درباره وبلاگ


وبلاگ رمان نویسی

مدیر وبلاگ : heliya-L . aynaz80
نویسندگان
نظرسنجی
رمان موجود در وبلاگ را چقدر می پسندید؟









آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :

کد تغییر شکل عکس ها

کد سایه دار شدن لینک ها

♂رُمـــان خانهِ مَجــازی♂
صفحه نخست             تماس با مدیر           پست الکترونیک               RSS                  ATOM
سه شنبه 29 اسفند 1396 :: نویسنده : heliya-L . aynaz80
برای داشتن ظاهری زیبا، وقت و هزینۀ زیادی صرف می کردند
اما برای داشتن ذهنی زیبا، هیچ . . .







اما خدا رو صد هزار مرتبه شکر میکنم که جاشون خالی نبود.

ستاره: خب خدا رو شکر...

از اون طرف خط صداهای گنگی  رو شنیدم که ستاره گفت: خب آیناز پس خیالم ازت راحت باشه دیگه؟

-آره برو به کارت برس.

ستاره: خیلی خب، بابا و سینا سلام میرسونن بهت.

-سلامت باشن، کاری نداری؟

ستاره: نه فدات حسابی مراقب خودت باشی بوس بای.

خداحافظی کردم و تلفن رو گذاشتم سرجاش. نفس عمیقی کشیدم و دستی به صورتم کشیدم.

بلند شدم و موبایلمو از تو کیفم برداشتم و روشنش کردم. روی مبل دراز کشیدم و وارد مسیجام شدم. اما اولین مخاطب لیستم، مانی بود. پیامایی که یه ساعت قبل از مهمونی بهم داده بود.

اخمام تو هم رفت. پس حتما پاک شده. ذهنم حسابی مشغول بود، یعنی ممکنه تو مهمونی موبایلم دست کسی افتاده باشه؟ نکنه سهند...

حتی نمیخواستم تو ذهنم هم اسمش رو مرور کنم. پست فطرت عوضی.

سردردم خوب شده بود ولی نیاز به چند ساعت خواب راحت داشتم. با اینکه تا همین دو ساعت پیش تو بیمارستان خوابیده بودم.

به اتاقم رفتم و رو تخت دراز کشیدم و بعد از چند تا غلت، بالاخره خوابم برد.

*****

با نفس نفس نشستم و چشمای وحشت زده م دورتادور اتاق چرخید. میخواستم مطمئن شم تو اتاقم نیست.

همزمان با چکیدن اولین قطره ی اشک از چشمم و خیس شدن گونه های تبدارم، " خدایا شکرت" رو زیرلب زمزمه کردم. چشمامو بستم و خودمو دوباره رو بالش انداختم. دوباره لرزش چونه م، دوباره گریه، دوباره هق هقای ریزم...

پس باید از این به بعد به کابوسای اون شب کذایی هم عادت کنم. دلم یه آغوش گرم و پرمحبت میخواست. دلم میخواست یه نفر تو گوشم آروم زمزمه کنه" نترس، من هستم."

ولی حیف..حیف که از اون آغوش فقط خیالشو داشتم.

به ساعت گوشی نگاهی انداختم. ساعت 8 شب بود.

پتو رو کنار زدم و نشستم و خمیازه ی بلند بالایی کشیدم. کمی سرمو خاروندم و بلند شدم. از اتاق خارج شدم و به سمت آشپزخونه رفتم.

صدای قار و قور شکمم بلند شده بود. چشمم افتاد به غذاهایی که آرشیدا ظهر فرستاده بود. از رو اپن برداشتم و به سمت اجاق بردم. گذاشتمون تا گرم بشن.

با احساس رفتن یه چیز تیز به کف پام، آخی گفتم و پامو تو دستم گرفتم.

لعنتی، خرده شیشه های لیوان از ظهر هنوز کف آشپزخونه بود. من امروز تا خودمو فلج نکنم، بیخیال نمیشم. شیشه رو از تو پام درآوردم و خونشو پاک کردم و چسب زخمی روش زدم. زخمش سطحی بود.







نوع مطلب : رمان نبرد عشق، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


چهارشنبه 1 فروردین 1397 06:48 ق.ظ
عالییییییییییییهههههههههههههههه
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر