درباره وبلاگ


وبلاگ رمان نویسی

مدیر وبلاگ : heliya-L . aynaz80
نویسندگان
نظرسنجی
رمان موجود در وبلاگ را چقدر می پسندید؟









آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :

کد تغییر شکل عکس ها

کد سایه دار شدن لینک ها

♂رُمـــان خانهِ مَجــازی♂
صفحه نخست             تماس با مدیر           پست الکترونیک               RSS                  ATOM
سه شنبه 29 اسفند 1396 :: نویسنده : heliya-L . aynaz80
از دوست به یادگار دردی دارم..
کان درد به هزار درمان ندهم





مانی دستاشو کلافه به صورتش کشید: تا کی؟

آرشا شونه شو بالا انداخت: زمان معینی نداره. اما خب اگه بهش کمک کنیم...

مانی: چه جوری؟

آرشا: با وجود حمایتای یه مرد. یعنی اون مرد اونقدر حمایتش کنه و بهش بفهمونه همه ی مردا مثل هم نیستن. به نوعی شک و ترس و بدبینی ای که نسبت به مردا داره، از بین بره. توسط اون حامی.

لبخند مطمئنی زد: جای نگرانی نیست مانی، اما خب خود آینازم نیاز به زمان داره. البته من رواشناس نیستما ولی تا جایی که تجربه دارم میدونم و گفتم.

مانی لبخند کمرنگی زد: امیدوارم، ممنون از کمکت.

همون موقع آرشا رو پیج کردن و رفت.

مانی نفسشو محکم بیرون داد و نگاشو به من که ساکت و متفکر به یه گوشه خیره بودم، دوخت: من..من نمیدونم باید چه جوری بابت این کار بزرگی که کردی، ازت تشکر کنم.

نگاش کردم: نیازی به تشکر نیست. هر انسان دوست دیگه ای هم که جای من بود، همین کارو میکرد!

سرشو به تکیه گاه مبل تکیه داد و نگاشو به سقف دوخت: اگه تو نبودی..معلوم نبود چه بلایی سر آیناز میومد. اونوقت من دیگه هیچوقت خودمو نمیبخشیدم. چون منِ لعنتی اصرارش کردم همراهم به اون مهمونی بیاد. چون من لعنتی خیالم تخت بود و به اون سهند عوضی سپردمش و رفتم. غافل از اینکه اون آشغال چه نیت شومی داره. با اینکه میدونستم از همون اول نگاهش به آیناز نگاه خوبی نیست و حتی خودمم مشکوک بودم. اونوقت اگه اون اتفاق میفتاد من تا آخر عمرم شرمنده ی روی عموم و خونوادش بودم. حاصلشم میشد...

حرفاشو قطع کردم: بسه انقدر خودتو سرزنش نکن. اولا که باید خدا رو شکر کنی که این اتفاق نیفتاده ثانیا تو تقصیری نداشتی. از هیچی خبر نداشتی، از یه طرفم سهند رو نمیشناختی و...

عصبی غرید: دِ خب من احمق اون حیوونو نمیشناختم و انقدر زود بهش اعتماد کردم. آخ اگه الان جلوم میبود زنده ش نمیذاشتم ولی حیف..حیف که الان داره راحت واسه خودش نفس میکشه. ترسوی بزدل.

متنفر بودم از اینکه کسی حرفمو قطع کنه اما اینبار حالشو درک کردم و فقط اخمامو تو هم کردم.

-ولش کن. تا جایی که تونستم هم خودم ادبش کردم هم یه شبی که بازداشتگاه بوده و واسش پرونده سازی کردن، درس عبرتی شده واسش.

با حرص گفت: دِ آخه چه فایده وقتی الان بیخیال همه جا خوش و خرمه؟

-انتظار که نداشتی یه مهندس با اون همه دک و پز و برو بیاش، پاش به زندان و اینجور جاها باز شه؟ دیدی همون یه شبی هم که بازداشتگاه بود، آخرش با وثیقه اومد بیرون.

مشتشو کوبید به کف دستش و سرشو به طرفین تکون داد: حیف که پای خود آیناز و آبروی عموم وسطه وگرنه میرفتم واسش یه شکایت نامه ی تپل تنظیم میکردم، تا بفهمه یه من ماست چقدر کره داره!

کف هر دو دستمو به صورتم کشیدم و بهش نگاه کردم: چه خبر از سارق شرکتت؟!

پوفی کرد و دستشو انداخت بالا: فعلا که هیچی اما از طریق پلیس پیگیرشم.



نوع مطلب : رمان نبرد عشق، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


چهارشنبه 1 فروردین 1397 06:28 ق.ظ
بسیار لاییییییییییییییییییییییییک
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر