درباره وبلاگ


وبلاگ رمان نویسی

مدیر وبلاگ : heliya-L . aynaz80
نویسندگان
نظرسنجی
رمان موجود در وبلاگ را چقدر می پسندید؟









آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :

کد تغییر شکل عکس ها

کد سایه دار شدن لینک ها

♂رُمـــان خانهِ مَجــازی♂
صفحه نخست             تماس با مدیر           پست الکترونیک               RSS                  ATOM
سه شنبه 29 اسفند 1396 :: نویسنده : heliya-L . aynaz80
تو در ضمیر منی
چگونه از توگریزم؟
که ناگزیر منی



نگاه بی تفاوتی به صورت غرق در آرایشش انداختم: ممنون، آرشا تو اتاقشه؟

لبخندشو جمع کرد: بله هستن. فقط...

سرمو تکون دادم و منتظر ادامه ی حرفش نشدم و به سمت اتاقش رفتم.

نگاهم از روی آرشا سر خورد و به سمت پسری که آرشا مانی معرفیش کرده بود، کشیده شد. روی مبل روبروی آرشا نشسته بود و سرشو تو دستاش گرفته بود.

آرشا لبخندی زد و بلند شد: خوش اومدی، بیا بشین.

مانی هم با شنیدن صدای آرشا سرشو بلند کرد و با صورتی گرفته به من نگاه کرد و زیرلب سلام داد.

جوابشو دادم و رومو به طرف آرشا کردم: مثل اینکه بد موقع اومدم. کارت تموم شد...

مانی با صدای گرفته ش حرفمو قطع کرد: نه نه، اگه بخاطر منه نرید. بشینید.

کنار آرشا نشستم و همزمان آرشا هم نشست.

آرشا: چرا اومدی؟ میموندی استراحت کنی.

-شرکت کاری نداشتم اومدم اینجا سری بزنم.

مانی با لبخند کمرنگی گفت: دیگه بیشتر از این به خودتون زحمت ندین. تا همینجاشم که کمک کردین، مدیونتون...

با اخم کمرنگی تکیه دادم و پای راستمو رو پای چپم انداختم: اولا که با من راحت صحبت کن ثانیا هیچ دِینی در کار نیست اینو یه بارم بهت گفتم. و دوست ندارم فکر کنی اینا همه تعارفه چون هم من از این کار خوشم نمیاد و هم مسئله جدی تر از این حرفاست که بخواد تعارفی در بین باشه.

سرشو انداخت پایین و چیزی نگفت.

آرشا لبخندی زد و رو به مانی گفت: داشتی میگفتی، ادامه بده.

سرشو بلند کرد و نگاه غمزده ش رو به آرشا دوخت: با انزجار نگام میکرد آرشا. وقتی هم که دستمو رو بازوش گذاشتم، وحشت زده شد. دلیلش چیه؟  

نگاهمو به آرشا دوختم، پس دختره به هوش اومده بود. به جلو متمایل شد و دستاشو تو هم قفل کرد: آیناز تو کل عمرش اولین بار بود که تو یه همچین موقعیتی قرار میگرفت و یه مرد قصد تجاوز بهش رو داشت. که خدا رو شکر آریا به موقع سر رسید و اون پست فطرت نتونست کاری کنه. اما خب چون همونطور که گفتم برای اولین بار این اتفاق واسش افتاده، پس دیگه هیچوقت نمیتونه فراموشش کنه. و به هر حال طبیعیه که وقتی مردی بهش نزدیک بشه، واکنش تندی از خودش نشون بده. اون الان نسبت به هر مردی بدبینه.





نوع مطلب : رمان نبرد عشق، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


چهارشنبه 1 فروردین 1397 06:22 ق.ظ
لاییییییییییییییییییییییییییییییییک
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر