تبلیغات
♂رُمـــان خانهِ مَجــازی♂ - قسمت شصت و دوم رمان نبرد عشق
 
درباره وبلاگ


وبلاگ رمان نویسی


مدیر وبلاگ : heliya-L . aynaz80
نویسندگان
نظرسنجی
رمان موجود در وبلاگ را چقدر می پسندید؟









آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
♂رُمـــان خانهِ مَجــازی♂
صفحه نخست             تماس با مدیر           پست الکترونیک               RSS                  ATOM
سه شنبه 29 اسفند 1396 :: نویسنده : heliya-L . aynaz80

شیشه دل راشکستن احتیاجش سنگ نیست ....

 

این دل با نگاهی سرد پرپر می شود... !!!



 

************

*آیناز*

پرستار اومد سمتم و کمک کرد مانتومو بپوشم. شالم با احتیاط گذاشت رو سرم.

سرم یه خورده گیج میرفت اما درحدی نبود که زمین بخورم. از اتاق خارج شدم و پرستار رفت.

با شنیدن صدای آشنایی که اسممو صدا زد، سرمو بلند کردم. چشمم تو یه جفت چشم یشمی قفل شد.

زمزمه کردم: آرشیدا؟!

با نگرانی اومد سمتم و دستشو دور شونه م حلقه کرد: آیناز خودتی؟

-تو اینجا چیکار میکنی؟

ولی اون بی توجه به سوالم، همونطور که اشک تو چشماش حلقه زده بود: نه به اولین بار که دیدمت و نه به حالا که...

ادامه ی حرفشو خورد و همونطور که دستاش حلقه ی شونه م بود، حرکت کرد. داشتیم به طرف در خروجی میرفتیم.

وارد محوطه شدیم و سوار یه پرادوی سفید شدیم. ما عقب نشسته بودیم و هنوز تو همون حالت بودیم. به راننده نگاه کردم، مرد بود. ناخودآگاه بیشتر تو بغل آرشیدا فرو رفتم.

صدای لرزونشو شنیدم: قربونت برم چه بلایی سرت آوردن؟

جوابی ندادم. ماشین توی سکوت داشت حرکت میکرد.

-کجا داریم میریم؟

آرشیدا: داریم میریم خونه ی من عزیزم نگران نباش. شوهرمم خونه نیست رفته ماموریت.

با ترس و لرز نگاش کردم: نه نه، میخوام برم خونه ی خودمون.

با مهربونی لبخند زد: عزیزم تو توی این شرایطت نتها نمونی بهتره. آرشا گفته.

-کدوم شرایط؟ من خیلیم خوبم.

آرشیدا: فدات شم دکترت آرشاست و اونم تشخیص داده حالا که وضعیت روحیت تغییر کرده، یه نفر باید کنارت باشه. اینجوری به صلاح خودته.

-آرشا مگه روانشناسه؟ نمیخوام اونجا بیام منو ببرین خونه مون. درضمن صلاح خودمو خودم بهتر میدونم.

آرشیدا: آیناز جان...

حرفشو با صدای مرتعش و با ولوم بالایی قطع کردم: میگم منو ببر خونه ی خودم.

لبشو گزید و شونه مو تند تند نوازش داد: باشه باشه آروم باش عزیز من.





نوع مطلب : رمان نبرد عشق، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


چهارشنبه 1 فروردین 1397 06:34 ق.ظ
خیلی خوب و عالی
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


 
   
   

زیبا سازی وبلاگ

ابزار امتیاز دهی