تبلیغات
♂رُمـــان خانهِ مَجــازی♂ - قسمت چهارم رمان نبرد عشق
 
درباره وبلاگ


وبلاگ رمان نویسی


مدیر وبلاگ : heliya-L . aynaz80
نویسندگان
نظرسنجی
رمان موجود در وبلاگ را چقدر می پسندید؟









آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
♂رُمـــان خانهِ مَجــازی♂
صفحه نخست             تماس با مدیر           پست الکترونیک               RSS                  ATOM
سه شنبه 9 خرداد 1396 :: نویسنده : heliya-L . aynaz80


نام رمان: نبرد عشق

ژانر:عاشقانه، طنز، اجتماعی

خلاصه: آیناز،دختر 21ساله ای که دانشجو دانشگاه تبریز است.او در دانشگاه با دختری به نام یکتا معارف آشنا می شود و ماجرا از جایی شروع میشود که یکتا نامزد میکند و...پایان خوش.

وارد سالن شدم و روی یکی از مبلا نشستم..

نگامو دورتادور سالن چرخوندم..

بگی نگی امشب اینجا یه خبراییه..

بعد چند  دقیقه که من سخت درحال فکر کردن بودم، یکتا جزوه به دست اومد..

یکتا: بگیر..

ازش گرفتم..

-یکتا؟..

یکتا: بله؟..

نگاش کردم: میشه بگی امشب اینجا چه خبره؟..

تو آیینه ی قدی نگاهی به خودش کرد و فیگوری گرفت..

یکتا: خواستگاریه..

ابروهام پرید بالا..

با تعجب گفتم: خواستگاریِ کی؟..

کلافه نگام کرد: خواستگاری مامانم..به نظرت خواستگاری کی میان تو این خونه؟..خواستگاری من دیگه..

با خنده گفتم: آهااااا..پس بگو امشب چرا انقدر جیگر شدی..خواستگاری توئه..

یکتا: آفرین دختر گلم از کجا فهمیدی؟..

دهن کجی کردم: از دوستاته؟

یکتا: نه خیر..من تا حالا ندیدمش..

ابروهام پرید بالا..

-ندیدیش؟..پس چطوری اجازه دادی؟...

دوباره کلافه نگام کرد: آیناز چقدر حرف میزنی..حالا میبینمش مالی هست یا نه..اگه بود که خوشا به سعادتم..نبود هم میگم هِری..

یکم نگاش کردم و سرمو تکون دادم..

-خیلی خب پس من میرم..خوش بگذره..

یکتا: بای..

خداحافظی کردم و اومدم بیرون..

 سوار ماشین شدم و راه افتادم..

بعد بیست مین رسیدم خونه..

درو باز کردم و وارد شدم..ساعت 7 بود و خونه هنوز تاریک بود..پس هنوز برنگشتن..

نگاه کن نخاله ها بدون من رفتن خوش خوشان سیری هم ندارن..

لباسامو عوض کردم و پریدم تو تخت..بیکار بودم ولی ترجیح میدم بخوابم..

******

موهامو روی شونه راستم انداختم و شروع کردم به شونه زدنشون..

توی دنیای خودم داشتم قربون صدقه خودم میرفتم که صدای هلیا از تو هال بلند شد: آیناز خدا بگم چیکارت کنه بیا دیگه..این دفعه هم اگه بخاطر جنابعالی دیر برسیم بخدا دیگه تو خونه راهت نمیدم..خیلی از مهرآرا خوشم میاد که هر جلسه هم باید بهش جواب پس بدم که چرا دیر اومدم؟..

سریع موهامو دم اسبی بستم و مقنعمو پوشیدم..

بعد از برداشتن کیفم از اتاق خارج شدم..

-بریم بریم..

 و سریع کفشامو پوشیدم و از خونه خارج شدم..

هلیا هم پشت سرم اومد و درو قفل کرد و با هم سوار ماشین شدیم..

سوییچو از نگار گرفتم و ماشینو روشن کردم..

هلیا: اگه این دفعه هم دیر برسیم سوگند یاد میکنم موهاتو از ته بزنم..

با چشمای گرد نیم نگاهی بهش انداختم..

-اعوذ بالله چیکار به موهام داری؟

با اخم نگام کرد: حالا..

-محض اطلاعت اگه دیرم برسیم به من ربطی نداره..شما خودتون دیشب دیر اومدین و امروزم دیر بیدار شدین..

الکی دستمو آوردم بالا و گفتم: دلیل اینکه سه تا دختر تا ساعت یازده شب بیرون باشن چیه؟..نه واقعا چیه؟!..

هلیا: از نگار خانوم بپرس..

نگار که عقب نشسته بود و فارغ از این جهان سرش تو گوشیش بود، سرشو آورد بالا..

نگار: به من چه..پسره خوشگل بود..

با خنده تو آیینه نگاش کردم..

-جااان؟..ایشون جدیده؟..

هلیا: آره..منتها این دفعه ما رو هم شریک جرم خودش کرد!..

نگار: برو بابا..

و دوباره سرشو تو گوشیش کرد..





نوع مطلب : رمان نبرد عشق، 
برچسب ها : نبرد عشق، رمان عاشقانه، رمان، آیناز80، هلیا14،
لینک های مرتبط :


سه شنبه 17 بهمن 1396 02:06 ب.ظ
این بسیار جالب است، شما یک وبلاگ نویس بسیار ماهر هستید.
من به فید شما پیوستم و منتظر جستجوی شما هستم
اضافی از پست فوق العاده شما. همچنین، شما را به اشتراک گذاشتم
وب سایت در شبکه های اجتماعی من
یکشنبه 25 تیر 1396 03:10 ب.ظ
حالا آخر ریش بود یا ته ریش؟
heliya-L . aynaz80 شما هرجور که میخوای تصور کن..
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.


 
   
   

زیبا سازی وبلاگ

ابزار امتیاز دهی