصمو سر اون خالی کردم: چیه توام راه به راه نیشت بازه؟ واقعا آدمی به بیخیالی تو ندیدم. مگه مانی دوستت نیست؟ به جای اینکه بری پیشش و ببینی چه اتفاقی افتاده، نشستی اینجا لبخند ژکوند تحویل من میدی؟ اصلا من نمیخوام تو این مهمونی مسخره باشم. پاشو منو بردار ببر خونه!

با حرفام لبخندش پررنگ تر شد که بیشتر حرصم گرفت.

سهند: خوشگلم! دیدی که تصمیم نهایی رو سپهر گرفت. تو بمونی و مانی بره و من اینجا مراقب تو باشم. بعدشم حالا که بالاخره تونستم بیام بدون مزاحم پیشت بشینم و با هم حرف بزنیم، دلت میاد بری خونه؟

خیره شدم به چشماش که برق میزد: چیکار کنم؟ نگرانم خب. الان صلاحه که مانی اونجا باشه و من اینجا خوش بگذرونم؟

خندید: چه ایرادی داره؟ تازه مانی میخواست تو رو ببره خونه و خودش بره. پس چه فرقی میکنه تو اینجا باشی یا خونه؟ از الان به بعد فقط من و توییم. ولش کن ذهنتو درگیر نکن. خودم بعدا  ته و توشو درمیارم نگران نباش.

یهو بلند شد و با همون لبخندش دستشو به سمتم دراز کرد: حالا این خانوم زیبا که از اول مهمونی شده ستاره ی مجلس و دل من بخاطرش ضعف میره، به من عاشق دلخسته افتخار یه دور رقص رو میده؟




نوع مطلب : رمان نبرد عشق، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


پنجشنبه 24 اسفند 1396 08:23 ق.ظ
خیلی قلم خوبی داری..
heliya-L . aynaz80 مرسی
سه شنبه 15 اسفند 1396 04:44 ب.ظ
رمان و خیلی دوست دارم
heliya-L . aynaz80 نظر لطفته گلم
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


 
   
   

زیبا سازی وبلاگ