تبلیغات
♂رُمـــان خانهِ مَجــازی♂ - قسمت هفتادم رمان نبرد عشق
 
درباره وبلاگ


وبلاگ رمان نویسی


مدیر وبلاگ : heliya-L . aynaz80
نویسندگان
نظرسنجی
رمان موجود در وبلاگ را چقدر می پسندید؟









آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
♂رُمـــان خانهِ مَجــازی♂
صفحه نخست             تماس با مدیر           پست الکترونیک               RSS                  ATOM
سه شنبه 29 اسفند 1396 :: نویسنده : heliya-L . aynaz80
بــــــه یــــاد داشـــتـه بـــــاش :
آیـــــنـده کــــتـابـی اســت کـــه امــــروز مــــی نـــــویــسی
پـــــس چــــیـــزی بــــنـویـــس کـــه فـــــردا از خــــوانــدن آن لـــــذت بــــبـری . . .

فرا رسیدن سال جدید رو تبریک میگیم و آرزوی سلامتی و نشاط در سال 1397 رو برای همه ی شما عزیزان داریم




انگار تازه متوجه موقعیتم شدم. نگاهی به دورتادور اتاق بزرگی که توش بودم انداختم. دیوارا با کاغذ دیواری هایی به رنگای سورمه ای و سفید پوشونده شده بود.

روبروی تختی که روش بودم، میز توالت سفید رنگی قرار داشت و سمت راست اتاق، میز مطالعه ی سفید رنگی بود. روی دیوار سورمه ای رنگ پشتش هم پنجره های بزرگی بود که روش پرده های سفید و شیکی نصب شده بود. یک کمد بزرگ سورمه ای رنگ هم سمت چپ اتاق بود. کمی نزدیک میز توالت هم دو تا در قرار داشت که از ظاهرشون معلوم بود سرویس و حمام هستن.

منم که روی تخت بزرگ و دونفره ای بودم که ترکیبی از رنگای سفید و سورمه ای بود.

اتاق شیک و قشنگی بود و آرامش میداد. کل لوازمش ترکیبی از همون دو رنگ بود.

-اینجا کجاست؟

لبخند قشنگی زد: اینجا خونه ی منه.

یعنی خونه ی آرشیدا و شوهرش؟ یعنی خونه ی...

با وحشت نگاش کردم: چرا منو آوردین اینجا؟ من که خونه ی خودمون بودم.

اخمی کرد: آیناز جون یه حرفی بزن که با عقل جور دربیاد. یه پسر تو تاریکی شب و بارون و رعد و برق، خیلی راحت اومده تو خونه ای که یه دختر تنها توش بوده. تو فکر میکنی تنهایی اونجا میتونی بمونی؟  هرچقدرم که همسایه هاتون خوب باشن، بالاخره چهارتا بد ذات توشون پیدا میشه که سوء استفاده کنن عزیزم.

نگامو از چشماش گرفتم. حرفاش همه منطقی بود.

آرشیدا: چقدر امروز اصرارت کردم بیایم اینجا؟ خب میدونستم تو توی این وضعیتت نباید تنها باشی.

-ولی من نمیتونستم..چون..

لبخندی زد و گونه مو نوازش کرد: میدونم قربونت برم. درکت میکنم. ولش کن اصلا، دیگه بهش فکر نکن. هوم؟ مهم اینه که الان خدا رو شکر سالم و سلامت اینجایی و اون از خدا بیخبر نتونست غلط اضافه ای بکنه.

لبخند محوی زدم و سرمو آروم تکون دادم و انداختم پایین.

آرشیدا: از الان تا روزی که دوستات برگردن، باید همینجا بمونی. عمرا اگه دیگه تنهات بذارم. که آخرش خودتو از اینی که هستی داغون تر کنی.

و اشاره ای به دست باندپیچی شده م کرد.

اخم نمایشی کرد و توبیخی نگام کرد: دستتو چیکار کردی؟

سرمو انداختم پایین: چیزی نیست، شیشه برید.

دستشو گذاشت رو چونه م و سرمو بلند کرد. لبخند مهربونی رو لبش بود.

آرشیدا: عزیزم، من همه چیزو میدونم. درکتم میکنم. ولی گلم نباید به خودت آسیب بزنی. همش یه اتفاق بوده. که خدا بهمون رحم کرد و آریا به موقع سر رسید. عزیزم نیمه ی پر لیوانو ببین. اینکه از شانست درست به مهمونی ای رفتی که آریا هم دعوت بوده، اینکه یه جوری متوجه وضعیت بدی که توش گیر کرده بودی شد و نجاتت داد. اینکه الان تو سالم سالمی و تنها نیستی. باید خدا رو شکر کنی.

با بغض نگاش کردم: میدونم، همه ی حرفاتو قبول دارم. ولی من دلم از سادگی و احمقی خودم میسوزه. اینکه خودم با دستای خودم، خودمو انداختم تو چاه. اینکه خام حرفاش شدم. اینکه واقعا فکر کردم دوستم داره. با اینکه میشناختمش و میدونستم چه عوضی منفعت طلب و سو استفاده گَریه. ولی با این حال خیلی راحت اجازه دادم بازیم بده. دلم از سادگیم میسوزه آرشیدا.

بغضم شکست و اشکام یکی بعد از دیگری سرازیر شدن. بغلم کرد و بهم اجازه داد برای چندمین بار خودمو خالی کنم. خودشم داشت اشک میریخت.

بعد چند دقیقه که تو بغلش داشتم گریه میکردم، آروم از بغلش بیرون اومدم.

آرشیدا: فدات شم، تو هم اشتباه کردی ولی باید از یه نظر بازم خدا رو شکر کنی که درگیر عشقش نشدی. که نتونست با احساسات پاکت بازی کنه. اون وقت ضربه ی بدتری بهت وارد میشد آیناز.

-ولی قصدش همین بود.

آرشیدا: اون به خاطر ذات خرابش بوده. که خدا رو شکر نتونست به هیچکدوم از اهداف شومش برسه.

سرمو تکون دادم و از ته دلم خدا رو شکر کردم.

سرمو بلند کرد و لبخند زد: خب دیگه ولش کن. از این اتفاق تجربه شو داشته باش ولی یادشو بفرست به قعـر سطل زباله ی ذهنت. دیگه راجع بهش حرف نزنیم باشه؟

لبخندی زدم و سرمو تکون دادم. باید همین کارو کنم وگرنه اگه همینجوری ادامه بدم، دیگه انگیزه ای برای زندگی واسم نمیمونه.

نگام به ساعت دیواری بزرگ روبروم افتاد و ابروهام از تعجب پریدن بالا. ساعت 4 صبح بود.

شرمنده به آرشیدا نگاه کردم: ببخش آرشیدا تو رو هم بی خواب کردم.

لبخند زد: نه اتفاقا موقعی که زنگ زدی ما تو یه دورهمی بودیم. خواب نبودم که!

ولی قرمزی چشماش، نشون میداد چقدر خوابش میاد.





نوع مطلب : رمان نبرد عشق، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


چهارشنبه 1 فروردین 1397 06:57 ق.ظ
سلام دوستان عزیزم خوبین؟ عبدتون مبارک رمان بسیار عالی و جالب و جذاب بود ممنونم .... لاییییییییییک خسته نباشی مثل همیشه عالییییییی بود
heliya-L . aynaz80 سلام عزیزم عید تو هم مبارک امیدوارم سال خوبی رو شروع کرده باشی
خیلی ممنون نظر لطفته خوشحالیم خوشت اومده
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


 
   
   

زیبا سازی وبلاگ

ابزار امتیاز دهی