درباره وبلاگ


وبلاگ رمان نویسی

مدیر وبلاگ : heliya-L . aynaz80
نویسندگان
نظرسنجی
رمان موجود در وبلاگ را چقدر می پسندید؟









آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :

کد تغییر شکل عکس ها

کد سایه دار شدن لینک ها

♂رُمـــان خانهِ مَجــازی♂
صفحه نخست             تماس با مدیر           پست الکترونیک               RSS                  ATOM
سه شنبه 29 اسفند 1396 :: نویسنده : heliya-L . aynaz80

به چشمانه مهربانه تو می نویسم حکایت بی نهایت عشق را

 

تا بدانی که محبت و عشق را در چشمان تو آموختم و با تو آغاز کردم 

 

 به پاکی چشمانم قسم که تا ابد...

 

.....دوستت دارم !




یه لحظه اون صحنه ای که تو اتاق دیدم اومد تو ذهنم و باعث شد اخمام بره تو هم. گریون تو بغل اون پسر و اون پسر داشت آزارش میداد. با دیدنش تو اون وضعیت شوکه شدم.

اون تا همین چند دقیقه پیش که گوشیم زنگ خورد و رفتم باغ، سرجاش نشسته بود. چطور الان تو این وضعیته؟ اما بعد یادم اومد.

دقیقا موقعی که مشروب برداشت و خورد، گوشی من زنگ خورد و رفتم بیرون. تا اینکه برای رفتن به سرویس اومدم بالا و صدای جیغ و داد دختری رو شنیدم که کمک میخواست. منم از همه جا بی خبر به سمت منبع صدا رفتم و خواستم بازش کنم که قفل بود. صدای جیغا اوج گرفت که مجبور شدم درو بشکنم و با اون صحنه روبرو شدم.

من از اون دختر خوشم نمیومد چون دوست یکتا بود و حدس  میزدم چجور آدمی باشه. یه لحظه پشیمون شدم از اینکه درو شکوندم اما با خودم فکر کردم گیرم که خودش از عمد میخواست مست بشه پس چطور تو این وضعیت کمک میخواد؟ وقتی پسره بلند شد که بیاد سمتم، همون لحظه آیناز بلند شد اما پسره وحشیانه هلش داد به پایین و سرش به تاج تخت برخورد کرد و بیهوش شد.

با پسره گلاویز شدم و تا میخورد زدمش. تا اینکه سپهر اومد بالا و وقتی جریانو فهمید سریع به پلیس زنگ زد و خودش مجبور شد مهمونیشو تعطیل کنه. خودشم آینازو سپرد دست خواهرزاده ش تا هر چه سریعتر ببره بیمارستان. نزدیک ترین بیمارستان هم بیمارستانی بود که آرشا توش کار میکرد و متخصص مغز و اعصاب بود.

پلیس رسید و من و پسره و سپهر راهی کلانتری شدیم. من همه ی جریانو واسشون تعریف کردم و اون پسره که خودشو سهند یاری معرفی کرد، فرستادن بازداشتگاه. تا اینکه صبح روز بعدش تماس میگیره و واسش سند میذارن. مثل اینکه واسش کسر شان داشته بخواد اونجا بمونه! اما خب براش پرونده سازی کردن.

سپهر هم مثل مانی خودشو سرزنش میکرد که چرا فارغ از همه جا آینازو با سهند تنها گذاشته. حتی نزدیک بود باهاش درگیر شه. مانی همون شب برمیگرده ویلا تا آینازو ببره که میبینه هیچکس نیست. میترسه و زنگ میزنه به سپهر و سپهرم بالاجبار بهش میگه اومدیم بیمارستان.

مانی وقتی فهمید نزدیک بوده چه اتفاقی بیفته، انگار دنیا داشت رو سرش خراب میشد. دست به یقه ی سپهر شد و سرش داد میزد و میگفت "مگه قرار نبود حواست بهش باشه تا برگردم. اینجوری امانت داری میکنی؟" سپهرم از قصد سهند اظهار بی اطلاعی کرد. انگار با داد زدن سر سپهر، فکر میکرد سهند روبروشه. دیگه دم دمای صبح بود که فهمیدیم سهند با وثیقه اومده بیرون. من حرصم گرفت چه برسه به مانی که به خونش تشنه بود. ولی وقتی گفتیم واسش پرونده سازی کردن، کمی از درجه ی عصبانیتش خوابید. نگران بود که نکنه آیناز حافظه شو از دست بده اما آرشا بهش اطمینان داد که شدت ضربه در اون حد نبوده که بخواد همچین اتفاقی بیفته.

من که رفتم خونه تا استراحت کنم و سری به شرکت بزنم. مثل اینکه همون موقع آیناز به هوش اومده بود.

با صدای زنگ موبایلم به خودم اومدم و نگاه دیگه ای بهش انداختم و قبل از اینکه بیدار شه، از اتاق خارج شدم.

نگاهی به صفحه ی موبایلم انداختم و اخمام به شدت رفت تو هم. ریجکتش کردم.

تو این وضعیت حوصله ی هر کی رو دارم الی یکتا!





نوع مطلب : رمان نبرد عشق، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


چهارشنبه 1 فروردین 1397 06:31 ق.ظ
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر