درباره وبلاگ


وبلاگ رمان نویسی

مدیر وبلاگ : heliya-L . aynaz80
نویسندگان
نظرسنجی
رمان موجود در وبلاگ را چقدر می پسندید؟









آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :

کد تغییر شکل عکس ها

کد سایه دار شدن لینک ها

♂رُمـــان خانهِ مَجــازی♂
صفحه نخست             تماس با مدیر           پست الکترونیک               RSS                  ATOM
سه شنبه 29 اسفند 1396 :: نویسنده : heliya-L . aynaz80

هیچ کس ویرانیم را حس نکرد...

 

 

وسعت تنهائیم را حس نکرد...

 

 

در میان خنده های تلخ من...

 

 

گریه پنهانیم را حس نکرد...

 

 

در هجوم لحظه های بی کسی...

 

 

درد بی کس ماندنم را حس نکرد...


 

آن که با آغاز من مانوس بود...

 

 

لحظه پایانیم را حس نکرد






با عجز زمزمه کردم: تو رو خدا منو ببرین خونه مون. قول میدم مواظب خودم باشم.

نگاهی از سر ناچاری بهم انداخت: باشه ولی میام بهت سر میزنما.

تند سرمو تکون دادم که گفت: کجاست؟

آدرسو گفتم و اونم به راننده گفت.

-میشه بگی ساعت چنده؟

آرشیدا: 2:30

نگاهی به آفتاب انداختم و بغض چنگ انداخت به گلوم.

" هلیا: منو دست کم گرفتی؟ فردا ساعت 8 صبح شوت میشیم به سمت شهر عشاق."

رفتن. تو این وضعیت که بیشتر از هر زمان دیگه ای بهشون نیاز دارم. ولی آخه من که دیشب اصلا نرفتم خونه. پس چطوری با خیال راحت رفتن؟

راننده: رسیدیم خانوم.

نگاهی به بیرون انداختم و از بغل آرشیدا بیرون اومدم. پیاده شدم و آرشیدا هم با من پیاده شد و به سمتم اومد. ولی اینبار کیفم دستیم هم دستش بود. همون کیفی که با خودم به مهمونی برده بودم.

کیف رو به سمتم گرفت و منم از دستش گرفتم. کلیدو از توش برداشتم و درو باز کردم و وارد حیاط شدم.

آرشیدا هم پشت سرم اومد: من سپرده بودم واسه ناهار تدارک ببینن ولی حالا..عیبی نداره عزیزم برمیگردم ناهارتو واست میفرستم.

نگاش کردم: نیازی نیست. تا همینجاش که همراهم اومدی ممنونم. خودم یه چیزی دست و پا میکنم.

سرشو انداخت بالا: نوچ، حرفشم نزن باید از این به بعد شیش دونگ حواسم بهت باشه ولی حیف شد. دلم میخواست بیای خونه م. اما اشکال نداره گلم درکت میکنم.

لبخند پر از بغضی به این همه مهربونیش زدم. یه دختر که مدت زیادی نیست میشناسمش، اینقدر لطف بی دریغ نصیبم میکنه اونوقت نزدیکای خودم...

آرشیدا: عزیزم شماره مو که از قبل داشتی هر وقت به چیزی نیاز داشتی، کافیه فقط یه زنگ بهم بزنی. خودمو میرسونم.

-نمیدونم چی بگم..فقط..ممنونم آرشیدا.

اومد سمتم و بازومو نوازش داد: نیاز نیست چیزی بگی. تو هم جای خواهر نداشتمی. تا اونجاییم که میدونم تو هم خواهر نداری درسته؟

با بغض سرمو به علامت مثبت تکون دادم.

با ذوق گفت: خب پس چه عالی، اینجوری منم جای خواهرتو واست پر میکنم. الان که دوستات نیستن باید بیشتر حواسم بهت باشه.






نوع مطلب : رمان نبرد عشق، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


چهارشنبه 1 فروردین 1397 06:39 ق.ظ
بسیار زیبا و عالی
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر