تبلیغات
♂رُمـــان خانهِ مَجــازی♂ - قسمت شصت و چهارم رمان نبرد عشق
 
درباره وبلاگ


وبلاگ رمان نویسی


مدیر وبلاگ : heliya-L . aynaz80
نویسندگان
نظرسنجی
رمان موجود در وبلاگ را چقدر می پسندید؟









آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
♂رُمـــان خانهِ مَجــازی♂
صفحه نخست             تماس با مدیر           پست الکترونیک               RSS                  ATOM
سه شنبه 29 اسفند 1396 :: نویسنده : heliya-L . aynaz80

وقتی باد می وزه شن ها جا به جا می شن

 

اما کویر همچنان کویر باقی می ماند و

 

این است افسانه ی جاودان عشق است




-تو از کجا میدونی؟

لبخند مطمئنی زد: به اونش کار نداشته باش.

بعد انگار که چیزی یادش اومده باشه گفت: ای وای، مهمترین چیزو یادم رفت.

دستشو تو کیفش کرد و یه نایلون قرص درآورد و به سمتم گرفت: بفرما، اینا داروهاییه که آرشا تجویز کرده. دستور هرکدومشونم روشون نوشته. سر ساعت بخور. یه وقت فراموش نکنیا آیناز.

بسته رو ازش گرفتم و لبخند کمرنگی زدم: باشه میخورم. دستت درد نکنه.

گونه مو بوسید: خواهش میکنم گلم، سفارش نکنما خوب مراقب خودت باشی. تی وی، آهنگ، رادیو یا کلا هرچیزیو با صدای خیلی بلند گوش نکنی باعث سردردت میشه. آهان راستی هر چی وسیله داشتی تو کیفت گذاشتم. لباستم دست پسرعموته.

با لبخند سرمو تکون دادم.

آرشیدا: خداحافظ عزیزم.

-به سلامت.

به سمت در رفت و خارج شد. نگاهی به خونه انداختم و وارد شدم. سکوت و تاریکی خونه بیشتر از هر زمان دیگه احساس میشد و حاصلشم میشد سنگین تر شدن بغض تو گلوم.

کیف و نایلون داروها و شالمو انداختم رو مبل و به سمت آشپزخونه رفتم.

لیوانی برداشتم و آب خوردم. نمیدونم چرا این بغض لعنتی یه لحظه ولم نمیکرد. دوباره یادآوری اون شب نحس و سادگی خودم.

" - حالا این خانوم زیبا که از اول مهمونی شده ستاره ی مجلس و دل من بخاطرش ضعف میره، به من عاشق دلخسته افتخار یه دور رقص رو میده؟"

لیوانو آوردم پایین و با حرص بین انگشتام فشردمش.

" - آیناز راستش من، من تو این سه سال اصلا نتونستم فراموشت کنم."

نفرت همه ی وجودمو پر کرد.

" - میخوام بدونی تو به همین راحتیا از قلب من بیرون نمیری آیناز. من..من ازت یه فرصت میخوام. یه فرصت دوباره واسه ثابت کردن خودم و عشقم به تو. یا شایدم فرصتی واسه ی عاشق کردن تو."

نفرت وجودمو ریختم تو انگشتام و محکم لیوانو فشردم. انگار که دارم گردن اون بی شرفو فشار میدم.

" - سهند اینجا خیلی گرمه."

انگار واقعا گرمم بود. کف دستم هم عرق کرده بود ولی از فشار انگشتام چیزی کم نکرد.

" - مسخره ست مگه نه؟ از هر کسی رونده شدم. با این که قصدی ندارم ولی اینو هیچ کس نتونست بفهمه."

خاک تو سرت آیناز. خاک تو سر ساده ت.

" - سه ساله که آرزوی همین لحظه رو دارم. آرزوی تصاحب همون دختر سرکش و زبون دراز رو که همیشه به هر نحوی منو از خودش روند."

سرکش و زبون دراز؟ بگو احمق و ساده لوح، بگو بازیچه.

" - توروخــدا ولم کن سهنـــد. ولم کن آشغــــــال."

دندونامو روهم فشار میدادم. نگام فقط به سینک ظرفشویی بود و فکرم...

" - خفه شو و فقط لذت ببر."

با احساس سوزش دستم سرمو آوردم پایین و لبخند کم جونی نشست رو لبم. خون همینطور از دستم روی سرامیکای سفید آشپزخونه میچکید و خرده شیشه تو دستم بود.

ناخودآگاه جیغ زدم و خرده شیشه ها رو پرت کردم رو زمین و خودمم نشستم رو زمین. بالاخره بغضم شکست. بلند بلند گریه میکردم و صورتم خیس بود. سوزش دستم یادم رفته بود.





نوع مطلب : رمان نبرد عشق، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


چهارشنبه 1 فروردین 1397 06:42 ق.ظ
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


 
   
   

زیبا سازی وبلاگ

ابزار امتیاز دهی