درباره وبلاگ


وبلاگ رمان نویسی

مدیر وبلاگ : heliya-L . aynaz80
نویسندگان
نظرسنجی
رمان موجود در وبلاگ را چقدر می پسندید؟









آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :

کد تغییر شکل عکس ها

کد سایه دار شدن لینک ها

♂رُمـــان خانهِ مَجــازی♂
صفحه نخست             تماس با مدیر           پست الکترونیک               RSS                  ATOM
سه شنبه 29 اسفند 1396 :: نویسنده : heliya-L . aynaz80
نه هر چشم بسته ای ، خواب است ؛
 و نه هر چشم بازی ، بینا  . . .







نفسی کشید: امروز ستاره زنگ زد بهم.

-خب؟

مامان: خبر اومدنشونو داد. اگه یه درصد دلم به دخترا خوش بود که اگه اونا بخوان بیان تو هم میای، دیگه نیست.

معترض گفتم: مامان، من و شما قبلا باهم صحبت کردیم.

مامان: میدونم مادر، ولی چیکار کنم بابات شاکیه.

پوفی کردم: میام مامان جان، میام. انشاءالله فرجه ی بعدی. خواهش میکنم یه ذره درکم کنین.

مامان: من درکت میکنم، چیکار کنم مادر. هرطور خودت صلاح میدونی. الان صدای شکم بابات بلند میشه برم میزو بچینم. کاری نداری؟

لبخند محوی زدم: نه قربونتون برم، سلام برسونی بهشون.

مامان: باشه مادر مواظب خودت باشی خداحافظ.

-خداحافظ.

گوشی رو سرجاش گذاشتم و سرمو به دیوار تکیه دادم و چشمامو بستم. با قورت دادن آب دهنم سعی کردم بغضم رو همراهش قورت بدم ولی مگه میشد؟

با صدای زنگ دوباره ی تلفن چشمامو باز کردم و به شماره نگاه کردم. ستاره؟!

جواب دادم: الو..

صدای نفس راحتشو شنیدم: سلام آیناز، خوبی؟

-ممنون.

انگار از لحن سردم تعجب کرد: چیزی شده؟

-نه.

صداش هنوز متعجب بود: امروز ساعت چند برگشتی؟

ناخودآگاه منم تعجب کردم: از کجا؟

ستاره: وا، مطمئنی خوبی؟ از خونه ی مانی دیگه.

چشمام گرد شد: خونه ی مانی؟

ستاره: آره دیگه فراموش کردی؟ خودت دیشب بهم پیام دادی مهمونی دیروقت تموم میشه نگران نباش من خونه ی مانی میمونم.

چشمام لحظه به لحظه گردتر میشد: من؟

کلافه شد: ای بابااااا، آره دیگه. تو مطمئنی قرصی چیزی نخوردی؟

ساکت شدم. خدای من! من کی بهش پیام دادم که خودم خبر ندارم؟

ستاره: نگفتی حالا، صبح برگشتی؟

دیگه سکوت بیشتر از اونو جایز ندونستم چون شک میکرد: آ..آره صبح مانی ساعتای 10-9 منو رسوند خونه.

لحنش دلخور شد: صبحم دیگه نبودی ما هم بدون خداحافظی از تو و با خیال راحت از مانی، رفتیم فرودگاه.

-خـ..خب زنگ میزدی بهم.

ستاره: نه دیگه نخواستم بدخواب شی. بیخیال حالا، مهمونی چطور بود؟

هی میخوام ازش فرار کنم ولی نمیشه.

خنده ای کردم که فقط خدا میدونه بغض پشتش چقدر سنگین بود: خیلی خوب بود. پذیرایی کامل، همه ترگل ورگل، ویلاشم که بالاشهر بود. خلاصه خیلی خوش گذشت. جاتون خالی.






نوع مطلب : رمان نبرد عشق، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


چهارشنبه 1 فروردین 1397 06:45 ق.ظ
بسیار زیبا .... احسنت برشما
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر