درباره وبلاگ


وبلاگ رمان نویسی

مدیر وبلاگ : heliya-L . aynaz80
نویسندگان
نظرسنجی
رمان موجود در وبلاگ را چقدر می پسندید؟









آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :

کد تغییر شکل عکس ها

کد سایه دار شدن لینک ها

♂رُمـــان خانهِ مَجــازی♂
صفحه نخست             تماس با مدیر           پست الکترونیک               RSS                  ATOM
چهارشنبه 22 فروردین 1397 :: نویسنده : heliya-L . aynaz80
اگر چه نیست وصالی
ولی خوشم به خیالت




شال قهوه ای رنگی روی کاناپه افتاده بود و منم همون رو برداشتم و رو سرم انداختمش.

از اتاق خارج شدم و از بالا نگاهی اجمالی به سرتاسر خونه انداختم. سالن بالا کوچیکتر از سالن پایین بود و سه تا اتاق خواب داشت. از پله ها سرازیر شدم و وارد سالن شدم.

آشپزخونه یه جورایی زیر پله ها میفتاد. خونه آپارتمانی بود ولی دوبلکس و بزرگ بود. خونه ی شیکی بود.

صدای صحبتی از آشپزخونه شنیدم و به همون سمت رفتم.

آرشیدا پشت میز نشسته بود و درحال صبحانه خوردن بود. یه زن تپل هم پشت به من مشغول آشپزی بود.

آرشیدا سرشو بلند کرد و نگاهش به من افتاد. لقمه شو قورت داد و لبخند مهربونی زد: سلام خانـوم، صبحت بخیر. بیا مشغول شو.

اون خانوم تپل مسن هم برگشت و به من نگاه کرد. لبخند کمرنگی زدم و بهش سلام دادم که جوابمو با مهربونی داد. به سمت میز رفتم و نشستم. کمی واسه خودم کره و عسل برداشتم.

اون خانوم واسه م یه چای گرم و خوشرنگ ریخت و روبروم گذاشت. آروم تشکری کردم و شیرینش کردم.

همونطور به صورتم زل زده بود: خواهش میکنم دخترم، تو اسمت آزیتاست نه؟

آرشیدا با خنده رو بهش گفت: سِدره خانوم آینازه آیناز، این سه بار.

اون خانوم که فهمیدم اسمش سدره ست سرشو تکون داد و دوباره رفت سر اجاق: ای خانیم (خانم) جان، پیریه دیگه هوش و حواس ندارم.

منم خندیدم و مشغول شدم.

آرشیدا رو کرد بهم: چقدر زود بیدار شدی، فکر میکردم تا 1-12 خوابی.

چه خوش خیالی آرشیدا جان. مگه به همین راحتی خواب به چشم من میاد؟

-جام عوض شده بود خوابم نمیبرد. همین 4-3 ساعتیم که خوابیدم خیلیه.

سرشو تکون داد: عادت میکنی.

-ولی تو هم دیشب 4 صبح خوابت برد. خیلی کم خوابیدی.

لبخندی زد: من عادت ندارم تا دیر وقت بخوابم. هر زمانیم که بخوابم 8-9 صبح بیدارم. برعکس سامان که تازه لنگ ظهر باید دم گوشش شیپور بزنی تا بیدار شه.

-سامان شوهرته؟

نگاشو به میز دوخت و لبخندی زد و با لحن پر احساسی گفت: آره، عشقمه. خیلی دلم واسه ش تنگ شده.

لبخندی زدم: پس چه مرد خوشبختیه که تو رو داره.

خندید: شک داری؟

-نه بابا..

دیگه چیزی نگفتم و مشغول خوردن شدم. وقتی صبحونه تموم شد، آرشیدا گفت بریم بالا.

رفتیم تو اتاق و روی تخت نشستیم.

آرشیدا انگار که تو گفتن چیزی تردید داشت. یه بار به من نگاه میکرد یه بار به ساعت.

دستاشو گرفتم و لبخند محوی زدم: آرشیدا چیزی شده؟

لبخند مضطربی زد: چیزی که نشده ولی...

-ولی چی؟

کمی این پا و اون پا کرد: راستش..دیشب میخواستم بهت بگم ولی هم یادم رفت هم اینکه حالت خوب نبود.

کمی نگران شدم: چی شده؟

نگرانیمو که دید لبخند مطمئنی زد: نگران نشو، اتفاقی نیفتاده.

کلافه شدم: پس چی آرشیدا؟ جون به لبم کردی.

نگاهشو ازم گرفت: من..مجبورم یه..چند ساعتی تنهات بذارم.

با تعجب نگاش کردم که گفت: امشب عقد و عروسی یکی اقواممونه. نیم ساعت دیگه هم نوبت آرایشگاه دارم. من نمیدونستم دیشب اون اتفاق میفته وگرنه کنسلش میکردم. ولی خب نمیشه. همین امروز صبح منصرف شدم ولی باور کن مجبورم برم.

لبخند نصفه نیمه ای زدم: نه عزیزم، خوب کردی. دلیلی نداره بخاطر من از کارا و برنامه هات عقب بیفتی.

ابروشو انداخت بالا: یعنی مشکلی نداری؟

-نه بابا من کی باشم که بخوام مشکل داشته باشم.





نوع مطلب : رمان نبرد عشق، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


پنجشنبه 23 فروردین 1397 09:28 ق.ظ
بسیار لایییییییییییک خیلی عالی و جالب ممنون دوستان
چهارشنبه 22 فروردین 1397 04:16 ب.ظ
دوست گلم وب جالبی داری ممنون میشم سری به ما هم بزنی و با هم تبادل لینک داشته باشیم مرررسی
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر