تبلیغات
♂رُمـــان خانهِ مَجــازی♂ - قسمت شصتم رمان نبرد عشق
 
درباره وبلاگ


وبلاگ رمان نویسی


مدیر وبلاگ : heliya-L . aynaz80
نویسندگان
نظرسنجی
رمان موجود در وبلاگ را چقدر می پسندید؟









آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
♂رُمـــان خانهِ مَجــازی♂
صفحه نخست             تماس با مدیر           پست الکترونیک               RSS                  ATOM
سه شنبه 29 اسفند 1396 :: نویسنده : heliya-L . aynaz80
بادكنك ها همیشه با باد مخالف اوج میگیرند
The kites always rise with adverse winds.




-ولی من حتی به قضیه این سرقت هم مشکوکم.

ابروشو انداخت بالا و نگام کرد: چطور؟

-انتظار داشتم خودتم به این قضیه مشکوک بشی. آخه چطور ممکنه دقیقا یک ساعت قبل از اینکه اون پسره سهند دخترعموتو ببره بالا، به تو خبر سرقت از گاوصندوق شرکتتو بدن؟

اخم کرد و موشکافانه نگام کرد: یعنی میخوای بگی...

شونه مو انداختم بالا و نگامو به میز آرشا دوختم: البته این فقط یه احتماله. که به نظرم درصدشم خیلی کمه. مگه اینکه سهند از تو یا دخترعموت کینه ای به دل داشته باشه و به این روش بخواد انتقام بگیره.

مانی: چرا از من؟ من تا اون موقع که بهنام بهم به عنوان یه سرمایه گذار معرفیش کرد، اصلا نمیشناختمش. آینازم همینطور، اصلا نمیشتاختن همو. میگم حالا بهتر نیست به پلیس بگم به سهند مظنونم؟

نگاه عاقل اندر سفیهانه ای بهش انداختم: آخه با کدوم مدرک؟

چند لحظه نگام کرد و ابروهاشو انداخت بالا و آهانی گفت.

مانی: اما فعلا آیناز واسم مهم تره تا سرقت.

بلند شدم و به طرف میز آرشا رفتم و همونطور که به پرونده هاش نگاه میکردم، گفتم: مثل اینکه خیلی دوسش داری!

لم داد روی مبل و نگاشو به دیوارر روبروش داد: آره، خیلی زیاد.

نگاش کردم و ادامه داد: از بچگی واسم جای خواهر نداشتمو پر کرد و مثل خواهرم دوسش داشتم. همیشه حامیش بودم. آیناز خیلی واسم عزیز بود. البته هنوزم هست، اگه یه خار میرفت تو پاش، خودمو به در و دیوار میکوبیدم. و همه هم میدونستن مثل آرمان هستم واسش. آرمانم داداششه.

نگام کرد: تو نمیدونی چه کار بزرگی کردی آریا.

دستی به چشماش کشید. میدونستم چشماش از خستگی قرمز شده بود که همه نشون از بی خوابیش بود.

-بهتره بری خونه ت استراحت کنی. امشب دوباره بیا.

سرشو تکون داد و بلند شد: ساعت 7 دوباره میام، خداحافظ.

سرمو تکون دادم و نگامو از در بسته گرفتم و به پنجره دوختم.

از اتاق خارج شدم و به سالن بخش نگاهی انداختم. ناخودآگاه به سمت اتاق 407 حرکت کردم. دستم روی دستگیره نشست و درو آروم باز کردم. و به همون آرومی هم درو بستم.

نگام روی چهره ی رنگ پریده و معصوم اون دختر ثابت موند. انگار تو خواب معصوم تر میشد. نگام از سر باندپیچی شده ش تا مشتش که پتو رو گرفته بود کشیده شد.

"-آیناز خیلی واسم عزیز بود. البته هنوزم هست، اگه یه خار میرفت تو پاش، خودمو به در و دیوار میکوبیدم."

آیناز! اسمشم حتی نمیدونستم!



نوع مطلب : رمان نبرد عشق، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


چهارشنبه 1 فروردین 1397 06:25 ق.ظ
خیلی عالییییییییییییییییییییییییییی
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


 
   
   

زیبا سازی وبلاگ

ابزار امتیاز دهی