درباره وبلاگ


وبلاگ رمان نویسی

مدیر وبلاگ : heliya-L . aynaz80
نویسندگان
نظرسنجی
رمان موجود در وبلاگ را چقدر می پسندید؟









آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :

کد تغییر شکل عکس ها

کد سایه دار شدن لینک ها

♂رُمـــان خانهِ مَجــازی♂
صفحه نخست             تماس با مدیر           پست الکترونیک               RSS                  ATOM
سه شنبه 29 اسفند 1396 :: نویسنده : heliya-L . aynaz80
از آدمها بت نسازید ،
 تا روزی مجبور به شکستن آنها نشوید






انگار که عزیزی رو از دست داده باشم، اشک میریختم و لعنت میکردم. خودمو..اون کثافت بی همه چیزو..مانی رو..سادگیمو..بدبختیمو..سکوت این خونه رو.

ولی یه صدایی درونم میگفت" یه نفرو فراموش کردی، منتها نباید لعنتش کنی چون بهش مدیونی."

آره، یادم رفته بود. کسی که منو نجات داد. نذاشت بدبخت شم. اگه اون اون شب به دادم نمیرسید، الان من اینجا نبودم. رو تخت دیوونه خونه بودم!

درد بدی توی سرم پیچید و اخمام تو هم رفت. از این به بعد باید به این دردم عادت کنم. بلند شدم و از آشپزخونه خارج شدم و به سمت نایلون داروهام رفتم. یه مسکن از توش برداشتم و بدون آب خوردمش.

نگام افتاد به دست پر از خونم و اخمام شدیدتر شد. دوباره رفتم تو آشپزخونه و باند ها رو از تو کابینت برداشتم و خون دستمو پاک کردم و دستمو به بدبختی پانسمان کردم.

تو اتاقم رفتم و لباسامو عوض کردم. گرسنه م نبود اما شدید دلم میخواست برم زیر دوش. ولی بخاطر سرم فعلا نمیتونستم.

صدای زنگ خونه اومد و ترسی نشست تو دلم. اما بعد با یادآوری حرف آرشیدا که گفت ناهار میفرسته، خیالم راحت شد.

چادر گل گلی انداختم رو سرم و رفتم تو حیاط و وقتی مطمئن شدم طرف زنه، از پشت در کیسه ی غذا رو ازش گرفتم و سریع درو بستم و بازم از داخل قفلش کردم.

وقتی برگشتم تو خونه، صدای زنگ تلفن خونه میومد. کیسه ی غذا به همراه چادر رو گذاشتم رو اپن و به سمت تلفن رفتم.

با صدای گرفته م جواب دادم: بله؟

و اون لحظه احساس کردم خوش طنین ترین صدایی که شنیدم، برام جای هزارتا دواست واسه سوزش قلبم: الو؟ آیناز؟ مامان جان خوبی دخترم؟!

اون بغضی که به بدبختی مهارش کرده بودم دوباره جون گرفت.

مامان: آیناز مادر؟ چرا حرف نمیزنی؟

سعی کردم لرزش صدامو مخفی کنم: سلام..مامان.

صدای مشتاقشو شنیدم: سلام عزیزم چطوری مادر؟

صدامو صاف کردم: ممنون مامان خوبم، شما چطورین؟ بابا؟ آرمان؟

مامان: ما هم خوبیم دخترم. چرا صدات گرفته؟ گریه کردی؟ از دیشب نمیدونم چرا دلم شورتو میزد مادر.

امان از این شم مادرانه که همیشه دستمو پیش مامان رو میکنه. متنفرم از اینکه به مامانم دروغ بگم ولی...

-نه بابا کجای صدام گرفته ست مامان جان؟ معلوم نیست آرمان چقدر رو مخت اسکی میره که همچین فکرایی میکنی. چیکارا میکنین؟

نفس عمیقی کشید که فهمیدم حرفمو باور نکرده: من که الان دارم آشپزی میکنم و باباتم پشت بومه داره آنتنو درست میکنه، آرمانم با دوستاش بیرونه.

لبخند پر بغضی اومد رو لبم. چقدر دلم واسه اون روزا تنگ شده. چقدر دلم بوی مامانمو میخواست. چقدر دلم آغوش بابامو میخواست. چقدر دلم کل کلامو با آرمان میخواست.

-آهان!






نوع مطلب : رمان نبرد عشق، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر