تبلیغات
♂رُمـــان خانهِ مَجــازی♂ - قسمت پنجاه و چهارم رمان نبرد عشق
 
درباره وبلاگ


وبلاگ رمان نویسی


مدیر وبلاگ : heliya-L . aynaz80
نویسندگان
نظرسنجی
رمان موجود در وبلاگ را چقدر می پسندید؟









آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
♂رُمـــان خانهِ مَجــازی♂
صفحه نخست             تماس با مدیر           پست الکترونیک               RSS                  ATOM
چهارشنبه 2 اسفند 1396 :: نویسنده : heliya-L . aynaz80
این سکوت سنگین تو
سر به سرم میگذارد؛
ادامه اش بدهی عاشق تر میشوم…!!






ناخودآگاه لبخند زدم: یه درخواست معمولی هم میشد داد چاپلوس.

دستمو تو دستش گذاشتم و به پیست رفتیم. دستشو دور کمرم حلقه کرد و دستمو گرفت و بهم چسبید. معذب شدم و خواستم یه خورده فاصله بینمون بندازم که نذاشت و بیشتر بهم چسبید. بالاجبار اون یکی دستمو رو شونش گذاشتم. و با شروع آهنگ منو همراه خودش کرد.

سهند: امشب واقعا محشر شدی آیناز.

لبخند محوی زدم و نگامو به سمت دیگه ای دوختم.

سرشو نزدیک کرد به گوشم: تو نمیخوای چیزی بگی؟

-چی بگم؟

سهند: یه چیزی بگو. فقط میخوام بیشتر صداتو بشنوم.

پوفی کردم و به بقیه رقصنده ها خیره شدم. تا تقریبا 5-6 دقیقه دیگه که آهنگ تموم شد، سهند تو گوشم از همین چرت و پرتا گفت. که خب جوابی هم نشنید!

با تموم شدن آهنگ رفتیم سرجامون نشستیم. سهند به خدمتکاری که داشت از اونجا رد میشد، اشاره ای کرد و وقتی اومد یه جام برداشت.

نوشیدنیشو یه نفس سر کشید.

بلند شد و رو به من با لبخند مهربونی گفت: عزیزم من باید چند دقیقه ای تنهات بذارم.

-باشه.

سهند: زود برمیگردم.

بعد از گفتن این حرف، رفت.

با ایستادن خدمتکار دیگه ای کنارم، بهش نگاه کردم. نگاهم پایین تر اومد و رو لیوانای شربت ثابت موند.

خیلی تشنه ام بود. از اون اول مهمونی که اون شربتو مانی بهم داد تا حالا که دو ساعت گذشته بود، هیچی نخورده بودم.

یه لیوان برداشتم و وقتی خدمتکاره از کنارم گذشت، لاجرعه سر کشیدم. حس کردم به یکباره گر گرفتم. اخمام از سوزش گلوم تو هم رفت و طعم گس شربت حالمو بد کرد.

چشمامو یه بار بستم و باز کردم. این شربت بود یا زهرمار؟ چند دقیقه گذشت و حرارت بدنم هر لحظه بیشتر میشد.

با دیدن سهند که به میز نزدیک میشد ناخودآگاه صداش زدم. لبخند کجی رو لباش نشست و بهم نزدیک شد.

سهند: جــانم عزیزم؟

نگاه ملتهبمو به چشماش دوختم: سهند اینجا خیلی گرمه.

هنوزم همون لبخند رو لباش بود. دستشو دور شونم حلقه و بلندم کرد.

سهند: آره اینجا گرمه ولی بالا اینجوری نیست. بهتره بریم اونجا.

و بدون اینکه بهم مهلت حرف زدن بده، منو دنبال خودش کشوند و به سمت راه پله ها رفت. چشمام بسته شد.

بدنم هرلحظه کرخت تر و بی حس تر میشد. قلبم محکم خودشو به دیواره ی سینم میکوبید.

موقع راه رفتن تلو تلو میخوردم و تعادل نداشتم و اگه دستای سهند حلقه ی شونه ام نبود، هر لحظه ممکن بود با اون صندلای پاشنه 5 سانتی پخش زمین شم.






نوع مطلب : رمان نبرد عشق، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


سه شنبه 15 اسفند 1396 04:39 ب.ظ
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


 
   
   

زیبا سازی وبلاگ