تبلیغات
♂رُمـــان خانهِ مَجــازی♂ - قسمت هفتاد و یکم رمان نبرد عشق
 
درباره وبلاگ


وبلاگ رمان نویسی


مدیر وبلاگ : heliya-L . aynaz80
نویسندگان
نظرسنجی
رمان موجود در وبلاگ را چقدر می پسندید؟









آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
♂رُمـــان خانهِ مَجــازی♂
صفحه نخست             تماس با مدیر           پست الکترونیک               RSS                  ATOM
چهارشنبه 8 فروردین 1397 :: نویسنده : heliya-L . aynaz80

خـوشبختی همون لحظه ایست که احساس می کنی خدا کنارت

نشسته و تو به احترامش از گناه فاصله می گیری ..








آرشیدا: ولی الان اگه موافق باشی بخوابیم.

لبخند کمرنگی برای تایید زدم. بلند شد و به طرف یکی از درای تو اتاق رفت. لباس شیک و مجلسی ای هم که تنش بود معلوم بود از دورهمی برگشته.

از روی تخت آروم بلند شدم و همون موقع آرشیدا از دستشویی اومد بیرون و منو همونطور وسط اتاق دید. ابروهاش از تعجب بالا پرید.

سرمو انداختم پایین: میشه بگی من کجا باید بخوابم؟

چند ثانیه گذشت و وقتی جوابی ازش نشنیدم، سرمو بلند کردم و بهش نگاه کردم.

دستاشو با اخم به کمرش زده بود و به من نگاه میکرد: مگه میخوای جایی جز اینجا بخوابی؟

-خب..نمیشه که..اینجا اتاق توئه.

شونه شو انداخت بالا و به طرف کمد رفت: خب باشه، من که تنهام پس بهتره همینجا با هم بخوابیم.

مخالفتی نکردم و دوباره به سمت تخت رفتم و یه طرفش دراز کشیدم. در واقع از خدام بود که تنها نخوابم و پیشش باشم. ولی خب پرروییه که همینطور مثل شاهزاده ها هرجا دلم بخواد بخوابم.

آرشیدا لباساشو با یه تاپ و شلوارک عوض کرد و بعد خاموش کردن لامپ ها، کنارم دراز کشید و پتوشو رو خودش و من کشید.

چند دقیقه گذشت و از صدای نفسای منظمش فهمیدم خوابش برده. ولی من خوابم نمیبرد. داشتم به حرفای آرشیدا فکر میکردم.

حق با اون بود. خداروشکر که توی اون شب لعنتی اتفاقی برام نیفتاد و من تونستم پاکیمو حفظ کنم. ولی اگه بدشانسی میاوردم و آریا هیچوقت متوجه موقعیت من اونم بین اون همه سروصدا نمیشد، اون وقت من میخواستم چه گِلی به سرم بگیرم؟ نابود میشدم. نه تنها من، بلکه خونوادم و زندگیم هم نابود میشدن. چطوری میخواستم یه عمر با یه دامن لکه دار زندگی کنم؟ یا نه، حتی شاید ایمانم سست میشد و دست به خودکشی میزدم.

ولی سهند..همون بی وجدانی که از اولم با نیت کثیفش به زندگیم پا گذاشت. نمیدونم الان کجاست و داره چه غلطی میکنه و کوچکترین تمایلی هم به دونستنش ندارم، ولی اینو میدونم. اینکه هیچوقت نمیبخشمش. خودش از سه سال پیش با کاراش باعث شد ریشه ی نفرتش تو دلم رخنه کنه و حالا هم بیشتر رشد کرده.

 

***********

آروم چشمامو باز کردم. کنارمو نگاه کردم که با جای خالی آرشیدا روبرو شدم.

نشستم و دستی به چشمام کشیدم. پرده ها کنار رفته بودن و نور خورشید همه ی اتاق رو روشن کرده بود.

به ساعت نگاه کردم، 9 صبح بود. فقط سه ساعت خوابیده بودم. مطمئنم که از حالا به بعد برنامه ی خوابم بهم میریزه ولی کاریش نمیشه کرد.

بلند شدم و به طرف توالت رفتم. توی آیینه به صورتم خیره شدم. رنگ صورتم مثل گچ شده بود و زیر چشمام باد کرده بود. دور یه چشمم هم کبودی مشخص میشد میدونستم از علائم ضربه ی سر هست. لبام هم ترک خورده و خشک شده بود. وضع موهام که اصلا قابل توصیف نبود. خدا رو شکر که قسمت تورم سرم کنار سرم بود و موهام چیزی رو نشون نمیداد.

پوزخندی زدم. راستش انتظار همچین قیافه ی داغونی رو داشتم. مشت آب سردی به صورتم زدم و از دستشویی خارج شدم. میخواستم برم بیرون ولی تردید داشتم. اگه کسی اونجا باشه چی؟

خب باشه! به من که کاری نداره. خود آرشیدا هم که گفته بود شوهرش ماموریته. هیچ سروصدایی هم نمیشنیدم. بالاخره بعد کلی خودرگیری، تصمیم گرفتم برم. ولی همینجوری نمیشد.






نوع مطلب : رمان نبرد عشق، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


دوشنبه 8 مرداد 1397 03:24 ب.ظ
سلام دوستان دستتون دردنكنه عالی منویسیددقیق وباجزئیات كامل فقط ببخشیدچرامتن رمان مجازی باكلبه رمان فرق داره
heliya-L . aynaz80 سلام دوست عزیزم خواهش میکنم نظر لطفته. همچنین ممنون از تو که وقتت رو برای رمان ما گذاشتی درسته ما اوایل رمان رو ادیت کردیم که دیگه فرصت نشد توی وب زهرا جان هم ادیت کنیم.
دوشنبه 8 مرداد 1397 03:23 ب.ظ
سلام دوستان دستتون دردنكنه عالی منویسیددقیق وباجزئیات كامل فقط ببخشیدچرامتن رمان مجازی باكلبه رمان فرق داره
پنجشنبه 23 فروردین 1397 09:25 ق.ظ
سلام ایناز و هلیای عزیز ممنون از اطلاعتون... الان این قسمتو خوندم... بسیار عالی مثل همیشه خسته نباشین
چهارشنبه 8 فروردین 1397 01:52 ب.ظ
سلام گلم
وبلاگ خیلی خوبی داری، مطالبت عالین.
اگه دوست داشتی بیا تبادل لینک کنیم
فقط بیا و خودتو لینک کن ^_^
موفق باشی
چهارشنبه 8 فروردین 1397 12:40 ب.ظ
گفتم روم كه چشمت مایل به خواب نازاست
بگشود زلف وگفتابنشین كه شب درازاست
تو تماشاگهِ خلقی و من از باده ی شوق
مستم آنگونه که یارای تماشایم نیست…
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


 
   
   

زیبا سازی وبلاگ

ابزار امتیاز دهی