تبلیغات
♂رُمـــان خانهِ مَجــازی♂ - قسمت هفتاد و سوم رمان نبرد عشق
 
درباره وبلاگ


وبلاگ رمان نویسی


مدیر وبلاگ : heliya-L . aynaz80
نویسندگان
نظرسنجی
رمان موجود در وبلاگ را چقدر می پسندید؟









آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
♂رُمـــان خانهِ مَجــازی♂
صفحه نخست             تماس با مدیر           پست الکترونیک               RSS                  ATOM
چهارشنبه 22 فروردین 1397 :: نویسنده : heliya-L . aynaz80
ادامه ی داستان رو چی پیش بینی میکنید؟
تکلیف آیناز چیه؟



خندید و گونه مو بوسید: قربونت بشم نگو اینجوری، شما خواهری منی.

لبخند خجولی زدم و سرمو انداختم پایین. هیچ حرفی در مقابل این همه مهربونیش نمیتونستم بزنم.

آرشیدا: راستی آیناز.

سرمو بلند کردم و نگاش کردم.

یهو بی مقدمه گفت: آریا میاد دنبالت.

چشمام گرد شد. هنگ کردم و مثل مونگلا زل زدم بهش: ها؟

فکر کنم قیافه م بامزه شده بود که خنده ش گرفت: ببخش یهویی گفتم. نمیدونم کی و دقیقا ساعت چند، ولی میاد دنبالت که...

ترسیده گفتم: چرا؟

لبخند مطمئنی زد: دارم میگم خوشگلم. میاد دنبالت میبرت خونه تون تا وسایلاتو جمع کنی.

متعجب نگاش کردم: وسایلامو جمع کنم؟

آرشیدا: آره دیگه.

-چرا اون وقت؟

با تعجب نگام کرد: وسایلاتو جمع کنی واسه موندن اینجا دیگه.

دوباره متعجب شدم: مگه من قراره اینجا بمونم؟

کلافه شد: ای بابا معلومه خب، همین دیشب بهت گفتم تا برگشتن دوستات تو باید اینجا پیش من بمونی.

اخم ریزی رو پیشونیم نشست: مگه من قبول کردم؟

واقعا کلافه شده بود. دستاشو کشید به صورتش: ای خدااا باز برگشت سر خونه اولش.

همونطور با اخمم نگاش میکردم.

روشو به سمتم کرد: آیناز جان، عزیزم، فدات شم میخوای دوباره تنها برگردی تو اون خونه؟

بدون فکر و خیلی سریع گفتم: آره.

داشت عصبی میشد ولی سعی داشت خودشو کنترل کنه. دوباره سوالشو تکرار کرد: میخوای دوباره برگردی تو اون خونه؟

تازه فهمیدم چه چرتی پروندم. نگامو به زمین دوختم: نه.

نفس عمیقی کشید: پس کجا میخوای بمونی قربونت برم؟ کجا واسه تو بهتر از اینجا؟

احساس یه بیچاره ی آواره رو داشتم. با اینکه خونه دارم ولی باید زیر دِین دیگران باشم. چقدر من بیچاره م.

موهامو که کنار صورتم ریخته بود رو زد پشت گوشم: فدات بشم تو که میدونی فعلا تو این موقعیتت هیچ جا واسه ت بهتر از اینجا نیست. پس دیگه دلیلی نداره این بحثو اینقدر کشش بدیم گلم.

با لحن شرمزده ای گفتم: آخه..اینجوری احساس سربار بودن بهم دست میده.

اخم غلیظی کرد: دیگه نشنوم این حرفو بزنیا آیناز. سربار دیگه چیه؟ آخه کیو دیدی که خواهرش سربارش باشه؟ من از خدامه تو پیشم باشی.

طبق معمول حرفی برای گفتن نداشتم. راست میگه، باید همینجا بمونم.

یه دفعه یادم اومد چی بهم گفت. گفت آریا میاد دنبالم؟

نگاش کردم و همین سوالو پرسیدم و اونم دوباره تایید کرد.

یهو نگاش به ساعت افتاد و شتاب زده از جاش بلند شد: ای وای فقط ده دقیقه مونده!

****

تقریبا یک ساعتی میشد که آرشیدا رفته بود. سدره خانوم مشغول نظافت اتاق ها بود و منم توی اتاق بودم.

از اینکه فهمیدم آریا میاد دنبالم احساس عجیبی داشتم که واسه خودمم قابل درک نبود. نمیدونم استرس بود، ترس بود یا خجالت.. ولی هر چی که بود احساس خیلی بدی بود.

اما دروغ چرا؛ خیلی میترسیدم. آخه یکی نیست به آرشیدا بگه کس دیگه ای نبود که به آریا گفتی بیاد دنبالم؟

یه بار رو تخت میشستم یه بار بلند میشدم و پشت پنجره میرفتم و به خیابون نگاه میکردم تا ببینم اومده یا نه.

با تقه ای که به در خورد، دست از نگاه کردن به بیرون برداشتم و پرده رو انداختم.

آب دهنم رو قورت دادم: بفرمایید.

در باز شد و هیکل سدره خانوم تو درگاه نمایان شد.

سدره: دخترم آقا آریا اومدن، پایین منتظرن بهتره معطلش نذاری.

رنگم پرید. به زور سرمو تکون دادم و اونم رفت.

آب دهنم رو قورت دادم و با اضطراب دوباره بیرون رو نگاه کردم. پنج دقیقه ای بود که دور خودم میچرخیدم. تنم همون بلوز و شلواری که دیروز تو خونه پوشیده بودم، بود. بلوزش بلند بود ولی اطمینانی نداشتم. کمد آرشیدا رو باز کردم و نگاهی به انبوه مانتو ها انداختم. یکی یکی بررسیشون میکردم ولی متاسفانه همه شون زیادی شیک بودن. اون آخرا نگام به یه مانتوی قرمز رنگ و ساده افتاد. سریع همونو برداشتم و روی بلوزم پوشیدمش.

با تردید از اتاق خارج شدم و پایین رفتم. چشمم به سدره خانوم افتاد که مشغول تمیز کردن میز ها بود.

-سدره خانوم من رفتم.

نگام کرد و لبخندی زد: به سلامت عزیزم.

خداحافظی کردم و از خونه خارج شدم. سوار آسانسور شدم. تو آیینه قدی آسانسور، نگاهی به سر و وضع مضحکم انداختم. خنده م گرفت.

با اون صورت داغونم و شال قهوه ای و مانتو قرمز و شلوار راحتی آبی نفتی گشاد فقط آدم دلش میخواست بشینه نگام کنه. ولی من تو وضعیتی نیستم که بشینم خودمو ترگل ورگل کنم.

با توقف آسانسور نگامو از آیینه گرفتم و خارج شدم. به سمت در خروجی رفتم واز ساختمون خارج شدم.

یه مازراتی نوک مدادی، روبروم بود. شیشه ها دودی بود و نمیدیدمش. دوباره اون ترس به جونم افتاد. ای کاش یه نفر دیگه ام باهام بود.

نفس عمیقی کشیدم و قدمای آرومم رو به سمت ماشین کشوندم. در عقب رو باز کردم و نشستم. هجوم باد خنک کولر و عطر خوشبو رو با هم حس کردم.

سرمو انداختم پایین و زیرلب سلام دادم. 3-2 دقیقه گذشته بود ولی ماشین هنوز حرکت نکرده بود.

آروم سرمو بلند کردم که دیدم از تو آیینه داره با اخم نگام میکنه.





نوع مطلب : رمان نبرد عشق، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


پنجشنبه 23 فروردین 1397 09:32 ق.ظ
عالییییییییییییییههههههههههههه لایییییییییییییییک
heliya-L . aynaz80 مرسی گلم
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


 
   
   

زیبا سازی وبلاگ

ابزار امتیاز دهی