تبلیغات
♂رُمـــان خانهِ مَجــازی♂ - قسمت پنجاه و ششم رمان نبرد عشق
 
درباره وبلاگ


وبلاگ رمان نویسی


مدیر وبلاگ : heliya-L . aynaz80
نویسندگان
نظرسنجی
رمان موجود در وبلاگ را چقدر می پسندید؟









آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
♂رُمـــان خانهِ مَجــازی♂
صفحه نخست             تماس با مدیر           پست الکترونیک               RSS                  ATOM
سه شنبه 15 اسفند 1396 :: نویسنده : heliya-L . aynaz80
آمار نظراتتون اومده پاییناااا..
همراهی کنید دوستان





ولی اون حیوون انگار اون موقع کر شده بود و به زار زدنا و التماسام توجهی نمیکرد. از یه طرفم سرگیجه و داغی بدنم امونمو بریده بود.

 سر و صورتم رو میبوسید و مزخرف میگفت. لبام میسوخت.

سهند: این تو نیستی که همیشه میتازونی آیناز بانو. دور منم بالاخره میرسه.

از ته دلم خدا رو صدا میزدم و گریه میکردم. خدایا کدوم راهو خطا رفتم؟ خدایا نذار تنها چیزی که باعث غرور یه دختر میشه، پاکیمو ازم بگیره. خدایا نذار من و خونوادم بی آبرو شیم.

دستش به سمت زیپ لباسم رفت که تو یه لحظه فقط یه لحظه تنها چیزی که از خدا خواستم مرگ بود.

تو همون لحظه صدای باز شدن در و برخورد شدیدش با دیوار، باعث شد نگاه خیسم به اون سمت بره. سهند ترسیده از روم بلند شد و به طرف در رفت. منم از فرصت استفاده کردم و خواستم بلند شم اما سهند با شدت هلم داد طرف تخت اما بجای اینکه روی تشک تخت بیفتم، برخورد سرم با یه جسم سفت و محکم رو حس کردم و بعدش حرکت مایع گرمی رو پوستم.

سرم تیر کشید و دیدم تار شد. صداهایی که تو سرم بودن هر لحظه محو تر میشدن.

پشت همون نگاه تارم، تونستم قامت بلند و چهارشونه ی مردی رو ببینم اما پرده ی سیاهی که رو چشمام کشیده شد، اجازه ی کنکاش بیشتر رو ازم گرفت.

*************

صداهایی توی سرم بود اما توان باز کردن چشمامو نداشتم. انگار یه وزنه ی صد کیلویی به چشمام بود. نور شدیدی رو از پشت پلکام احساس میکردم.

صدای لرزون و آشنایی رو کنار گوشم شنیدم: آ..آیناز؟ گل من؟ باز کن چشاتو قربونت برم.

سعی کردم و بالاخره تونستم تا حدودی چشمامو باز کنم. اما همون نور شدید باعث شد اخمام بره توهم و دوباره ببندمشون و باز چشمامو باز کنم.

همه جا سفید بود. اینجا کجاست؟ چه اتفاقی افتاده؟

نگاهمو از گوشه ی چشم به کسی که کنارم بود فرستادم که تا چشمامو دید به سرعت بلند شد و به سمت در رفت و از اتاق خارج شد.

هیچ درکی از موقعیتم نداشتم. بعد از چند ثانیه یه مرد با روپوش سفید و پشت سرش همون فرد وارد اتاق شدن. شناختمش! مانی.

دکتر اومد کنار تختم و به سرم بالای سرم نگاهی انداخت. به صورتش دقت کردم.

با خنده نگام کرد: سلام علیکم خانوم. بعد 12 ساعت خوب خوابیدی؟ اگه بخوایم میتونی بیشتر بخوابی منتها این پسرعموی لوست بیشتر نگران میشه.

تازه متوجه سرم تو دستم شدم. مانی هم اومد دوباره کنارم نشست و دستمو گرفت: چرا هیچی نمیگه آرشا؟!

آرشا نگام کرد: فعلا به طور کامل هوشیاریشو بدست نیاورده. باید صبر کنی.

نگاهی به مانی کرد: زیاد طول نمیکشه. چون همونطور که بهت گفتم، ضربه ای که به سرش خورده، از نوع متوسطش بود.

لبخند کمرنگی زد: نگران نباش پسر.  و از اتاق خارج شد.





نوع مطلب : رمان نبرد عشق، 
برچسب ها : نبرد عشق، آریا، آیناز، یکتا،
لینک های مرتبط :


یکشنبه 10 تیر 1397 03:59 ق.ظ
Hеllo, Ilog ߋn to yoսr new stuff daily. Υоur writing style іѕ awesome, ҝeep it
up!
شنبه 2 تیر 1397 08:25 ب.ظ
Thаnks , I've јust been searching for info approximately
this topic for ages and y᧐urs is the greatest I've camе upon so far.
But, what about tһe conclusion? Αre yyou sսre conceгning the source?
چهارشنبه 23 خرداد 1397 09:40 ب.ظ
Woah! I'm really loving tһe template/theme of this blog.
It's simple, yet effective. A lot of times it's difficult tⲟ get tnat "perfect balance" between usability and
appearance. I muѕt sɑy you haѵe ⅾone a superb job with tһis.
In addition, the blog loads extremely faset fⲟr mе on Internet explorer.
Excellent Blog!
دوشنبه 24 اردیبهشت 1397 07:01 ب.ظ
What's up, this weekend is pleasant designed for
me, since this poijnt in time i am readin this fantastic educational article
here at my residence.
شنبه 1 اردیبهشت 1397 08:25 ق.ظ
Hi there, jjst became aware off your bloog through Google, and
found that it's really informative. I'm gonna wath ouut
for brussels. I wkll bee grateful if you colntinue this inn future.

A lott of people will be benefite from your writing.
Cheers!
سه شنبه 15 اسفند 1396 05:26 ب.ظ
سلام
فقط چند روزه وبلاگم رو راه اندازی کردم ، موضوع وبلاگ من یکم اختصاصیه ، یعنی فقط با وبلاگ های پر محتوا مثل وبلاگ تو تبادل لینک می کنم . اینجوری هم بازدید تو زیاد میشه و هم بازدید من.

ممنون میشم یه سر بزنی و باهام تبادل لینک کنی
سه شنبه 15 اسفند 1396 04:50 ب.ظ
لایییییییییییییک خیلی خوبه هرچی جلو میرم بهتر میشه ماجرا
heliya-L . aynaz80
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


 
   
   

زیبا سازی وبلاگ