تبلیغات
♂رُمـــان خانهِ مَجــازی♂ - قسمت شصت و هشتم رمان نبرد عشق
 
درباره وبلاگ


وبلاگ رمان نویسی


مدیر وبلاگ : heliya-L . aynaz80
نویسندگان
نظرسنجی
رمان موجود در وبلاگ را چقدر می پسندید؟









آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
♂رُمـــان خانهِ مَجــازی♂
صفحه نخست             تماس با مدیر           پست الکترونیک               RSS                  ATOM
سه شنبه 29 اسفند 1396 :: نویسنده : heliya-L . aynaz80
دسـت نیافتـن بـه آنچـه میجویـی
گـاه اقبـالی بـزرگ اسـت  . . .








شروع کردم به جمع کردن شیشه ها. علاوه بر شیشه ها، چند قطره خون هم رو سرامیک بود.

دیگه حالم داشت از این وضعیت مسخره بهم میخورد. بعد از جمع کردن شیشه ها، شروع کردم به پاک کردن لکه های خون.

با شنیدن صدای رعد و برق، نگامو به پنجره دوختم و لبخند محوی روی لبم اومد. داشت بارون میبارید.

یاد آخرین باری که بارون اومد، افتادم که چقدر هلیا و نگار، من و ستاره رو اذیت کردن. شب موقع خواب بود و اونا خودشونو شکل ارواح درآورده بودن و من و ستاره رو ترسوندن.

لبخندی روی لبم اومد و همراهشم، چونم لرزید. تازه فهمیدم چقدر دلم واسشون تنگ شده.

بغضمو با قورت دادن آب دهنم فرو دادم و غذا ها رو که حالا گرم شده بود برداشتم و گذاشتم رو میز.

تا ساعت 1-12 چون خوابم نمیبرد و مدام فکر و خیال تو سرم میومد، خودمو به هرنحوی سرگرم کردم. آرشیدا هم زنگ زد و حالمو پرسید و اینکه مشکلی ندارم.

داشتم تی وی نگاه میکردم ولی فکرم اصلا هزارجا بود. با صدای گومپی که از تو حیاط اومد، انگار که یه سطل آب یخ روم ریخته باشن با چشمای گشاد شده از جام پریدم.

خونه تاریک بود و خودم فقط یه آباژور رو روشن کرده بودم. به سمت کلید برق رفتم و چهار تا لامپ رو روشن کردم. دلیل اینکه چرا احساس میکردم با روشن بودن خونه، ترسم کمتر میشه رو خودمم نمیدونستم.

دیگه صدایی نیومد و خودمو با خیال اینکه حتما اون صدا از سروصدای گربه ای بوده، آروم کردم. اما دروغ چرا، واقعا میترسیدم.

دوباره صدای افتادن شی ای از تو حیاط اومد که به سرعت از جام پریدم. قلبم محکم خودشو به دیواره ی سینم میکوبید و ترس همه ی وجودمو گرفته بود. اشک تو چشمام جمع شد و دستمو جلوی دهنم گرفتم. بدتر از اون صدای بارون و گهگاهی رعد و برق تنمو میلرزوند.

یهو همه ی برقای خونه خاموش شد و جیغمو با محکم فشار دادن دستم جلوی دهنم، خفه کردم.

خدایا، چیشد یه دفعه؟ کم کم اشکام راه خودشونو پیدا کردن و سرازیر شدن.

اینبار با ضربه ای که به در راهروی خونه خورد حس کردم الانه که خودمو خیس کنم. رعد و برقی که زد به خودم اومد و به طرف میز شیرجه زدم. دستمو روش میکشیدم تا گوشیمو پیدا کنم.

همون موقع که پیداش کردم، صدای ضربه ی دوباره ای به در اومد. در حیاط رو قفل کرده بودم ولی در راهرو...

چشمام گرد شد و فحشی به خودم دادم. سریع شماره ی آرشیدا رو گرفتم. دفعه ی اول جواب نداد.

-دِ جواب بده دیگه.

صدای باز شدن در با شدت اومد و ناخودآگاه جیغی زدم. قلبم داشت با شدت میکوبید. در هال رو ولی قفل کرده بودم. دوباره شمارشو گرفتم و اینبار بعد 6-5 تا بوق جواب داد.

انگار داشت میخندید: صبر کن حالا به خدمتت میرسم..الو جانم آیناز؟

با ترس و لرز و اشکایی که هنوز ادامه داشتن: آرشیدا..آرشیدا تو رو خدا بیا اینجا. بیا آرشیدا خواهش میکنم.

صدای ترسیده ش اومد: چی شده آیناز؟ چه اتفاقی افتاده؟

اینبار صدام بلندتر شد: بهت میگم بیا، تو رو خدا خودتو زودتر برسون یه نفر اینجاست که...

در هال به شدت باز شد و ادامه ی حرفمو خوردم و جیغی زدم.

صدای داد آرشیدا میومد هنوز: آیناز؟ آیناز چی شد؟ تو حالت خوبه؟ باشه باشه همین الان میام.

گوشیو قطع کردم و خودمو رو زمین عقب کشیدم و به مبل چسبوندم. زبونم از ترس بند اومده بود. لبام میلرزید و هنوز اشک میریختم.

گوشیو گذاشتم تو جیب شلوارم. یه نفر توی تاریکی داشت نزدیکم میشد. خدایا، خدا جونم، زودتر بیاد، خدایا کمکم کن.

بدنم منقبض شد و خودمو به کنار مبل رسوندم و به دیوار چسبیدم. زانوهامو تو شکمم جمع کردم.






نوع مطلب : رمان نبرد عشق، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


 
   
   

زیبا سازی وبلاگ

ابزار امتیاز دهی