درباره وبلاگ


وبلاگ رمان نویسی

مدیر وبلاگ : heliya-L . aynaz80
نویسندگان
نظرسنجی
رمان موجود در وبلاگ را چقدر می پسندید؟









آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :

کد تغییر شکل عکس ها

کد سایه دار شدن لینک ها

♂رُمـــان خانهِ مَجــازی♂
صفحه نخست             تماس با مدیر           پست الکترونیک               RSS                  ATOM
سه شنبه 29 اسفند 1396 :: نویسنده : heliya-L . aynaz80
یکی از فرق های انسان با خدا
این است که انسان تمام خوبیها
را با یک بدی فراموش میکند
ولی خدا تمام بدیها را با یک
خوبی فراموش میکند . . .




-تو..تو کی هستی؟ اینجا چیکار میکنی؟

همه جا هم تاریک بود اصلا نمیدیدمش. صدای شلاق بارون و رعد و برق، به ترسم دامن میزد.

چرا هیچی نمیگه؟

بالاخره بهم رسید. بی محابا اشک میریختم و میلرزیدم. نشست کنارم و دستشو رو صورتم گذاشت. بوی گند عرقش حالمو بد کرد. چشمام گشادتر شد.

صدای بمش رو شنیدم: صدات درنیاد.

یا خدا این دیگه کیه؟ ولی صداش کمی واسم آشنا بود.

با صدای دوباره ش شکم به یقین تبدیل شد: دلم برات تنگ شده بود خانمی!

فرزاد..تنها پسر لات و لندهور کوچه مون. که همیشه هم با چشمای هیزش دخترا رو آزار میداد.

نفساش که بوی گند الکل میداد، به صورتم میخورد: عزیزم تو که تنها بودی، چرا منو خبر نکردی؟

به معنای واقعی کلمه زبونم بند اومده بود. دوباره یاد شب مهمونی افتادم. یاد اون اتاق کذایی.. حس میکردم قلبم دیگه ضربان نداره. ولی فقط اشکام بودن که کم نمیاوردن. حس میکردم نفسم بالا نمیاد. دهنم باز و بسته میشد برای بلعیدن ذره ای هوا. چنگ انداختم به سینم.

دیدم داشت تار میشد. همون موقع بود که احساس کردم بوش ازم دور و کنارم خالی شد.

صدای زد و خوردی میومد. هیچی نمیدیدم. داشتم نفس کم میاوردم. تموم صحنه های دیشب مثل یه فیلم از جلوی چشمام رد میشد.

یه نفر داشت تکونم میداد و اسممو با داد صدا میزد. تموم اینا ادامه داشت تا اینکه چشمام سیاهی رفت و..

خاموشی مطلق..

 

*****

-بسه دیگه، واسه کی داری اینقدر اشک میریزی؟

صدای هق هق ریزی میومد: تو ساکت باش. اگه یه ذره زودتر میجنبیدی، اینجوری نمیشد.

-چه ربطی داره؟

--نیم ساعت قبلش بهش زنگ زدم خوب بود. چطور یه دفعه اینجوری شد؟

با دردی که توی سرم پیچید، آروم چشمامو باز کردم. صورت گریون و زیبای آرشیدا جلوی چشمام نقش بست.

با دیدن چشمای بازم، لبخندی زد: چشماشو باز کرد.

اخمام از درد توهم رفت.

صورتشو به طرف دیگه ای برگردوند و آروم زمزمه کرد: تو برو بیرون.

چند لحظه بعد صدای باز و بسته شدن در اومد. لبام از هم باز شد و ناله ای کردم.

گوششو به دهنم نزدیک کرد: جونم؟ چی میخوای؟

زمزمه کردم: سـ..سرم.

سرشو بلند کرد و نگاهی به سرم انداخت. دستشو دراز کرد و از روی عسلی کنار تخت، جعبه ی قرصی برداشت و یه دونه از توش درآورد.

یه لیوان آب ریخت و بالش زیر سرمو طوری به حالت تکیه تنظیم کرد. قرصو ازش گرفتم و با آب خوردمش.

لیوانو برگردوند سرجاش و دستمو گرفت و با لبخند نوازشش کرد.

چونه ش لرزید: الان دردت ساکت میشه.





نوع مطلب : رمان نبرد عشق، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


چهارشنبه 1 فروردین 1397 06:52 ق.ظ
بسیار لاییییییییک
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر