تبلیغات
♂رُمـــان خانهِ مَجــازی♂ - قسمت پنجاه و پنجم رمان نبرد عشق
 
درباره وبلاگ


وبلاگ رمان نویسی


مدیر وبلاگ : heliya-L . aynaz80
نویسندگان
نظرسنجی
رمان موجود در وبلاگ را چقدر می پسندید؟









آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
♂رُمـــان خانهِ مَجــازی♂
صفحه نخست             تماس با مدیر           پست الکترونیک               RSS                  ATOM
چهارشنبه 2 اسفند 1396 :: نویسنده : heliya-L . aynaz80
تو این زندگی‌ حتی اگه روی کاغذ هم اشتباه کنیم برامون گرون تموم می‌شه.

برای پاک کردن نوشته ی یک خودکار 100 تومنی نیاز به خرید یک غلط گیر 800 تومنی داریم!!!





در یکی از اتاقا رو باز کرد و باهم داخل رفتیم. روی تخت دو نفره گذاشتم.

ناخدآگاه صداش زدم: ســهــنـد..

کتشو از تنش کند و روم خیمه زد: جاااااان دلـــــم؟

تو همون حالم دستامو رو شونه هاش گذاشتم و نالیدم: بلــند شووو. دارم میـــــــسوزم.

چشماش خمار شد و لبخندش عمیق تر: چرا عزیزم؟ حالا وقتشه.

چشمامو بی رمق تو چشمای براقش دوختم. ناخودآگاه بین اون همه گرما، لرزی رو تنم نشست. ولی از سرما نبود! از وحشت بود.

دستشو فرو کرد تو موهام و نگاشو به لبام دوخت.

سهند: سه ساله که آرزوی همین لحظه رو دارم. آرزوی تصاحب همون دختر سرکش و زبون دراز رو که همیشه به هر نحوی منو از خودش روند.

چشماش سرخ بود و با شهوت خیره ی بدنم. یهو وحشی شد و حریص موهامو گرفت و کشید. جیغی از درد زدم و قطره ای اشک رو گونم چکید و به دنبالش اشکام راه خودشونو پیدا کردن.

-ولـــم کن لعنتــــی.

ولی اون هیچ توجهی به جیغا  و گریه هام نداشت و همینجور واسه خودش حرف میزد. حال درستی نداشت. دهنش بوی الکل میداد.

سهند: همون دختری که غرورمو خورد کرد. همون دختری که همیشه اطرافیانش مدعی پاکیش بودن. همون دختری که مسبب سه سال بدبختی و عذابم بود.

میلرزیدم و اون همینطور لبای نحسشو روی سر و گردنم میکشید و شعر بهم میبافت. مست نبود میدونم. هق هقا و جیغا و تقلا هام تمومی نداشت.

همونجور در تقلا بودم که دو تا دستمو با یه دستش بالای سرم نگه داشت و با دست آزادش یه کشیده ی محکم خوابوند تو گوشم: خفه شووو..اینجا هیچکس صداتو نمیشنوه.

نشست و پیراهنشو درآورد و دوباره خودشو انداخت روم و اینبار مثل یه گرگ درنده افتاد به جون لبام. خدایا نذار اون اتفاقی که نباید بیفته، بیفته. گلوم میسوخت.

عرق سرد رو پیشونیم  و کمرم حس میکردم. باید جسارتمو جمع میکردم. نباید میذاشتم این حیوون پاکیمو ازم بگیره. دستمو بالا بردم و موهاشو کشیدم.

دوباره بلند شد و یه کشیده ی دیگه خوابوند تو گوشم. منم از همون فرصت استفاده کردم و با تمام توانم جیغ زدم و کمک خواستم.

ولی تو اون همه هیاهو و سروصدای پایین کی صدای بدبختی منو میشنید؟

سهند لباشو آورد نزدیک گوشم و نجوا کرد: خفه شو و فقط لذت ببر. هیچکی اون پایین صداتو نمیشنوه. حالا یا هر چقدر میخوای جیغ بکش یا میتونی همراهم بشی و لذت ببری.

دیگه کارم از هق هق گذشته بود. از هر لحظه ی دیگه ای خودمو تا مرگ نزدیک تر میدیدم. همه ی اون اعتماد به نفسی که چند لحظه پیش داشتم، دود شد.

-توروخــدا ولم کن سهنـــد. ولم کن آشغــــــال.





نوع مطلب : رمان نبرد عشق، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


سه شنبه 15 اسفند 1396 04:47 ب.ظ
عالیییییهههههه بسیار جالب و زیبا
چهارشنبه 2 اسفند 1396 09:35 ق.ظ
سلام گلم
وبلاگ خیلی خوبی داری، مطالبت عالین.
اگه دوست داشتی بیا تبادل لینک کنیم
فقط بیا و خودتو لینک کن ^_^
موفق باشی
چهارشنبه 2 اسفند 1396 08:51 ق.ظ
لایک دارین..
عالیههههههههه
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


 
   
   

زیبا سازی وبلاگ